از مری به مرتی
از مری به مرتی
مرتی به گوشم
جواب بده
بی چشمو رو
حیا کن
پاشو بیا
تا ننداختنت بیرون
در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته
شخصیت داشته باش مرتی
آخه تو که اینجوری نبودی
بیا همه منتظرتن
مرتی بیا تا قبل رفتن ببینمت
دلمون تنگشده بابا
درینگ درینگ
جواب نداد
درینگ درینگ
جواب نداد
بار سوم برداشتو گفت
انتن نمی ده صدا نمیاد درس دارم
قطع کرد و دیگه جواب نداد
گفتم کی بود؟ سهیل
نچ
ابراهیم؟
نچ
کاوه؟
نج
پویا؟
نچ
شهروز؟
نچ
پس کی؟
این یکی اسمش محمد!
حق نداری روی خوش به کسی نشون بدی
اگه قرار بعدش بی محلی باشه و سر کاری
تازه اینا همشون تریپ خواستگارین!
حق نداری دلبری کنیو بعدش جا بزنی
یه مدت باهاشون بچرخیو بعدش
لی لی لی لی حوضک!
می گه آخه شرایطی که من می خوام ندارن
پس چرا باهاشون اینجور رفتار می کنی؟
فقط برا سرگرمی!
اکتشف یکتشف اکتشاف
آی که امروز یکی از فرضیاتم اثبات شد
نه اینکهه قبلا اثبات نشده بودا
نه
امروز استحکام یافتو
دیگه مطمئن شدم صدر در صد
درست فهمیده بودم
خوشا به حالت ای روستایی
چه شادو خرم چه با صفایی
در شهر ما هست همه چیز
جالا کنارشم دود و ماشین هست
می گن یک کلام ختم کلام
شما هم اگه واقعا فکر می کنید که تصمیم نهاییو رو گرفتید
لطفا با قاطعیت یه اعلام عمومی کنید
که دیگه کسی بر طبل مخالفت نکوبه
این که نمی شه
از یه طرف دست به کار می شید که تصمیمو اجرا کنید
از طرف دیگه به مخالفان می گید باشه فکر می کنم!!!
مگه آدما بازیچه ی شمان؟
حالا خدا عنایت کرده
یه موقعیت به شما داده
دلیل نمی شه فکر کنی شدی برا من باراک اوباما
که جم بخوری همه ی دنیا ببیننتتون
همین می شه که میشید یه آدم سست عنصر
که هیچ استقلالی نداره
هیچ کی هم نمی تونه بهتون اعتماد کنه
تعجبم با این بی ارادگی چه جور به اینجا رسیدی!
نمی دونم شایدم یه مترسک تبلیغاتی باشی
مدیر اصلی یکی دیگست!!!
یه آویرا نصب کرده رو لپ تاپش
خودشم وایستاده
جنب دستگاه
با هر یه صوتی که آنتی ویروس میزنه
یه قر میده
بابا با انصاف
خوبه بچه نداری
وگرنه ویروسا همون روزای اول کشته بودنش
سر درد گرفتیم هممون
یه دوساعتی برا خودش صدا تولید میکرد
دیگه داشتم میرفتم اون لبی رو از پنجره پرت کنم بیرون
که بالاخره تموم شد...
خوبه آدم یکم در نگهداری از وسایلش دقت داشته باشه
تو لابی دانشکده نشسته بودم
طبق معمول کشیک میدادم
تا استاد ارجمند تشریف بیاورند
خودمم خجالت میکشم دیگه برم تو لابی بشینم
سیبی به دو نصف شدم جوونای علاف سر چهارراه
فقط یه تسبیح بگبرم دستم بچرخونم تکمیل میشه
اون روز بس که نگاه کرده بودم به در و آدمای جورواجور دیدم
اسی اومدو رفت من ندیدمش
تا یکی از رفقا ندا داد
آییییی کجایی
پرنده از قفس پرید
منم دیگه آبرو برام نمونده تو این دانشکده
بس که دنبال این استاد دویدم
اونم با کلی بار و بنه(همشم دنیوی)
حالا اصل قضیه اینکه
دختر خانوم با کلی نازو عشوه
اون لبای غنچه ی ماتیک زدشو
باز کردو گفت: وای من که چندشم شد
چی شد؟چرا؟
آره چند روز پیش نوزاد یکی از اقوامو بغلم کردم
ووووی چه حس بدی
یه موجود کوچولو تو بغلت ووول بزنه
وای نمیری تو دختر چقدر لوسی آخه
دنت انکر یور نیچر
با اون کفشای تق تقی
پاشنه سوزنی صورتیت
فکر میکرد باهاش راحته
پس
هر چی حرف داشتو نداشت
هرچی تو دلش بودو نبود
براش گفت
خودزنی کرد در حقیقت
آدم باید تا یه حدی برا دیگران افشا شه
نه اینکه بیای دل و ذهن خودتو سفره کنی روی میز سلف سرویس
هر کی هر چی خواست برداره
حالا که بندو به آب داده
نشسته زار زار گریه میکنه
به قول استادX ای بدبخت ای بیچاره
چایی بعد ناهار و جمع دوستان
گفتیم حالا یه کلیپی هم ببینیم
کلیپ زایمان فیل
یا تولد یه فیل دیگه
شاید دیده باشینش
اون آخر فیلم که میرسه آقاهه میاد میگه
فست...ن اسکریمینگ...ن بازر...وری وری سیمپل
آره جون خودت
براشما که تماشاچی بودی وری وری سیمپل
والا برا ما که وری وری سیمپل نبود
کلی ما آه و ناله سر دادیم
تا بی بی دنیا اومد
جا داره میس آتیش پاره یه چی برا این آقاهه بنویسه
که دیگه نگه وری وری سیمپل
اونم با اون همه خونسردی
چقدر هی گفتیم ترخدا نفس بکش
چقدر همه قربون صدقه ی اون بچه فیل میرفتن
چه با نمک گام بر میداره
انگار داره رژه میره
کوجولووووووووووووووو
خوبه ما هم به شما بگیم چرا تا حالا عاشق نشدی ؟
میدونی این حرف مثل اینکه به یه یتیم بگی برو باباتو بیار
شما حق نداری این حرفو به من بزنی
نه اینکه چون منم
چون یه زنم
نمیدونستی زنان حق ندارن عاشق شن
برا حقی هم که ندارن نباید توبیخ شن
زلیخا رو دیدی چه عزیز بود چه ذلیل شد
زلیخا تو قرآن فقط یکیه فقط یکی
یعنی همون یکی به اندازه کافی بسه
برا اینکه خیلی چیزا رو بفهمی
از هر جهت
به ایات مربوط به زلیخا که میرسم
گریم میگیره
به خودم میگم
ببین چه بلایی سرش اومد...
دلتو سفت بچسب که مثل زلیخا بیچاره نشی ...
انقدر مستاصل...
یعنی لازم بود انقدر سختی بکشه تا به خدا برسه؟
جزای آدمی که به زور بخواد صاحب حقی باشه که اصالتا نداردش میشه این
میشه زلیخا...
کیفم رو دوشم. در حد خفه شدن پر.کیف که نیست بگید خورجین
دو تا رساله دکتری که از استاد امانت گرفتم هر کدوم ۴۰۰ صفحه(خیلی سنگینن)
به دست چپم دیگه کیفم جایی برا اینا نداشت
یه نیم کیلو شیرینی که استاد برا بچه های کوی فرستاده
تو همون دستم
پالتو چون سرما خوردمو شب موقع برگشتن هوا سرد میشه
ولی نپوشیدمش که! گرفته بودمش دستم تا کسی اون شیرینیها رو نبینه
شب شهادت زشته خوب
تازه تبم داشتم همین جوریش گرمم بود
یه کاسه شله زرد
اونم تو ظرف یه بار مصرف که باید با اقدامات ایمنی خاص حمل شه
اونم چه شله زردی کمی داغ و مثل آش شل یه تپه دارچینم روش
تو دست راستم
چادرمم باید جمع کنم
الان حس میکنم دستام کش اومده و یه وجب درازتر شده
با خودم میگم حریص جون اون کاسه شله زردو برنمیداشتی
(خوب گرسنم بود )ولی چون اون دستمم پر بود نشد اونجا بخورم
مجبور شدم با خودم بیارمش کوی
اونم به چه سختی
برا توشه ی آخرتتم همین جوری هستی؟انقدر حریص؟
خسته و گرسنه از راه رسید
می گه یعنی من حالا باید نمازم بخونم!
شنید: خوب نخون!
گفتم: نه گول نخوری!
گفت: نمیشه پول بدم تو جام بخونی
چطور برا مرده ها میشه!
اصلا کاش یه کاغذ کربن میزاشتی زیر جانمازت تا کپیش بشه برا من!
اصلا با این همه خستگی حالیم نمیشه چی می خونم که!
کلی هم نق و نوق دیگه...
خدربیگ اصلا نخون منو تو گور خودم میزارن شما رم در مقبره ی خودتان به خاک میسپارن.
حالا خودش دلش نمیاد نماز نخونه ها
الکی انرژی مصرف می کنه که از ماها حرف بکشه
حالا نماز خونده قران گرفته دستش هی آیه می خونه می گه بنظرت این جوریه؟ این یعنی چی؟
ای بر پدر مردم آزار لعنت مگه من مفسر قرآنم؟
می گه من دارم برات قرآن می خونم تو به من فحش میدی؟
می گه در درگاه الهی خیلی بی عرضه ام!
نمیدونم
خدا که از آدما زیاد توقع نداره! داره؟
خوب بودن که کاری نداره! داره؟
دوست دارم برم بخوابم
بدون اینکه مسواک بزنم
شنیدم:خوب نزن
نمیشه اون وقت دچار عذاب وجدان میشم
روز قیامت بهم میگن
نتونستی از چارتا دندون مراقبت کنی!بی عرضه!
از طبقه سوم رفتم تا زیر زمین
تو هر پاگردی دو نفر داشتن با هم حرف میزدن
همین طور تو لابی هر طبقه
و دم پنجره ته راهرو
چه خبره...
به قول دکتر آموخته خیر باشه
انگار داره مشکل ازدواج جوانان هم حل میشه
بچمم افسردگی گرفته
میگه تو خوابگاه همه برا خودشون یکیو دارن
رضا هم عقد کرده
موندیم منو جواد
بس که شما دونفر مغرور تشریف دارید حاج آقا!
نشستید الغوث الغوث میزنید
که خدا از بهشت براتون یه حوریه کادو پیچ شده بفرسته دم در!
نچ! از این خبرا نیست.
چه خوبه آدم یکی رو داشته باشه که همیشه براش وقت داشته باشه. مگه نه؟
می گه شوهر نمی خوام!
جواب میشنوه: آره شما دخترا همتون همین حرفو می زنید ولی...
باقیشو نگفت...همون خوب که نگفت...
گفت:شوهر انرژی منفی می ده به آدم...
وقتی آدم می شنودش یا به زبون میاردش...
بیشتر یاد آقا بالا سر می افته...
ولی وقتی بگی همسر...
ببین چقدر لطیف...
یعنی سایه سر...
بعدش خودت می شی تاج سر...
استغفرالله...امان از این دخترای ننر
برای دومین بار تو عمرم
امروز رنگین کمان دیدم
اونم سه تا!
داشتم نگاش میکردم
پرسید منتظر چی هستی؟
گفتم منتظر خرسای مهربون که بیان رو رنگین کمون سر بخورن!
خوب حالا از این یکی راضیم
چه حسی از این رضایت من به شما منتقل میشه ؟
یه لذت چند دقیقه ای بود که تموم شد
یه حس هیجان که زود فرو نشست
زیبایی طبیعت همه جا هست
زیبایی آدما چطور؟
دارم به خودم دروغ میگم
سر خودمم کلاه میزارم
که آره حالم خوبه
اصلا برام مهم نیست
بزار هرجور راحته رفتار کنه
ولی نمیشه
تا سرم خلوت میشه فکرش میاد و آزارم میده
من فقط وایستادم تماشا کردم
همه کاسه کوزه ها شکست سرمن
آخ سرم...
بقیه مبری
بقیه متوقع
بقیه مدعی
بقیه طلبکار
دریم دریم دریم دریم (آهنگ پلنگ صورتی)
وای که چقدر عاشق کاراگاهی و کاراگاه بازیم
فضول نیستما...تجسس هم نمی کنم
ولی آدم یه وقتایی به یه نکته هایی توجه می کنه
بعد وسط یه ماجرای هم چین مبهمو درهم برهم
ذهنت کلیک می کنه رو اون نکته ههههههههه
ای جانمی جان
اونوقت یه چیزایی رو می فهمی که بقیه نوفهمنو حالشو میبریییییییییییی
آی حال اومدم(با لهجه اصفهانی بخونید تا قشنگ تر باشه)
امروز رفتیم دانشگاه تربیت مدرس
یه نیمکتی تو حیاطش هست که من خیلی دوست دارم روش بشینم
نشستن رو اون نیمکت تو اون فضا یه حس خوب بهم می ده
بخصوص تو یه روز بهاری اونم اول صبح
می شه اونجا نشست و آرامشو بلعید
این دفعه یه آقایی روش نشسته بود
بنابراین دوتانیمکت اون طرف تر نشستیمو آب پرتقال خوردیم
با همه نارضایتی که با خودم حمل می کردم
اونجا آروم شدم
البته موقتا!
باید یه باب جدید باز کنم
اندر احوالات اساتید
یکمم نغ به جون این استادا بزنم
بس که عصا قورت داده و
از ما بهتران هستن
با یه غروری زدن تو ذوقش
که بچم اشک تو چشاش جمع شد
حیوونی خیلی بهش برخورده بود
آدمو ذوق مرگ می کنند این اساتید از دماغ فیل افتاده
چند وقت پیش بر سر اختلافات و وقایع روزگار
با یکی از دوستان شکر ها را آب کرده و بر سر رفاقتمان ریختیم
طبق معمول فقط و فقط چون من بزرگترم
محکوم به منت کشی هم بودم
سه تا پیامک زدم
دو تا آف گذاشتم
یه بارم که هردومون آن بودیم
پی ام دادم
ملکه الیزابت جواب نفرمودن
ما هم دیگر یقین حاصل کردیم که تکلیف شرعی از گردنمان ساقط شده و
با کلی تقلا خودمان را زدیم به در بی خیالی
آخه تو این سن و سال و قهر؟ مگه بچه شدی!
به قول کلام گهر بار خودشون
دوست بودن که زورکی نیست
تا چند شب پیش که آن بودو منم آن شدم
پی ام دادن: به به سلام چه عجب؟
خیلی بدی...منو فراموش کردی...کلی گله و گزارش دیگه
جل الخالق!روتو برم...البته چون میشناسمش و به پیچ و خم رفتاراش خوب آشنام
انتظار یه هم چین روزی رو داشتم...هنوز خیلی کوچولوی
نتیجه اخلاقی اینکه: دست پیشو بگیر که پس نیفتی
بدترین حس دنیا اومده سراغم
چی؟
حس بد مغبون بودن
فریفته شدن
فریب داده شدن
ناخواسته نردبام تمایلات دیگری بودن
نهایت دورویی آدمی را به تماشا نشستن و دم نزدن
ازش بیزارم
دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم و
نمی زنم
بامن دیگه حرف نزن که صداتو نمیشنوم
منودیدی از سر راهم برو کنار چون من نمیبینمت
زنگ نزن که جواب نمیدم
پیامک نزن با اعصابم بازی نکن که صاف میرم مخابرات مزاحم
چشامو شستمو یه جور دیگه شدم
تو یه روستایی
بچه سوار موتور شد که بره نون بخره
تو راه با یه موتور دیگه شاخ به شاخ شدن
جفتشون رفتن اون دنیا
تو همون آبادی
یه بچه دیگه سوار موتور شد بره شهر مرغ بخره
نمی دونم چی کار کرد به چی زد که چهار نفر راهی بیمارستان شدن
سوالی که باید جواب داده بشه اینه که مگه روستا محل تولید نیست؟
پس چرا باید آدمای روستا هم مثل شهر نشین ها نون جوش شیرین پخت و مرغ هورمونی بخورن؟
ادامه کارتون معاون کلانتر بزودی از صدا و سیما پخش میشه
یعنی بچه های امروزی خوششون میاد؟
نشسته بودم جومونگ نگاه میکردم
اونم به اصرار پسر خاله
نیست همسن و سالیم باهم
هروقت میرم خونشون فکر میکنه رفتم اونجا که باهاش بازی کنم
منتها موقع جومونگ باید بشینم کنارش با هم جومونگ ببینیم
وسط فیلم گفتم خاله می بینی این سوسونو دو تا بچه دنیا آورده
آب از آب تکون نخورده همچنان شادابو با طراوت
حالا زنان ایرانی همون زایمان اول دخلشون اومده
پسرخاله جان فرمودن: من فکر نمی کردم بویویی ها هم بچه دار بشن!!!
گفتم: چرا این جوری فکر می کردی؟
گفت آخه مگه اون موقع قرص بچه دار شدن بوده؟؟؟
وای که منفجر شدم از خنده
گفتم: عزیزم شما نگاه کن تو فیلم مگه سوسونو بابا نداره
جومونگ مامان داره باباشم که قبلا کشتن
اصلا این همه آدم که تو فیلم هستن بالاخره یه روزی دنیا اومدن دیگه
پس بچه دار میشن!مگه نه؟
جواب میده: یعنی جومونگشون انقدر پیشرفته بودن که اون موقع قرص هم اختراع کرده بودن
خاله جان فرمودن نه اون موقع ها از داروهای گیاهی استفاده میکردن!!!
بعدشم دعواش کرد که فیلمتو نگاه کن بچه
می بینید چقدر نگاه بچه سطحیه
عمق نداره که فکر کنه اون همه بویویی تو فیلم از کجا اومدن
خیلی جاها همین جوریه خیلی چیزا جلو چشمون اما نمی فهمیم نمی بینیم
می گه رفته بودم مصاحبه
ازم پرسیدن مارک ریش تراشت چیه؟!!
جواب: موزر
ساخت کجاست؟
جواب: آلمان
این یکی دیگه خیلی جدید بود
حداقل برا من!
مگه از آقایون این چیزا رو هم می پرسن؟ها؟
یه بار از من پرسیدن چت می کنی یا نه؟
این نامربوط ترین سوالی بود که تا حالا تو مصاحبه از من پرسیدن
چند وقته سرم بدجوری شلوغ شده
یه جاهایی رو هم دو در کردم که باید بعدا برم جواب بدم
احتمالا تا هفته بعد همین جور سرم شلوغه
ولی دیگه عقده ای شدم
گفتم بیام یکم بنویسمو برم
ولی سر میزنم به وبلاگم
چون اینترنت دم دستم...
شاید از این به بعد از آنچه راضیم هم رو بنویسم
البته فقط چیزایی که خیلی قشنگن
یه حس خوب به آدم منتقل می کنند
...
یه حس جدید؟
چی؟
مادر بودن
مادر شدن
حس قشنگ مادری
می گفت: شاید بشه با عالم تجرد یه جورایی ساخت
اما از حس مادر بودن نمی شه همین جوری گذشت!
یه چیزیه که نمی شه براحتی از کنارش رد شد و رفت
یه نیم نگاه جواب نمی ده باید تمام وجودت بشه شعور تا درکش کنی
پسرش بزودی دنیا میاد
از این یکی راضیم!
یه ماجرایی رو برام تعریف کرد
که فلفل نخورده سوختم، آتیش گرفتم
نتیجه داستان: طبیعت هم به زنان ظلم میکنه!
آدم مگه چقدر زندست ؟؟؟
عمر مفید ما مگه چقدره؟؟؟
که سه روزشو تلف خریدن یه حلقه کنیم؟؟؟
اونم برا چی؟
برا ازدواجی که ...
معلوم نیست عاقبت به کجا میرسه!!!
بایدها و نبایدهایی که چون یک زن هستی باید به اجبار بپذیری یا حداقل تحملشون کنی
خیلی بیشتر از بایدها و نبایدهایی است که چون یک مردی مجبوری بپذیری!
رفته بودیم اردو جنوب
با دانشگاه
فراتر از آنچه در تصورم می گنجید خوش گذشت و حالشو بردیم با رفقا
فقط یه چیز بود که آرامشو ازم سلب کرده بود
اونم اینکه مجبور بودیم یه هفته ای بصورت جنگی بریم دستشویی
هر جا می رفتیم سرویسای بهداشتی شلوغ و غیر بهداشتی بودن
یه نیم ساعت صف + اینکه یکی هم وایستاده باشه پشت در که زود باش...
تا اینکه قرار شد ناهار شوش دانیال باشیم
آقای راننده هم که عشق گاز
اتوبوس ما زودتر از همه رسید
ما هم حمله برا نماز!
رفتیم که وضو بگیریم
وای باورم نمی شد یعنی هیچ کی باورش نمی شد
یه عالمه دستشویی تمیز و خالی که فقط ما بودیم و ما
می شد انتخاب کرد
کم مونده بود از خوشحالی بپریم تو بغل همدیگه که
یهو یکی از بچه ها زد زیر آواز
منو این همه خوشبختی محاله محاله محاله
می بینید بعضی وقتا خوشبختی چه رنگی می شه
تا کجا زمینی میشه
از اون اوج پایین میاد و می چسبه به کف زمین
حال که نمی توانی از رنج دیگران بکاهی چرا خود سبب رنجش می شوی؟
آیا اگر روزی دیدی دل دوستانت از حسی هولناک در عذاب است و دلشان از غصه پریشان عرضه داری که ذره ای از رنج شان بکاهی؟
دل من سخت می گیرد وقتی می بینم آدم ها به همدیگر آزار می رسانند.
جغد پیر خردمندی بر درخت بلوطی می زیست
هرچه بیشتر می دیدُ کمتر سخن می گفت
وهرچه کمتر سخن می گفت بیشتر می شنید
ما چرا همانند آن پرنده پیر نباشیم
زنا
زنا
زنا
رابطه نامشروع
تجاوز به عنف
از نظر من: قتل یک روح
به لجن کشیدن هویت زن
وشادمانه در بزم شیطان پای کوبیدن
امروزه
زنانی هستن که هم چنان در دام مردان همیشه مسلح از پای در می آیند
و همه ی کاری که در توان جامعه است:
اعطای مدال افتخار آفرین بزه دیده و یا مجنی علیه! بودن
با همان حق و حقوقی که یک مال باخته ی سرقت دارد!
مدالی که زیر چکش سنگین نگاه جامعه از اعتبار افتاده است
همین...
بهش گفتم: بد جوری دچار تضاد شدی ها
گفت: برا چی؟
جواب دادم: از یه طرف صبح تا شب نشستی مردایی که دکمه بالا لباسشونو می بندن مسخره می کنی...
هی می گی وای اینا خفه نمی شن...اینا خفه نمی شن...البته با صدتا حرف دیگه...
حالا خودت تا دستشویی هم که می خوای بری
با کراوات میری
خودت که بدتری چون علاوه بر اون دکمه هه که باید بسته باشه
یه ریسمانم (به قول مامان بزرگ) خفت گردنت می بندی
اگه قرار به خفه شدنه که شما در اولویت قرارداری
بعدشم ادعای حقوق بشرت می شه
به عقاید دیگران احترام بزار لطفففففففففففففففففففففففا
حاج آقا یه باربی می خواستن
گشت و گشت و گشت
گشتنو گشتنو گشتن
تا باربی پیدا شد
عقد کنون بر پاشد
اما چه فایده!
بعدش حاج آقا گذاشتو رفت
کجا؟
سفر آخرت
باربی موند رو زمین
فی امان الله خواجه برو
زنگیدم بهش
گفتم بابا ما لباس خریدیم
آماده ایم دعوت شیم برا عقدکنون
پس چی شد؟
گقت هیچی جواب منفی دادم
پرسیدم چرا؟
جواب:
...
مثل یه توده شن روی هم انباشته بود که مامانش و خواهر جونش مثل جریان آب توش جریان داشتن...
شاید می شد لحظه های عشقولانه ی خوبی رو با ایشون متصور شد اما به هیچ چیزش نمی ارزید به این که هی تنم بلرزه که الان مامانش بهش چی دستور میده الان مامانش چی ازش می خواد از اینکه زندگیم مال خودم نباشه...
مثل روز روشن ومبرهن بود که حاج آقا تحت سلطه و نفوذ مستقیم مامان جونشون و البته خواهر جونشون هستن
نفوذی که وقتی می گفت دوست دارم اصلا مطمئن نبودم که بعد ازدواج که خیالش راحت شد مال اونمو هیچ جور از دستش خلاص نمی تونم بشم تحت نفوذ همونا منو بدبختو از اوشینم بدتر نکنه
آره مثل ریوزو بود، قبل ازدواج دوست دارم بعدش تا دست از پا خطا می کردم می گفت از اول حق با مامانم بود اشتباه کردم دوست داشتم،
من که نمی تونم رو حرف مامانم حرف بزنم باید تحمل کنی...
نمی فهمید که بزرگ شده دیگه چقدر هی مامانم اینا مامانم اینا
....
گفتم خیر باشه انشالا اما به هرحال باید خسارت از مد افتادن لباس ما رو بدی...
گفت باشه بزار به حساب بی معرفتیه خودت که از حال رفیقت بی خبری...
من:چوب کاری می فرمایید...بچه که زدن نداره...
رفتم دندونپزشکی
شاخ گاوو شکستمو
برای اولین بار
اجازه دادم
آقای دکتر
بدون بی حسی
دندونمو با مته بتراشه و بعدش پر کنه
درد نکشیدم
دردشو چشیدم
زیادم بد نبود...
مریض شد
رفت دکتر
آزمایش + سونوگرافی
دوباره رفت پیش دکتر
نتیجه:
دارو جواب نمیده
تنها درمان: بارداری!
آدم مجرد باردار شه آخه!
اونم تو ایران؟
اصلا مادر شدن آمادگی می خواد
یهو هویجوری برا سلامتیت باید مادر شی!!!
مگه میشه؟
نمیشه خوب ولی اجبار دیگه
آقای نامجو به این می گن جبر چی؟
بدینوسیله به اطلاع می رسانم جهت پیشبرد امور پایان نامه به یک فرد آشنا به نرم افزار مطلب نیازمندم البته آشنایی در حد بسیار حرفه ای یه اشکالی تو برنامه هست که حل نمیشه!
البته اگر جای خاصی رو میشناسید که خیلی حرفه ای هستنو میتونند کمک کنند هم معرفی کنید خوشحال میشم...
خلاصه فکرو ذهن ما شده این منحنیو اون نوسان واماندش که ظاهرا نباید باشه ولی از هر طرفی که میچرخی باز هست!
نه بابا نه منظورم آلمان و این حرفا نیست
یه مسئله بهداشتیه
یه چیزی تو مایه های وبا
یا به قولی شبه وبا
نمی دونم این چیه که هر سال
همین موقع ها
می افته تو جون مردم منطقه و
همه بله
اس اس
تو هر خونه ای که بری حداقل یه مصدوم هست
اونم با لوازم جانبی از قبیل سرمو سطل مخصوص و
دستشویی اختصاصی ...
تازه برخی هم رفتن تو کما و کارشون به بستری شدن کشیده شده
دکترا هم فقط مینویسن مترونیدازول و خلاصه انواع و اقسام خشک کن ها و صد البته سرم و آمپول تقویتی...آخرشم می گن باید دورش طی بشه...ویروسه...ویروس
تو خونه ما هم هر سال من بیچاره قربانی میشم
نیست بنیه بدنمان در خوابگاه و پای دود چراغ و در محضر اساتید سوخته و فنا گشته و
ما ضعیف گشته ایم
ولی امسال اوضاع خیلی بدتره خیلی
شمار افراد مبتلا رفته بالا
بطور میانگین در هر خانواده دو نفر
کاش حداقل یه پزشک دهکده ای پیدا می شد
مشکلو ریشه یابی می کرد
اینجوری که نمی شه
آخه یه مرد چند روز میتونه سر کار نره ؟
یه مادر چندبار میتونه بچشو زردو نزار ببینه ؟
یه پدر چندبار میتونه دخترشو بغل کنه و ببره بیمارستان ؟
یه معده چند بار در روز می تونه غذای نخورده رو برگردونه؟
تازه بهش خشک کن قوی هم تجویز می کنند!
آخه همه که تو خونه هاشون دو تا دستشویی ندارن ...
آخه دو تا هم کمه...
وای...دلم...
شکل دوغ شدم و البته کمی هم شبیه کته و ماست
این هم از ماه رمضون امسال که به خوردن و؟؟؟گذشت
حالا دورش کی تموم میشه
خدا میدونه
فرضیه بنده این است که احتمالا آب ها آلوده هستند
تهران که نیست آب تصفیه شده بفرستن تو لوله ها
نچ...
یه کسی یه کاری کنه
شهریوروخاطرات بد مرده متحرک شدن
کلی نغ و نوغ از پیش نوشته دارم که اصلا دوست ندارم بزارمشون تو وبلاگم...
با نغ زدن که کار درست نمیشه...
می شه؟
نمیشه؟
نمی دونم باید برم یه گل بچینم بعد دونه دونه گلبرگاشو بکنم هی میشه نمیشه کنم تا ببینم آخرش چی میشه؟
میشه یا نمیشه؟
مامان خانوم رفتن به نجاری سفارش دادن برا شون یک تخته گوشت جانانه بسازند
که بشه روش یه گوسفندو شقه کرد
اونم برا سالی یه بار عید قربان که قربانی می کنیم
کشتار کننده محترم راحت باشن
کلی هم سنگینه و کلفت... برا کارای دیگه هم البته استفاده می شه
اما یه وقتایی خودشون فاعل انجام کار می شن
دیشب در حال ظرف شستن بودم که نمی دونم چطور یهو در کابینت باز شد و
اون تخته گوشت لعنتی افتاد رو شصت پامو
چشام سیاهی رفتنو ذهنم فلش بک زد به عقب
به کارتون معاون کلانتر
آخ شصت پام
یادش به خیر
یادش به خیر
تازه بعد بیست و چند سال فهمیدم چی می کشیده چه دردی چه حس بدی
یعنی اگه درک کردن واقعی هر چیزی این همه سال زمان ببره ما باید چند سال عمر کنیم که خیلی چیزا رو واقعا درک کنیم؟
اینجا شمال کشور میهن اسلامی
جایی که مردم برا یه وجب مرز بین دو تا زمین هم با هم دعوا دارن
پدرها می میرنو زمینا هم به همراه اونا فنا می شن
یه زمین یدهم هکتاری که بشه پنج تا دویست متری
اونم با مرزای بینشون
چی می مونه ؟
بدرد کشاورزی نمی خوره دیگه
باید یه آلاچیق توش بسازن
کافی شاپش کنند