-
افشا
شنبه 25 مهرماه سال 1388 12:50
فکر میکرد باهاش راحته پس هر چی حرف داشتو نداشت هرچی تو دلش بودو نبود براش گفت خودزنی کرد در حقیقت آدم باید تا یه حدی برا دیگران افشا شه نه اینکه بیای دل و ذهن خودتو سفره کنی روی میز سلف سرویس هر کی هر چی خواست برداره حالا که بندو به آب داده نشسته زار زار گریه میکنه به قول استادX ای بدبخت ای بیچاره
-
فیل
جمعه 24 مهرماه سال 1388 16:43
چایی بعد ناهار و جمع دوستان گفتیم حالا یه کلیپی هم ببینیم کلیپ زایمان فیل یا تولد یه فیل دیگه شاید دیده باشینش اون آخر فیلم که میرسه آقاهه میاد میگه فست...ن اسکریمینگ...ن بازر...وری وری سیمپل آره جون خودت براشما که تماشاچی بودی وری وری سیمپل والا برا ما که وری وری سیمپل نبود کلی ما آه و ناله سر دادیم تا بی بی دنیا...
-
زلیخا
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1388 21:53
خوبه ما هم به شما بگیم چرا تا حالا عاشق نشدی ؟ میدونی این حرف مثل اینکه به یه یتیم بگی برو باباتو بیار شما حق نداری این حرفو به من بزنی نه اینکه چون منم چون یه زنم نمیدونستی زنان حق ندارن عاشق شن برا حقی هم که ندارن نباید توبیخ شن زلیخا رو دیدی چه عزیز بود چه ذلیل شد زلیخا تو قرآن فقط یکیه فقط یکی یعنی همون یکی به...
-
توشه
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1388 10:01
کیفم رو دوشم. در حد خفه شدن پر.کیف که نیست بگید خورجین دو تا رساله دکتری که از استاد امانت گرفتم هر کدوم ۴۰۰ صفحه(خیلی سنگینن) به دست چپم دیگه کیفم جایی برا اینا نداشت یه نیم کیلو شیرینی که استاد برا بچه های کوی فرستاده تو همون دستم پالتو چون سرما خوردمو شب موقع برگشتن هوا سرد میشه ولی نپوشیدمش که! گرفته بودمش دستم تا...
-
فیثاغورث!
سهشنبه 21 مهرماه سال 1388 13:37
بدلایلی ترجیح دادم این پست دیگه نباشه سلطان و حوضش انشالا به عشقش برسه
-
نماز
دوشنبه 20 مهرماه سال 1388 21:58
خسته و گرسنه از راه رسید می گه یعنی من حالا باید نمازم بخونم! شنید: خوب نخون! گفتم: نه گول نخوری! گفت: نمیشه پول بدم تو جام بخونی چطور برا مرده ها میشه! اصلا کاش یه کاغذ کربن میزاشتی زیر جانمازت تا کپیش بشه برا من! اصلا با این همه خستگی حالیم نمیشه چی می خونم که! کلی هم نق و نوق دیگه... خدربیگ اصلا نخون منو تو گور...
-
عرضه۲
دوشنبه 20 مهرماه سال 1388 16:45
می گه در درگاه الهی خیلی بی عرضه ام! نمیدونم خدا که از آدما زیاد توقع نداره! داره؟ خوب بودن که کاری نداره! داره؟
-
عرضه
یکشنبه 19 مهرماه سال 1388 21:43
دوست دارم برم بخوابم بدون اینکه مسواک بزنم شنیدم:خوب نزن نمیشه اون وقت دچار عذاب وجدان میشم روز قیامت بهم میگن نتونستی از چارتا دندون مراقبت کنی!بی عرضه!
-
خیر باشه
شنبه 18 مهرماه سال 1388 23:46
از طبقه سوم رفتم تا زیر زمین تو هر پاگردی دو نفر داشتن با هم حرف میزدن همین طور تو لابی هر طبقه و دم پنجره ته راهرو چه خبره... به قول دکتر آموخته خیر باشه انگار داره مشکل ازدواج جوانان هم حل میشه بچمم افسردگی گرفته میگه تو خوابگاه همه برا خودشون یکیو دارن رضا هم عقد کرده موندیم منو جواد بس که شما دونفر مغرور تشریف...
-
همسر
شنبه 18 مهرماه سال 1388 14:28
می گه شوهر نمی خوام! جواب میشنوه: آره شما دخترا همتون همین حرفو می زنید ولی... باقیشو نگفت...همون خوب که نگفت... گفت:شوهر انرژی منفی می ده به آدم... وقتی آدم می شنودش یا به زبون میاردش... بیشتر یاد آقا بالا سر می افته... ولی وقتی بگی همسر... ببین چقدر لطیف... یعنی سایه سر... بعدش خودت می شی تاج سر... استغفرالله...امان...
-
شکست
شنبه 18 مهرماه سال 1388 09:21
نورتا نشکنه نمیشه رنگین کمان دل چی؟ وقتی دل بشکنه می شه چی؟
-
رنگین کمان
جمعه 17 مهرماه سال 1388 18:21
برای دومین بار تو عمرم امروز رنگین کمان دیدم اونم سه تا! داشتم نگاش میکردم پرسید منتظر چی هستی؟ گفتم منتظر خرسای مهربون که بیان رو رنگین کمون سر بخورن! خوب حالا از این یکی راضیم چه حسی از این رضایت من به شما منتقل میشه ؟ یه لذت چند دقیقه ای بود که تموم شد یه حس هیجان که زود فرو نشست زیبایی طبیعت همه جا هست زیبایی آدما...
-
کلاه
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1388 19:19
دارم به خودم دروغ میگم سر خودمم کلاه میزارم که آره حالم خوبه اصلا برام مهم نیست بزار هرجور راحته رفتار کنه ولی نمیشه تا سرم خلوت میشه فکرش میاد و آزارم میده من فقط وایستادم تماشا کردم همه کاسه کوزه ها شکست سرمن آخ سرم... بقیه مبری بقیه متوقع بقیه مدعی بقیه طلبکار
-
کاراگاه
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1388 17:22
دریم دریم دریم دریم (آهنگ پلنگ صورتی) وای که چقدر عاشق کاراگاهی و کاراگاه بازیم فضول نیستما...تجسس هم نمی کنم ولی آدم یه وقتایی به یه نکته هایی توجه می کنه بعد وسط یه ماجرای هم چین مبهمو درهم برهم ذهنت کلیک می کنه رو اون نکته ههههههههه ای جانمی جان اونوقت یه چیزایی رو می فهمی که بقیه نوفهمنو حالشو میبریییییییییییی آی...
-
آرامش
چهارشنبه 15 مهرماه سال 1388 15:18
امروز رفتیم دانشگاه تربیت مدرس یه نیمکتی تو حیاطش هست که من خیلی دوست دارم روش بشینم نشستن رو اون نیمکت تو اون فضا یه حس خوب بهم می ده بخصوص تو یه روز بهاری اونم اول صبح می شه اونجا نشست و آرامشو بلعید این دفعه یه آقایی روش نشسته بود بنابراین دوتانیمکت اون طرف تر نشستیمو آب پرتقال خوردیم با همه نارضایتی که با خودم حمل...
-
باب جدید
سهشنبه 14 مهرماه سال 1388 22:07
باید یه باب جدید باز کنم اندر احوالات اساتید یکمم نغ به جون این استادا بزنم بس که عصا قورت داده و از ما بهتران هستن
-
ذوق مرگ
سهشنبه 14 مهرماه سال 1388 22:06
با یه غروری زدن تو ذوقش که بچم اشک تو چشاش جمع شد حیوونی خیلی بهش برخورده بود آدمو ذوق مرگ می کنند این اساتید از دماغ فیل افتاده
-
نغ
سهشنبه 14 مهرماه سال 1388 14:38
آنقدر غمگین و فسرده هستم که حتی نمی توانم نغ بزنم نغ زدن هم نعمتی است برای خودش
-
رفاقت
یکشنبه 12 مهرماه سال 1388 11:43
چند وقت پیش بر سر اختلافات و وقایع روزگار با یکی از دوستان شکر ها را آب کرده و بر سر رفاقتمان ریختیم طبق معمول فقط و فقط چون من بزرگترم محکوم به منت کشی هم بودم سه تا پیامک زدم دو تا آف گذاشتم یه بارم که هردومون آن بودیم پی ام دادم ملکه الیزابت جواب نفرمودن ما هم دیگر یقین حاصل کردیم که تکلیف شرعی از گردنمان ساقط شده...
-
تصمیم کبری
جمعه 10 مهرماه سال 1388 21:44
بدترین حس دنیا اومده سراغم چی؟ حس بد مغبون بودن فریفته شدن فریب داده شدن ناخواسته نردبام تمایلات دیگری بودن نهایت دورویی آدمی را به تماشا نشستن و دم نزدن ازش بیزارم دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم و نمی زنم بامن دیگه حرف نزن که صداتو نمیشنوم منودیدی از سر راهم برو کنار چون من نمیبینمت زنگ نزن که جواب نمیدم پیامک نزن با...
-
روستا
جمعه 10 مهرماه سال 1388 13:33
تو یه روستایی بچه سوار موتور شد که بره نون بخره تو راه با یه موتور دیگه شاخ به شاخ شدن جفتشون رفتن اون دنیا تو همون آبادی یه بچه دیگه سوار موتور شد بره شهر مرغ بخره نمی دونم چی کار کرد به چی زد که چهار نفر راهی بیمارستان شدن سوالی که باید جواب داده بشه اینه که مگه روستا محل تولید نیست؟ پس چرا باید آدمای روستا هم مثل...
-
معاون کلانتر۲
پنجشنبه 9 مهرماه سال 1388 14:12
ادامه کارتون معاون کلانتر بزودی از صدا و سیما پخش میشه یعنی بچه های امروزی خوششون میاد؟
-
عمق نگاه
پنجشنبه 9 مهرماه سال 1388 14:11
نشسته بودم جومونگ نگاه میکردم اونم به اصرار پسر خاله نیست همسن و سالیم باهم هروقت میرم خونشون فکر میکنه رفتم اونجا که باهاش بازی کنم منتها موقع جومونگ باید بشینم کنارش با هم جومونگ ببینیم وسط فیلم گفتم خاله می بینی این سوسونو دو تا بچه دنیا آورده آب از آب تکون نخورده همچنان شادابو با طراوت حالا زنان ایرانی همون زایمان...
-
مصاحبه
یکشنبه 5 مهرماه سال 1388 20:05
می گه رفته بودم مصاحبه ازم پرسیدن مارک ریش تراشت چیه؟!! جواب: موزر ساخت کجاست؟ جواب: آلمان این یکی دیگه خیلی جدید بود حداقل برا من! مگه از آقایون این چیزا رو هم می پرسن؟ها؟ یه بار از من پرسیدن چت می کنی یا نه؟ این نامربوط ترین سوالی بود که تا حالا تو مصاحبه از من پرسیدن
-
توضیح
یکشنبه 5 مهرماه سال 1388 19:56
چند وقته سرم بدجوری شلوغ شده یه جاهایی رو هم دو در کردم که باید بعدا برم جواب بدم احتمالا تا هفته بعد همین جور سرم شلوغه ولی دیگه عقده ای شدم گفتم بیام یکم بنویسمو برم ولی سر میزنم به وبلاگم چون اینترنت دم دستم... شاید از این به بعد از آنچه راضیم هم رو بنویسم البته فقط چیزایی که خیلی قشنگن یه حس خوب به آدم منتقل می...
-
یه حس جدید
یکشنبه 5 مهرماه سال 1388 19:41
یه حس جدید؟ چی؟ مادر بودن مادر شدن حس قشنگ مادری می گفت: شاید بشه با عالم تجرد یه جورایی ساخت اما از حس مادر بودن نمی شه همین جوری گذشت! یه چیزیه که نمی شه براحتی از کنارش رد شد و رفت یه نیم نگاه جواب نمی ده باید تمام وجودت بشه شعور تا درکش کنی پسرش بزودی دنیا میاد از این یکی راضیم!
-
طبیعت
یکشنبه 5 مهرماه سال 1388 19:37
یه ماجرایی رو برام تعریف کرد که فلفل نخورده سوختم، آتیش گرفتم نتیجه داستان: طبیعت هم به زنان ظلم میکنه!
-
سؤال!
یکشنبه 5 مهرماه سال 1388 19:35
آدم مگه چقدر زندست ؟؟؟ عمر مفید ما مگه چقدره؟؟؟ که سه روزشو تلف خریدن یه حلقه کنیم؟؟؟ اونم برا چی؟ برا ازدواجی که ... معلوم نیست عاقبت به کجا میرسه!!!
-
اجبار
یکشنبه 5 مهرماه سال 1388 19:30
بایدها و نبایدهایی که چون یک زن هستی باید به اجبار بپذیری یا حداقل تحملشون کنی خیلی بیشتر از بایدها و نبایدهایی است که چون یک مردی مجبوری بپذیری!
-
خوشبختی۲
یکشنبه 5 مهرماه سال 1388 19:25
فکر می کرد خوشبخته! ولی من هرچی کنکاش کردم ردپایی از خوشبختی تو زندگیش ندیدم!