رفته بودم چشم پزشکی...آقای دکتر عینکمو که بیست و چهار ساعت رو چشام گرفت و گذاشت زیر دستگاه...
گفت: خانم کوچولو چقدرم که عینکتو تمیز نگه می داری....البته در جریان که هستید طعنه زدند... پاک کردنو تمیز نگه داشتم این آنتی رفلکس ها خیلی سخته...
با خودم گفت: با این رنگ کثافتی که آدما زدن به دنیا...چیزی باقی نمونده که ارزش دیدن داشته باشه ...که تمیز دیدنشم ارزش داشته باشه...
دارم میمیرم...
دارم زیر پای عقلم خورد می شم...
یه چیزی بود که احساس گذاشتو در رفت...
عقلو خوب شناخته بود...
ولی فکرکنم وقتی بر گرده...
دیگه کالبدی نموده که براش بز برقصونه...
احساس جان موقع برگشتن...
سر رات...
یه جارو خاک اندازم بردار بیار...
چون اونقدر له شدم ...
که هیچ جوره نمی تونی جمعم کنی...
ایمان من...
دیروز تو تاکسی بودم....
آقای راننده برخلاف قوانین و مقررات در حین رانندگی گوش جسم را به نوایی درهم برهم سپرده بود... با این مضمون که از اول دلت باهام نبود و گذاشتی رفتی و... تنها موندم و... .از این خضعبلات...
شانس آوردم که اون دوروبر دیوار نبود وگرنه سرمو زده بودم ...نه زدن که چه عرض کنم...کوبیده بودم... به دیوار و خلاص...
هر کوره دهاتی که میری ....نوای عشقی آتشین بر آسمان است...
بابا جان عشق میوه ی معرفت...نه هزار جور...دیگه نگم چی...
آیا راست است ؟ .. آیا ممکن است ؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم ما بین هزاران مردة دیگر ، میان خاک سرد نمناک خوابیده … کفن به تنش چسبیده ! دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای خفة غمگین مانند امروز را … آیا روشنائی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد ! او که آنقدر خندان بود و حرف های بامزه میزد.(صادق هدایت) "
وباز مرگ در نزده وارد شد...
مهندس بود ...عمران...
خدمت به نظامش را دی ماه به سرانجام رسانیده بود....
و اینک در آغوش خاک آرمیده است...
و جوان مرگ نام گرفته ...
و یا شاید جوان ناکام....
شنیدم که بهش می گفت: تا چند وقت دیگه ناپدید می شی...
یکی دیگه بهش پیشنهاد می داد که بره خودشو برا واحد اسکلت شناسی معرفی کنه...استخدام رو شاخش...
آخه تو چرا اینقدر لاغری...skinny...پوست و استخون...البته ببخشید که ما به جرم توده بدنی شما هم کار داریم...sorry
می گه:آخه غذا از گلوم پایین نمی ره...وقتی یاد یه چیزایی می افتم...وقتی مجبورم به یه چیزایی فکر کنم....بزار کسایی که زیر تابوت مارو می گیرن راحت باشن...
گفتم: مارو مورا وقتی تو گور بیان سراغت فحشت می دنا....
گفت: با اونا می شه یه جورایی کنار اومد...این آدمیزاد که به هیچ صراطی مستقیم نیست...
احساسم سکوت اختیار کرده است...
همه حساب عقل و احساس را از هم تفکیک کرده و...
و کفه ی عقل را سنگین تر می پندارند...
اما من به احساسم بیشتر از عقلم ایمان دارم...
واحسرتا....
احساسم سکوت کرده است...
خفته است...
گویی مرا ترک کرده و به عقل واگذار...
کسی بیاید و این عقل را از من برباید...
آن را با خرده ای احساس معاوضه خواهم نمود...
غذا سوخت و
غر و لند آن بر دهان مبارک همسر مهربان خشکید
اما خجلت آن بر چهره ی بانوی خانه همچنان باقی
آخه آقای محترم
یعنی موقعیت استراتژیک شکم اونقدر زیاد
که بخاطر شکم
حاضری همسرتو
سایه سرتو
شرمگین ببینی
کارد بخوره تو اون شکم
گفت : کاش خدا زنان را همانند مردان قوی می آفرید عضلانی با ماهیچه های قوی که دیگر هیچ مردی جرات نکند بر روی هیچ کسی دست بلند کند.
تا دیگر هیچ زنی بازیچه ی امیال هیچ مردی نگردد...
تا هر زنی بتواند به عنوان یک زن زندگی کند....
تا هیچ زنی سرخورده و کتک خورده در جستجوی مرگ آه نکشد....
تا هیچ پیام بازرگانی پخش نشود که درآن به پاس زحمات مادری رب گوجه فرنگی خریداری شود یا زنی را نگران لکه های گل لباس کودکان نشان دهد....
تا دیگر هیچ زنی مجبور نباشد از حقش بگذرد فقط به این دلیل که مرد نیست....
گفتم: مطمئنی با قوی شدن زنان اونم از نظرجسمی این همه مشکل حل می شد؟؟؟
گفت:...حالا...ممکن است...شاید...احتمالا...نمی دونم...دست بردار تو هم....
پارسال که تب لاست دوست گرامیمان را بد جوری می سوزاند و بس که رفته بود در مغازه پرسیده بود آقا سری جدید لاست اومد یا نه دیگه روش نمی شد بره و هر روز یکی از ماها رو برمی داشت می برد که بپرسیم...من هی نصیحتش می کردم بچه جون لاست چیه دیگه بدرد دنیات می خوره یا آخرتت...خلاصه نمی دانستیم لاست چیست....
تا چند وقت پیش که در تماسی تلفنی دوستان خبر دادند که معتاد شده اند! ای دل غافل...اعتیاد لاست این دوستان را هم بی خانمان کرد...باز ما شروع کردیم نصیحت که ای عقب افتاده ها تب لاست برا سال قبل بود...لاست که برا شماها پایان نامه نمیشه...(غافل از آنکه این لاست بدتر از آدامس موزی کش میاید و میاید و قرار است هم باز بیاید)...دیدم نه این یکی هام خیلی لاستی شدن....
حال که خودمان در گرو معتادان به لاست درآمده ایم...نمی دانیم چگونه وقتی بیابیم تا کارهای خودمان را به سرانجام برسانیم...به قول یکی از عزیزان خوبه که کرکی حشیشی تریاکی شیشه ای چیزی گیر نیاوردیم وگرنه با این ظرفیت کم تا حالا هممون حتما معتاد شده بودیم...
رفته بودم توی یه سایتی دیدم جزو لینکاش یه لینک داره: کمک به خرید جهیزیه برای دختران دم بخت. منم که اعصاب درست و حسابی ندارم....باز اعصابم ریخت بهم...من نمی دونم کدوم خدا خیر نداده ای اومد و مد کرد برا خودش که دختر باید جهیزیه بده...حالا هم به جای اینکه گاماس گاماس برن تا این رسم بی معنیو براندازی کنند هی تو آتیشش هیزم میزارن اونم الوار الوار...شما اگه قصدت خیر لینک بزار : کمک برای تهیه اسباب اولیه زندگی برای زوج های جوان...اصلا پول جمع کن برو آپارتمان بساز این جوری که فایدش بیشتر...خونه باشه...رو پلاس هم بتوان در کنار هم زیستن نمود...ای امان.
همش دنبال این که برا کاراش از یکی نظر بگیره...
که اگه یه وقتی کارش خراب شد بیاد یقه ی طرفو بگیره بگه تو گفتی!..
چه سماجتی هم داره اونقدر می گه که دیوونت کنه...
و بالاخره یه چیزی بگی که از دستش خلاص شی...
خجالت بکش دیگه بزرگ شدی هنوز یاد نگرفتی خودت تصمیم بگیری...
بچه موندنم حدی داره والا!
یه روزگاری یه روز عصر نشسته بودیم داشتیم میم مثل مادر نگاه می کردیم...اون وسط آدم بزرگا یه بچه ی هشت ساله هم بود...هی می گفت خسته شدم...این چیه نگاه می کنید...این پسر خل و شل چیه دیگه...بس کنید دیگه...هی به جون ما نغ می زد و ما هم هی سرکوبش می کردیم...آخرش که شد...گفت خوب حالا که یعنی چی؟ آخرش چی شد؟....گفتیم هیچی دیگه مامان رفت بهشت...گفت: خره بزن عقب تا حداقل بهشتو ببینم...
می گم: بچه جون...مگه عمرتو از سر راه آوردی که وقتتو اعصابتو پول باباتو می زاری پای دوست دختر؟... اونم از نوع خیابونیش...
می گه: مگه من دل ندارم...
بمیرم برا اون دل بیچارت که با چه چیزایی باید سروکار داشته باشه...آخه این جوری که دیگه دل برات نمی مونه... عزیزکم...
می گه تنهام...
می گم: مگه تو مادر نداری؟
پدر نداری؟
خواهر نداری؟
مگه دانشگاه نمی ری؟....
این همه دوست داری؟...
کلاس بدنسازی می ری....
باز تنهایی؟
می گه :آره...باز تنهام....
ای امان از این تنهایی!
بهش گفتم: بزار ببینم...نماز می خونی؟
گفت:راستشو بگم...
گفتم:چرا نمی خونی؟
گفت:تنبلی می کنم...
آخه بچه جان یعنی نماز خوندن از بدنسازی سخت تره؟
خوب...امشب شب آرزوهاست...جا داره از آقای فرزاد حسنی تشکر کنیم...که وجود چنین شبی ر و به ملت یاداوری کرد... آقای حسنی ممنون
اما چه آرزویی باید کرد؟...
آرزویی فراتر از از آنکه در زمین خلاصه شود..
آرزویی که در چهارچوب لیاقت آدمیت جای گیرد...
خدا اونقدر بزرگ هست که بشه چند تا آرزو کرد نه فقط یکی...
اما آدمای این روزگار اونقدر حقیر شدن که...
هنوز موندن که چه رنگی برن تو خیابون...
خدایا امشب می شه یه عالم آرزوهای قشنگ و رنگ وا رنگ کرد....
اما...
خدایا شر این منافقا رو از سر ملت ایران کم کن...برن به درک اسفل السافلین...
در چهارچوب بسته ی دیوارهای حیاط محدود
نه جایی که بدویی
نه جایی که با دو تا آدم مثل آدم حرف بزنی
نه حتی آدمی که بهش محبت کنی
نه حتی یه کنج یه گوشه یه چه می دونم یه جهنمی
که با خودت خلوت کنی
گریه کنی
کسی باهات کار نداشته باشه
هرجا میری باید یه نگهبان همرات باشه
مامانم میگه: بابات حق داره آخه مردا جنس خودشونو بهتر میشناسن!
زندگی در قفس
زندگی در جهان بسته ی زنانه
چه کسی این جهان را بنا نموده
مردان؟
زنان؟
طبیعت؟
از یکی پرسیدم وقتی یه نفر می گه تنهام یعنی چی؟
گفت: سوال سختیه! می تونه هزار تا دلیل داشته باشه
گفتم خوب تنهایی یعنی چی؟
گفت وقتی غیر از خدا کسی رو نداشته باشی تنهایی!
گفتم: آدمی که می فهمه که خدا رو داره که دیگه تنها نیست!
به نظر من وقتی ندونی که خدا هست تنهایی!
از یکی دیگه پرسیدم:گفت تنهایی یعنی پاکی!
من کلا با این کلمه ی وامانده ی " تنهایی" مشکل دارم
منو یاد یه آغاز با یه فرجام بد میندازه
الان تمام وجودم به این لغط واکنش منفی نشون میده
فقط کافیه بشنومش مثل سماور جوش میارم
تازه این چند وقته به درک ضرب المثل مار از پونه بدش میاد پی بردم
هر طرفی می چرخم
یکی رو می بینم که می گه تنهام
یا یه جمله در مورد این لغط می گه
ای بابا
دست از سرم بردار
آخه ما که هنوز اونقدر مدرن نشدیم
که این همه احساس تنهایی کنیم
فکر می کردم تنهایی از خصایص انسان مدرن
نه ما جهان سومی ها
نمی دونم چه خبره؟
وقتی از یک کلاس 13 نفری دو نفر خودکشی کنند و بمیرند آدم حق داره منتظر سومیشم باشه آخه از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه!
وقتی از همون کلاس دو نفر مطلقه میشن یعنی آدم حق نداره منتظر سومیش باشه؟
اونوقت انتظار دارین امید به زندگی این شاگردا چند باشه؟ دو تا که مردن، دو تا هم افسردگی گرفتن شدن مرده متحرک!اون از دانشجویان عاشق پیشه اینم از دانش آموزان سر خورده!
چی باقی می مونه برا تعلیمو تربیت خارج از خانه، خدا می دونه!
این اعتماد بنفس آقایون منو کشته، به همین مناسبت مراسم یادبودی برای این شهیده ی کشته شده بر اثر زهر تلخ حقیقت در اذهان عمومی برگزار می گردد.
آخه پسر...فکر کردی کی هستی که بلند شدی رفتی خواستگاری ملکه الیزابت دوم! حالام که نه شنیدی به درو دیوار بدوبیراه می گی و اعصاب همه رو کردی تو قوطی...بعدشم تازه می گه مگه من چم؟ هیچی.نیست پرنس چارلز باید بیاد پیشت لنگ بندازه! دست بردار دیگه.
برم برم به فکر کفن باشم که این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیست.
این ایمان الکی که نه ما رو رشد میده
نه بدرد دنیا میخوره
نه بدرد آخرت
دو تا دنیا مگه بیشتر داریم
هر دوشو می کنه جهنم
این همه پول صرف حوزه علمیه میشه
دریغ از یه مشاور مذهبی
که جواب ادمو بده
از سرگردونی حلالو حرام خلاصت کنه
عالیجنابان مراجع هم رفته اند در قم
نمی دانم!
لابد از ترس شیطان
آنجا سنگر گرفته اند
اوه یادم رفت من یه زنم!
گفتگو با نامحرم حرام است
چه کند این زن بیچاره که زن است؟
این وسوسه ی حلال و حرام
یا مرا می کشد
یا به ورطه ی کفر روانه …
کاشکی زندگی مثل مسابقه ی ستاره ها بود...با تولد وارد بازی می شی...بعد امتیاز کسب می کنی...یا امتیاز از دست میدی...اگه گناهات به یه مرزی رسید game over میشی...میمیری...میری به جهنم....
ولی اگه کارای خوبت بیشتر باشه..از یه حدی که بیشتر شد...بهت نشون بدن...این جات تو بهشت...اینم جاهای بهتر بهشت...می خوای ادامه بدی؟...یا همین جا برات بسه؟...البته این احتمالو نادیده نگیر که درصورت ادامه شاید همینم که داری از دست بدی...بری تو جهنم...
حافظ می گه:
بخط و خال گدایان مده خزینه ی دل بدست شاه وشی ده که محترم دارد…
روحت شاد و قرین رحمت الهی
عجب روزگاری است...روزگار...بسی ؟؟؟چه بگویم که درخورت باشد روزگار...چون چرخ آسیا می چرخی و می چرخی...و میکنی هر آن چه می خواهی...عجب خوش به حالت است روزگار...خواستن توانستن است را به تمام معنا نقاشی کرده ای...باشد روزگار...ما هم خدایی داریم...
و باز مرگ است که تجلی می کند
با بغضی در گلو
چشمانی اشک آلود
دلی گرفته
نفسی در سینه حبس شده
هم سرایی خواهیم کرد
سرود آخرین سفر را
برای دیگری
برای قسمتی از روح خود
برای یکی از عزیزان
که در غم نبودنش
خواهیم گریست...
او را به خاک می سپاریم...
به خاک...
به خاک..
به خاک...
رفته بودم مرغ فروشی، خانمی اومدو گفت : آقا دل دارین؟
آقاهه گفت: نه!
یه خانم دیگه گفت: این دوره زمونه هیچ کی دل نداره!
بقیه خندیدن هه هه هه ها ها ها
گفتم نه بابا این خبرام نیست. ماشالا هزار ماشالا تو هر کوچه پس کوچه ای که بری حراج دل! بدو بیا که تموم شد...حراج حراج دل...مفت و مجان... اینکه می گن آتیش زدم به مالم حقیقتا در این یکی صدق می کنه ها.. اگه هیچ کی دل نداره ...پس این چیه که حراج ؟؟؟
آدمی که دلشو بزار سرخیابون حراج کنه واقعا خودشم آتیش میزنه و خبر نداره....این چه وضعیه که ما داریم...هر کی به هرکی...انقدر تو دلامون آدمای رنگارنگ چپوندیمو درآوردیم...که دیگه دلی نمونده...این بار حرف راستو از بزرگتر بشنو...گوش کردی کوچولو...
اگر برادرتون می رفت با اون دختری که شما دوستش دارین ازدواج می کرد...چه کار می کردین؟
مثل قابیل ...آدم می کشتید؟
یا ...خلاصه چه می کردید؟
پیامک 2009!
دوست دارم با یکی حرف بزنم. برم قدم بزنم.یکم فکر کنم. بدوم. نفس بکشم. نمیخام بدونم کی هستی یا چیکارمیکنی فقط میخام وقتای دلتنگی به شمارتون پیامک بزنم لزومی نداره جواب بدید فقط میخام یه شریک داشته باشم که از دلم باخبر باشه همین اگر مخالف هستین یه تک بزنین...
جل الخالق...یعنی آدما اینقدر تنهان؟ یایه چیز دیگست که من نمیدونم؟
گفت:
وقتی هیچ کس نیست که باهاش حرف بزنی
وقتی اونقدر تنهایی که حاضری به هر قیمتی یه نفر پیدا بشه که تنهاییتو باهاش سهیم بشی
وقتی تنهایی اونقدر آزارت میده که از دنیا هم بیزار میشی
وقتی هزارتا کار مهم و غیر مهم ریخته رو سرت که باید انجام بدی ولی حوصله نداری
وقتی که همه چیز حتی چیزای جدید برات تکراری بنظر میرسه
وقتی که دوست داری با یه نفر دعوا کنی ولی هیچ کس حتی تو خیابون بهت تنه نمی زنه که سرش داد بزنی
وقتی که حتی دیدن خورشید برات انگیزه نیست که صبح از جات بلند شی
وقتی که در عین نامرتبی همه چیز برات مرتب و خوبه
وقتی که دیگه حتی خودتم برا خودت ارزش قائل نیستی
وقتی که حتی خوندن یه کتاب تازه سر حالت نمی یاره
وقتی که حاضر نیستی طعم یه غذای تازه رو بچشی
وقتی که همه ی سکه هات برات بی ارزش شدن
وقتی دوست داری گریه کنی ولی اشکات باهات قهرن و چشمات خشک
مامانم می گه علتش اینه که شکمت سیر!
بهش گفتم: زحمت نکش الکی کالری نسوزون، هرچند شما مردا تو مخ زدن تبحر انکار ناشدنی ای دارید.امــــــــــا من خیلی وقته که استعداد خر شدنمو از دست دادم...
دل چیست و ما با آن چه می کنیم؟
...گل آدم را در تخمیر انداخته که "خلق الانسان من صلصال کالفخار" و در هر ذره ار آن گل، دلی تعبیه می کرد و آن را به نظر عنایت پرورش می داد و حکت با ملایکه می گفت : شما در گل منگرید؛ در دل نگرید....
...گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته، هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته، خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود...
...پس چون ابلیس گرد جمله ی قالب آدم برآمد، هر چیزی را که بدید از او اثری، بازدانست که چیست اما چون به دل رسید، دل را بر مثال کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان. هرچند کوشید که راهی یابد تا در اندرون دل دررود، هیچ راه نیافت...
متن بالا از کتاب مرصاد العباد که در ادبیات فارسی سال سوم دبیرستان اومده.داداشم دیروز داشت می خوند آخه امروز امتحان داره الانم رفته امتحان بده قربونش بشم...بلند بلند هی نوای دل دل سر می داد که با خودم گفتم:این بچه چش؟ مامانم گفت: داره با دوست دخترش حرف میزنه وگرنه آدم معمولی در روز چند بار میگه دل؟ گفتم مامان بسه! داداشم مال این حرفا نیست! داداشم آقاست!
رفتم سروقتش دیدم بله دارهفارسی می خونه.یهو به خودم گفتم: یعنی اکثر جوونای این دوره این درسو پاس کردنو باز با دلشون این جور رفتار می کنند؟
خدایا
این همه احساس و عاطفه و محبت را در وجود زن به ودیعه نهادی که چه شود؟
پس چرا زن را آنقدر ضعیف آفریدی که از پس حراست آن ودیعه بر نیاید؟
و این گنج به تاراج رفته را چگونه پاسخگو باشد؟
محبتی که در روابط نامناسب هرز می رود و گلی نمی شکفاند.
چه کسی شیطان را کشت؟
چه کسی را شیطان کشت؟
چه کسی اقدام به کشتن کرد؟
قابیل آغاز گر راهی بود که خود نمی دانست روزی به جایی خواهد رسید که هزارتن را می شود یک جا سر به نیست کرد جوری که حتی نیازی به پنهان کردن اجسادشان هم نباشد.
ناشناخته ترین موجود تاریخ بشریت!
وقتایی که خسته و بی حوصلم اونقدر که حتی خواب دوست نداره طرفم بیاد میام وبلاگ گردی از چت روم رفتن خیلی بهتره.
چه چیزایی می شه دید تو این وبلاگا ادمای رنگاوارنگ و جور واجور اما همه عاشق!!!
ای بابا چقدر دارو دسته ی عشاق پر جمعیت شده و ما غافلیم ولی به همون اندازه تعداد دلای شکسته و رها شده هم رفته بالا.یکی یکی رو گذاشته و رفته هویجوری.
حالا اینا شدن دل شکسته و غمگین!!!
نمی دونم دنیایی که توسط این ادما اداره بشه چه شکلی میشه؟؟؟
وقتی برای کنکور درس می خواندم فکر می کردم خوابگاه مثل خوابگاه جودی ابت و دوستانش است.اما وا اسفا از روزی که خوابگاه حقیقی را دیدم.غیر قابل مقایسه بود همه چیزش با هم تفاوت داشتند و دارند.
موکت های کثیف پاره
تخت های درب داغان زیوار دررفته.
فضای تنگ و تاریک بدون هواکش.
بدون حتی یک کمد. هشت تا بچه از اقصی نقاط میهن اسلامی با فرهنگ های متفاوت
غذای بد.
سلف کثیف
امکانات کلا تعطیل حتی یک میز و صندلی برای مطالعه نبود
صف طولانی برای سرویس شبه بهداشتی
سروصدای خیابان مجاور جای باغ حیاط خوابگاه جودی اینا
سرویس های شلوغ نامنظم
کارمندان بی تربیت
هر چند پس از گذشت چند سال الان وضع کمی بهتر شده ولی یکی از اساتید وقتی شنید اتاق ها چهار نفره است آن هم در چه فضای کوچکی گفت:چهار تا گربه هم بندازی تو اون اتاق نمی تونند با هم سر کنند!
تازه خبر نداره همین لونه زنبوری رم با چه منتی و با گرفتن پول آن بصورن پیش به ما می دهند.بگذریم از اختلافات و مسایل منتظر الوقوع که می توانند اعصابی برای شما باقی نزارند.
من می خواهم بدان مگر رعایت عدالت و ایجاد شرایط یکسان برای تحصیل برای همه ی افراد از وظایف دولت نیست همه جاکه نتوانسته اید دانشگاه درست کنید البته منهای پیام نور سرکاری از درست کردن چهار تا ساختمان درست و حسابی هم عاجزید؟
این همه خرج اداره کردن دانشگاه و استاد و... می شود اما دانشجو آرامش اعصاب و روان ندارد که درس بخواند.
اگه یه روزی پولدار بشم یه خوابگاه مثل همون که آرزو داشتم می سازم .
شهلا جاهد متهم به قتل لاله
الان محکوم به اعدام با طناب دار
به جرم قاتل بودن
اما نه...
به جرم دوم بودن!!
تلخ اما باید بگم...
این سزای هر کسی که
بی اجازه وارد حریم یکی دیگه می شه...
و در حقیقت خائن!
و چه قبحی داره خیانت.
شهلا باید خوشحال باشه...
این دنیا اگه نه
اون دنیا باید تحمل می کرد...
آنقدر دردانه پسر نازپرورده شان آزارش داد که :
گفت : نادان باشد آنکه در انتظار داشتن پسری ضجه بزند.
گفتم: مگر نمی دانید که پسر داشتن ارزویی است به قدمت تاریخ بشریت.
گفتم: مگر نمی دانید که چه خانه هایی در آتش عطش پسر داشتن سوخته و چه خاندان هایی مقطوع النسل گشته اند چون پسری نداشته اند.
گفتم: مگر نمی دانید چه زنانی بختشان سیه گشت چون پسری بدنیا نیاوردند.
گفتم: مگر از تعداد مردان در عزا نشسته از نداشتن پسر اگاه نیستید؟
گفتم: مگر همیشه اذعان نمی کنید که بهترین خاطراتتان باز می گردد به زمان تولد پسرتان.
گفت: چیزی نگفت.خندید.
با خودم گفتم: این است حاصل زیستن در دنیای پر از جهالت یا اختیارهای جاه طلبانه.
مدت ها در ارزوی خواندن کتابی در التهاب بودم اما هیچ گاه برای خواندنش گامی برنداشتم تا اینکه سرانجام خود کتاب آمد و رویم را بوسید من هم خواندمش و چه لذتی بردم از آن.همه ی خاطرات سفرم زنده شد و همه حقیقت، حقایقی که شاید شکل شان عوض شده باشد اما همچنان با تمام وجود لمس می شود. و دیگر افسوسم به پایان رسید که چرا من خاطراتم را ننوشتم. از این پس خسی در میقات جلال را به جای دفترچه ی خاطرات خود می نگرم.هر چه(نه البته به تمامی) جلال نوشته است را من در حافظه ی تصویری ام دارم. کتاب جلال را ورق میزنم و خاطرات جان می گیرند و زنده می شوند.روحت شاد.
نوروز امسال نیز تمام شد سیزده را هم به در کردیم و به خانه بازگشتیم. ما شاد بودیم یا حداقل غمی نبود که بخاطر آن خاطر شریفمان مکدر گردد اما دیگرانی را دیدم که اندوه را بر وجود مقدسم شوراند.چه سخت بود بازدید از کسانی که روبان مشکی زینت بخش سبزه ی عیدشان گشته بود آنها نیز شاد بودند درست مثل دیگران. آنها نیز می خندیدند آنها نیز سر سفره ی هفت سین به انتظار قدوم مبارک بهار نشسته بودند که ناگهان مهمان ناخوانده ای شگوم خانه ی شان شد و اندوه را عیدی عیدشان کرد. کسی منتظرش نبود،مرگ آمد و بی صدا پدر را در آغوش گرفت و رفت. فرزندان ماندند و سفره ی هفت سین و نوروزو جسم بی جان پدر. وقتی همه شاد بودیم آنها گریستند. از مرگ گلایه ای نیست همیشه سرزده می آید عادتش است کسی را خبر نمی کند چرا که هیچکس هیچ گاه در التهاب آمدنش لحظه شماری نمی کند اما با این خاطره ی بدی که روزگار بر فرش خاطرشان نقش زد دیگر هیچ نوروزی برایشان شاد نخواهد بود.
عید نوروز خلاصه میشه تو همون لحظه ی تحویل سال نو.همون موقع که ساز و دهل می زنند و همه دور سفره نشستن. بعدش همه چی مثل سالای قبل تکرار میشه.همه چیز مثل باقی چیزا تکراری میشه حتی همه ی اون لباسای نویی که برا خریدنشون اون همه وقت صرف کردیم.
چرا ادما باید کاری رو کنند که بعدش عذاب وجدان خفشون کنه و نتونند یه خواب راحت داشته باشند؟
به قول شاعر چرا عاقل کند کاری که بازارد پشیمانی؟
چه حس بدیه ادم پیش خودش خجالت زده بشه.
در محکمه ی وجود خودش محکوم بشه.
چقدر وحشتناک که بین خودم و خودم یه شکاف ایجاد بشه به خطرناکی شکاف هسته ای.
کاش ادما می تونستن همدیگرو راحت تر ببخشن.
کاش یهو نمی دونم چی شد که اینو گفتم ها تو زندگی هیچ کس نباشه.
خدا کاش به درگاه تو گناهی مرتکب شده بودم اونوقت دیگه هیچ نگرانی نداشتم مرا می بخشیدی ولی خدا آدم ها مثل تو نمی بخشایند.
ای خدا چه کاری بود کردم سر عیدی .
من فقط آنچه را در ذهنم بود گفتم.
نخواستم دروغ بگم
حالا شدم چوب دو سر طلا
امسال سال کبیسه است و خوش به حال اونایی می شه که ۳۰ اسفند دنیا امدن.می تونند حسابی برا تولدشون مایه بزارن و خلاصه به قول جوونا بترکونن.
اما مهم نیست ادم چه روزی بدنیا بیاد مهم اینه که عاقبتش چی میشه.
مهم نیست که جشن تولدمان چقدر با شکوه باشه مهم اینه که بتونیم برا افتخاراتمان نیز جشن بگیریم.
از نظر من اسفند ماه را نباید جزء عمر آدمی حساب کنند بویژه برای خانم ها.نمی دونم استرس حول حالنا شدن است یا افسردگی ناشی از گذر عمر که این جوری می شیم: همه در بازار! خرید و خرید و خرید...
اوه مگه چه خبره؟
تو خیابان نمی شه راه رفت.انگار همه لخت ماندن مجبورن بخرن که ساتری برای تنشان فراهم آورند!(دلق کهن ساتر تن بس تو را)
چه پدیده ای برا خودش این عید نوروز.بسی عجیبا غریبا.
چی بوده حالا چی شده! یک موضوع مناسبی است برای پایان نامه نوشتن.
معلوم نیست این آدم ها از زندگی چه می خواهند
که اینگونه دست بر گریبان هم برده اند .
چشم انتظارند تا،کسی سر بجنباند و آنها در زیر سایه ی غفلت وی دست درازی بر اموال او کنند.
در کمین هم نشسته اند تا اگر کسی پایش را متمایل به چپ گذارد رسوای عام و خاصش کنند.
سنگر گرفته اند تا نا آگاهی را بیابند و سرش زیر آب کنند.
مرگ را حق می دانند برای همسایه.
ناسزا را شعار ملی شان کرده اند وهر روز گوش همگان را با نوای آن صیقل می دهند.
همه را چوپان دروغگو خوانند و خود را محمد امین.
آخ از دست این مردم نادان.
زندگی شان بسر می آید و
آنها هنوز در پی مال و منال دیگری حسرت بر دوش.
آیا دوستی واقعی به این است که چشم در چشمان هم بدوزیم و دستهایمان را در هم گره کنیم و در حالیکه به یکدیگر قوت قلب می دهیم حرف بزنیم و بشنویم؟نه نه این اصلا درست نیست.دوست لحظه ای و جسمی به چه درد می خورد؟دوستی ای که اگر تلفن نباشد دیگر هیچ سودی به حال هیچ کس ندارد . دوست من آنست که دردهایم را خودش حس کند و شادی را پیش از آنکه در چهره ام نمایان شود به من تبریک گوید نه پس از شنیدن آن محقانه خواستار شیرینی باشد.
انسانهای عصر جدید دوستان خوبی برای یکدیگر نیستند چراکه دلشان وسعت دل انسانهای گذشته را ندارد بسی تنگ و تاریک است.
ما(زنان) در جهان مردانی زندگی می کنیم که خود پرورش داده ایم.
به غفلت به مردانی اعتماد می نماییم که همگی ما(زنان) را به وعده ی غذایی پندارند.( که البته غذای تکراری مطبوع نخواهد بود.)
انقدر دنیای مردان پست شده است که حق مادر بودن را نیز از ما(زنان) ربوده اند.
از فرط جوانمردی مردان اکنون کار ما(زنان) به جایی رسیده که گواهی نامه ی پایه یک می گیریم. فردا بیل می زنیم و آجر پرتاب می کنیم.
ما(زنان)خسته شدیم بس که به جان شوهرانمان دعا نمودیم که مبادا ناگهان سایه ی سرمان کم شود و ما در دنیای نامردان مرد نما تنها و بی یاور بمانیم چون بره ای در میان گله ی گرگ.
ما(زنان)به ستوه آمده ایم که برای رفع نیازهایمان چشم به دستان شما باشیم.از اینکه اگر زنده ایم نه به لطف کردگار که به همت شما مردان بوده است اگر لقمه نانی با منت می خوریم نه اینکه روزی ما بوده است نه هرگز. لطف شما مردان کم نشود که چون شود چه بشود.
ما(زنان )هر کاری می کنیم تا از سلطه ی مردان رهایی یابیم حتی خودفروشی.چه تناقضی! چه دور باطلی! برای رهایی از چنگال استعمار گر خود را در چنگالش گرفتار می نماییم.
برای دستیابی به استقلال مردان مجبورمان کردند ما(زنان) با خودشان هم ذات پنداری کنیم بشویم آنچه آنها خواسته اند.همیشه دردسترس،متنوع ،رنگارنگ و البته کم قیمت.درست همانند فست فود.
ما(زنان) را نیز مانند خودشان نامرد کردند.خالی از هرگونه احساس و تهی از حس وفاداری.مانند مردان از یکرنگی در آمدیم و رنگارنگ شدیم هر لحظه به یکرنگ ولی افسوس به آن رنگی که شما مردان خواسته اید.
ما(زنان) مشهور خواهیم شد اگر ماشین سنگین برانیم، مکانیک خوبی باشیم و کلا کارهای مردانه را به خوبی انجام دهیم، نه اینکه مادر خوبی باشیم.هیچ زن خانه داری در دنیای مردان پر توقع نمونه شناخته نخواهدشد.هیچ زنی حق ندارد وقتش را با کودکانش سپری کند.
برای بدست آوردن امنیت و شان و مقام و منزلت در جهان مردانه و صد البته در دنیای زناشویی ما(زنان)مجبوریم کار کنیم هر کاری تا درآمدی داشته باشیم و پولی از خود داشته باشیم وشبه مرد باشیم.بیشتر از مردان کالری بسوزانیم و کمتر دریافت کنیم چون ما(زنان) را مرد نمی خوانند.
ما(زنان)نمی خواستیم که براساس درجه ی سفیدی و بلندی قد و زیبیایی چشم و ابروهزارچیز دیگر که خود بهتر می دانید چون تولیدات کارخانه درجه بندی شویم.اما اکنون می شویم و ظاهرا همه(زنان) در بالا بردن کیفیت و درجه شان و کسب نشان استاندارد مورد پسند مردان بودن گوی سبقت از هم ربوده اند.پولی که به قیمت مرد شدن کسب می کنیم در راه جلب رضایت مردان صرف می کنیم.لعنت به این موجودیتی که هیچ گاه قرار نیست به زندگی کردن منتهی شود.
برای رهایی بهای گزافی پرداخته ایم اما هنوز آن را در آغوش نگرفته ایم.
چنان در دام صیاد افتاده ایم که خود از آن بی خبریم.
خودمان (زن بودن )را چنان به تاراج بردند که گرد و غباری از آن بر جای نمانده.
همچنان در پرانتز زندگی مردان درجا میزنیم.
دیگر روزی است سخت، سخت تر از جنگ و عصیان. آنجا که بر سر عشق و نفرت مانده ای. به کدامین راه باید رفت؟ به کدامین سو باید شتافت؟ از خود باید گذشت یا از دیگری؟ عشق چیست و نفرت چگونه خلق می گردد؟در حالیکه نهادمان را پاک پاک، پروردگاری پاک آفریده. چگونه می توان نفرت را در عمق جان جای داد؟
مادر و پدر،خواهر و برادر کدامین راست می گویند؟ هر دو از نقطه ی کوچک سیاهی قلبشان وارد بازار تنگ و تاریک محبت شده اند. محبت از کجا می آید؟ چرا بازار؟چرا تنگ و تاریک؟
به اشتباه جبهه می گیرند. میدان جنگ کجاست؟ دشمن کیست؟ اینان با خود چه می کنند؟ زندگی، زیبا نیست؟ برف، زیبا نیست؟
حسرت را فراموش کرده اند؟تیک تاک ساعت عمرشان را نمی شنوند؟ مرگ را به باد سپرده اند؟
من چه کنم؟در این بیابان بی نهایت برداشت های غلط.
اضراییل نمی شناسمت. تنها نامت را بر برگ دفترم یدک می کشم به امید...
تو بگو چه می شود کرد؟
زندگی آنقدر سخت نیست.برای چه سنگی را در چاهی فرود آوریم که زندگی مان به آن متصل است؟
تقصیر هر دو است.او که نمی گذرد چون گذشت را بلد نیست و او که جبهه می گیرد چون دلداری را نمی داند.
خوب حرف نمی زنیم.آرامش در صدایمان موج نمی زند.با فروتنی گام بر نمی داریم.
رهگذر می گذرد، باران می بارد، ودگر بار سحر می آید
مردمان بیدارند، اندکی در خوابند
خواب از خانه ی ما می گذرد، می ماند
همگان در خوابیم، همه ایام همه می خوابیم، زازل تا به ابد
روزها بیداریم، قدر آن نشناسیم، لحظه ها بشماریم
لحظه ها می گذرند پی در پی
ودگر بار زمین می گردد و شبانگاه ز در می آید، روشنی می ماند
ما همه می خوابیم،ما همه خوشحالیم که دگر بار همه می خوابیم....
همگان در خوابند، اندکی بیدارند
و زمین بار دگر می گردد ،آفتاب می آید ،روشنی می بارد
زنگ ها به صدا در می آیند
یاد ایام بخیر، آن زمان ها که خروس ها خواندند:
مردمان بر خیزید، آفتاب آمده است، روشنایی آمد، تیرگی ها رفتند
روز نو امروز است، گاوها منتظرند،مزرعه بیدار است، وقت کار است کنون...
مردمان خاسته اند، مردمان بیدارند، مردمان در کارند،
پدری شال کمر می بندد، وهمه خرد و کلان، سر سفره همه حاضر هستند
مردمان امروز ظاهرا بیدارند، همگی در خوابند، فکر دنیا هستند
همه در خواب همه چیز قشنگ می بینند، و سحرگاه از آن می خواهند
مردمان می دانند که منابع اندک، خواست ها یک دریا،
کس نتاند که شود مالک آن همه چیز قشنگ
مگر انکه دگران نتوانند باشند ، مالک، حتی یک چیز قشنگ
و ار آن پس جنبید،اسلحه دست گرفت، بر سرش می کوبید، به دهان می غرید
دگران همه تان می دانید،مزرعه مال من است، گاوها مال من است، سر سفره بودن، بستن شال به کمر
همگی مال من است، مالکیت امروز متعلق به من است،ملک من است و
شماها اکنون بردگانی هستید
بردگانی بر خاک
بردگانی بی جان
من شاعر نیستم ولی....
اشکی که در گلو فروخورده می شود
آهی که در هوا پراکنده می شود
راهی که به آسمان کشیده می شود
فکری که در این لحظه پیدا می شود
نایی که در پیچش گوشم شنیده می شود
فریاد آسمان که بر زمین نعره می زند
باران که بی صدا به پنجره می زند
کوهی بلند بر سر راهم تکیده است
جویی روان به سویی دگر رود
آنجا که باد دود در میان بوته خارزارها
آنجا روم که نباشد کسی میان تهی
سر در دهان کند و گوید تو ای که ای؟
نامت که چیست؟به کجا می روی؟
زان جا که آمدی بهر چه می روی؟
آنجا روم که من باشم و خدا
دیگر نباشد کسی جز من در آن مکان
من گویم و خدا گویم و روم به راه
آن ره که خدا پسنددو بنده اش هست آرزو
در این مکان پر زولوله در این جای خرد
گردند هزاران بشر در این مکان تنگ
آن یک رود و دگری آید به جای او
دنیا همان است که بود بود
(با پوزش از شعرای گرامی)