در ۱۶ سالگی به این نتیجه رسیده که اگر نباشه ظاهرا پدر و مادرش راحت تر زندگی می کنند
مادر که دنبال شوهر جدیدش هست
پدر هم دنبال اینکه بچه رو بفرسته خونه ی عمه و دوست و فامیل تا راحت باشه
جالب اینجاست که بچه هم تربیت نکردن که کسی دوست داشته باشه اون بیاد خونشون
حتی از سر دلسوزی
یا ترحم
یا رضایت خدا
این میشه که هر از چند گاهی برای جلب توجه
یک مشت قرص میخوره تا مثلا بمیره
ولی به اندازه لازم نمیخوره که بمیره
و چون این کارش تکراری شده
دیگه جلب توجه هم نمی کنه
میبرنش تحویل بیمارستان میدن و بعد هم خودش مرخص میشه
قصه ی پر غصه ی طلاق و بچه هایش