رفته بودیم مسجد دانشگاه برای عزاداری
آقاهه بلندگو گرفته بود دستشو
از این نوحه های بیخودی پوچ بی معنی می خوند
عزاداران هم با سوزو گداز سینه میزدن
یه دختر کوچولو تو جمع بود
که با ریتم نوحه می رقصید!!!
حق داشت بنده خدا
باز عکس رنگی درون قاب
جنازه ای برروی دست ها در پیچ و تاب
تابوتی که می رود و می برد
جسم عزیز عده ای را به زیر خاک
اشک ها و جسم های غمزده و سیاه پوش
داغ دیده و جگر سوخته و بسی محزون
می روند و می برند عزیزشان را برای وداع
ما ایستاده ایم پشت پنجره محض تماشا
نا فرمانی میکنم
به درخت نزدیک میشوم
به آدم سجده نمی کنم
میتوانم آدم بمانم و توبه کنم
یا شیطان شوم و سرکشی پیشه کنم
مدت زمان زیادی از تاریخ خلقت آدم و حوا میگذرد
اما هنوز آدمای زیادی احساس میکنند
به خانمی که جنین دختر در شکم دارد
باید دلداری بدهند!!!
باید برویم میتی کمان استخدام کنیم
شاید سیستم میتی کمانی کمی بدرد این آشفته بازار بخورد
البته به همراه برادر کایکو و تسوکه
و همچنین زمبه و سگارو
بچه که بودم
دوست داشتم اسب داشته باشم
سوارش بشم و بتازم
یک بار سوار قاطر شدم و
مهر باطل شد رو آرزوم زدم
مامان برام ماجرای سکندر پادشاهو تعریف کرد
سکندر پادشاه وصیت کرده بود که وقتی مرد
دستشو از تابوت بیرون بزارن
هرجا دستش رفت تو تابوت
همونجا دفنش کنند
سربازان بیچاره تابوتو گرفتن رو دوششونو شروع کردن به دور دادن
تا ببینند بالاخره کجا دست آقای پادشاه میره تو تابوت
پیرزنی از سربازا پرسید قضیه چیه؟
و اونام ضمن تعریف کردن قضیه اظهار خستگی و کلافگی هم کردن
که معلوم نیست کجا دست پادشاه بره تو تابوت
پیرزن خم شد و مشتی خاک ریخت کف دست پادشاه مرده
و دست پادشاه رفت تو تابوت!
یعنی انقدر بیچاره شدیم
که فیلم سخیفی مثل مسیر انحرافی رو
از شبکه ملی پخش می کنند؟
این چه وضعشه دیگه!
حالم بهم خورد
هیچی بدتر از این نیست که
چند دقیقه قبل از ساعت تحویل
بزنی شبکه دو و
چشمت بیافته به خانم نامداری و
اندازه تمام عمرت برا خودت و مملکت متاسف بشی
که تو جشن باستانی ایرانی
یکی رو آوردن که به بدترین شیوه ممکنه فارسی رو کثیف حرف میزنه و
درمورد المانهای سفره هفت سین از مهمان برنامه توضیح میخواد!
ما فهمیدیم شما انگلیش اسپیک میکنی
بی لیاقتی مدیران شبکه دو و صدا و سیما رو هم فهمیدیم که
این خانم که اصلا بلد نیست فارسی حرف بزنه میزارنش مجری باشه
آخه چرا سر سال نو که ما حس حول حالی داریم
حال ما رو خراب میکنین؟
منو وادارا میکنند که نغ بزنم
وگرنه خودتون شاهدین که چند وقت نغ نمیزنم
روحت شاد بنتام!
این روزها
گربه نره ها و روباه مکارها
بازرشان داغ داغ است
همچون بازار مکاره در قدیم الایام
طمع هر روز خلق می کند
پینوکیوهای بسیار
همه منتظر بودند
که بیاید و با خودش ببرد
روحی را که اقامت درجسم نیمه جانی برایش بسی سخت بود
حالا او رفته است
شده است نو رفته ی نو منزل
اون موقع ها که یه خورده بیکارتر بودم
و هنوز حس خانم مارپلیم پررنگ بود
یه سر زدم به موجودی خارق العاده به نام گوگل
و با چند کلمه حدسی مرتبط با چند تا سرنخ دم دستی
اسم یه نفرو درآوردم
اما الان هرچی فکر کردم
فامیلیش یادم نیومد
به ذهنم فشار نیاوردم
گوگل در خدمت شماست
داشت از کنارم رد می شد
برگشت و بهم خندید
خدایا این کی بود؟
چقدر قیافش آشنا بود
سه روز فکر کردم
تا بالاخره درحالیکه نشسته بودمو کتاب می خوندم
یهو
یادم اومدم اونی که تو خواب بهم لبخند میزد
زهره بود
هم اتاقی دوستم
بهش پیامک زدم از زهره چه خبر داری؟
گفت هیچ خبر
خیلی مرموزانه
تلفنشو جواب نمیده!
امروز برق سه فاز بهم وصل کردن
اگه هنوز زندم
بابت پوست کلفتم
که تو خوابگاه به این حد از ضخامت رسیده
مرد بی عار شنیده بودم
ندیده بودم
امروز دیدم
هر روز میره تفریح
خرجشم زنش میده!
به خانوم گفتم: طبق قوانین اسلام نفقه زن و مخارج خانه و خانواده با مرد
شما این وسط چه کاره ای؟
خانومه می گه: وقتی شوهرم بیکاره من چی کار کنم
خانوم من نمی بینی شوهرت داره از این وضعیت لذت میبره
و ی دنیا بحث دیگه
یه وقتایی یاد هاکل برفین می افتم
چه زندگی ای داشت
آزاد و رها
روی کرجی
تازه با جیمی هم دوست بود
اگرچه بابای خوبی نداشت
ولی به هر جال باباش بود
هر چی کارتون دیدیم تو بچگی
همه همین جوری بود
بچه های بی پدر ومادر مثل نل
یا بچه های دور از خانواده مثل حنا و هاج
یا بچه های تک والدی مثل پسر شجاع و رفقاش که هیچ کدوم والدین نداشتن(والد یا والده فقط داشتن)
مامان آنتم مرد
لوسی می پدر نداشت
ممل با بابابزرگش زندگی می کرد
دختر مهربون مامان نداشت
جودی که یتیم مادر زاد بود
پپرو هم رفته بود دنبال باباش
چه وضعیت پر طنشی بود خداییش
یعنی دغدغه ی اون موقع سازندگان اون کارتونا چی بوده؟
اینکه هربار استرس داشته باشیم نلو بابابزرگش دستگیر نشن؟
یا اینکه گرگه گاوای حنا رو نخوره؟
یا گربه نره پینوکیو رو گول نزنه؟
آها
این کوچه علی چپ است
که اینچنین شلوغ است
آن هم درب بی خیالی است
که آنقدر بهش زده اند
زیوارش در رفته است
برخی ها در ماه رمضان
از سحر تا افطار و
از افطار تا سحر
نخوردندو نیاشامیدند و
اکنون لاغر شده و
بهره اش را می برند و
حسرت حاملان چربی های اضافه را هم بر انگیخته اند
هدف ما از خوردن چیست؟
برخی شعار پیشگیری بهتر است را پیشه خود کرده و
می خورند تا گرسنه نشوند
برخی می خورند تا رفع گرسنگی نمایند
برخی می خورند تا وقتشان را پر کنند
برخی می خورند تا دیگری نخورد
برخی می خورند تا خورده باشند آرزو به دل نمانند
برخی می خورند چون مفتست خره بخور
برخی های دیگری هم حتما وجود دارند که بدلایل دیگری می خورند
شما برای چه می خورید؟
اینجا
هیچ دوست خوبی ندارم
میترسم
کم کم خودم هم تبدیل بشوم به یک دوست بد
یک آدم معتاد
معتاد تکرارها و تکرارهای ملال آور همیشگی
زندگی خاله خاله بازی
بدون ذره ای رشد معنوی و شخصیتی
بدون کسب دانش یا مهارتی جدید
با سعید آشنا شدم
کارگر روزمزد شهرداری
بعد تصادفی که کرده
دیگه نمیتونه کارای سنگین و سخت انجام بده
بنابراین
پرچم تکون میده
باجدیت هرچه تمام تر
دیگه لازم نیست کسی رباط خلق کنه
چون اونجوری سعید بیکار میشه
ساختمان پزشکان دور سرش می چرخید
فلانی متخصص فلان
متخصص بهمدان
از فلان جا
از اینجا
از آنجا
و سر همه شان به اندازه ای شلوغ هست که
آدم فکر می کند همه مردم شهر اینجا جمعند
صدای فریاد بچه ای می آمد
آدم های جورواجور به رنگ ناخوشی
خانمی که داشت بالا می آورد
کاشکی معماری پیدا شود
ساختمانی مخصوص ساختمان پزشکان طراحی کند
بیمار درد خودش کم است
درد بقیه هم اضافه می شود
باید سرو ریخت زشت ساختمان را هم تحمل کند
ایستاد روی خط سفید وسط خیابان
به ماشین ها نگاه کرد
به خودش
به عابرین پیاده
به ساعت
متوجه این روزها شد
روزهایی که می گذرند
و او فقط سرگرم رسیدگی به امورات سلامتی است
و دیگر هیچ
نمیدونم چرا
این امیرحسین همسایه علیرغم مخالفتهای شدید والدینش
به تو کوچه بودن علاقه شدیدی داره
اونم این کوچه!
هیچ بچه دیگه ای غیر از امیرحسین نداره!
لابدا
من مو میبینمو امیرحسین پیچش مو
من ابرو او اشارت های ابرو!
شایدهم
باشد اندر پرده بازیهای پنهان!
آخر نمی شود یک رباط اختراع کرد
که بایستد سر جاده و خیابان
پرچم تکان دهد
که رانندگان بفهمند
کارگران مشغول کار هستند
یا جاده در دست تعمیر است
یا قرار است بلوکهای کنار خیابان
یا خط سفید وسط آن یا ...برای هزارمین بار رنگ شود
یعنی یک آدم باید بایستد و پرچم تکان دهد
تا هزاران ماشین رنگاوارنگ متوجه خطر شوند
و هزارتا وضعیت سفید غیر روشن توی ذهن آسیه ایجاد شود
بعد دلش به حال آن بنده خدا بیخودی بسوزد
بعد با خودش بگوید
دنیا محل گذر است
لقمه نانی حلال کافی است
باید آخرت را ساخت
و هرکه با تقوی تر است نزد خدا گرامی تر است و
غربت این افکار ذهن را می آزارد
بعد یک نگاهی به خودش می کند آسیه و
می فهمد با وجود امکانات اوقاتش هرز رفته است و
الان همان پرچم هم نمی دهند دستش تا تکان بدهد
اینها برخاسته از ایمان نیست
برخاسته از شخصیت خود فرد است که
بطور ناآگاهانه و تظاهرگرایانه ای به خدا وصل میشه
کاشکی حداقل ناشی از معرفتو دانایی بود
آیا باید به حداقل اکتفا کرد وقتی که حداکثر ممکن نباشه؟
چه هزینه هایی برای این اکتفای حداقلی خواهیم پرداخت؟
حداقلی که شاید هیچ گاه حداکثر نشود یا
هزینه فایده حداکثری شدنش مطلوب نباشد.
یک آدم ظاهرالصلاحیه
که بیا و ببین
ولی
آتش حسد تو وجودش
آنچنان زبانه می کشد
که یک روز خوش هم نه برا خودش
نه برا اطرافیانش باقی نزاشته است
البته حس برتری جوییش به اینجا رسوندتش
بطرز دیوانه واری علاقه داره که همیشه از همه از همه لحاظ جلوتر باشه
فقط کافیه ببینه یکی از یک جهتی که شاید اصلا به اون هم هیچ ارتباطی نداشته باشه ترقی کرده و مورد تحسینه
هرکاری از دستش بر بیاد می کنه تا طرف خراب بشه
همیشه دوست داره همه ازش عقب تر باشن
مثلا حتی دوست نداره که برادر کوچکترش زودتر از اون گواهینامه رانندگی بگیره
و این کارو نوعی بی احترامی به خودش تلقی می کنه!
کافیه ی حرف بهش بزنی
با سیر داغ و پیاز داغ فراوان حرفو سیر می ده به هر سمتو سویی که خودش می خواد
این آدم خیلی خطرناکه
حتی به حرف های شما بو هم اضافه می کنه
مثلا میگه سلامت بوی بی احترامی می داد
و سلام شما هم چنان بوی بی احترامی خواهد داشت
تا وقتی که خاطرش جمع بشه که دیگه از اون برتر نیستید
اون وقت سلامتون بوی حسادت می گیره
مجدانه تلاش می کنه که کسی ازش جلو نیفته
حتی شده مراسم خواستگاری رو بهم میزنه
که دوستش ازدواج بهتری نسبت به ازدواج اون نداشته باشه
باید برای همیشه خاطرش جمع باشه که همسرش از همه بهتره
کاملا توانایی داره که از کاه نبوده کوه بسازه
نفوذ و قدرت کلامش هم درحد المپیک
حق به جانب بودنش در حد بن لاست
خیلی خوشحال میشه که ببینه ی آدمی که اون بهش حسادت می کنه داره می افته تو چاه
تشویقش می کنه که به راهت ادامه بده
بعد وقتی افتاد تو چاه پیروزمندانه میشینه لب چاه و می گه
این عاقبت حسادت هایی بود که به من کردی
فکر می کنه مرکز جهان
یعنی اگه زمین داره می چرخه بخاطر اونه
اگه شب میشه بخاطر اون
مدام در حال حسادت کردن و خیال بافی راجع به خراب کردن این و اون
تا جایی که حتی وقتی یک جفت کفش نو می خره
فکر می کنه چشم همه درومده و هیچ کی چشم نداره که ببینه اون کفش نو خریده
همه رو به جون هم میندازه
تا فقط خودش این وسط با همه خوب باشه
من آنقدر از دست این آدم زمین خوردمو به مصائبی غیرقابل جبران گرفتار شدم
تا تونستم بشناسمش
خدا بهم صبر بده که ناراستی های دنباله دار این آدمو تحمل کنم
کی این حس برتری جوییش ارضاع میشه
تا دست از سر بقیه برداره خدا می دونه
آدم دل ضعفه می گیرد
وقتی یک چیزهایی را می شنود
وقتی بعضی چیزها را می بیند
و وقتی مجموعه اعمالی را مجبور است که انجام دهد
جسم که سنگین شد
روح هم کسل می شود
خمار و نعشه
ناگهان و یک شبه خشکیده است
دق کرده است
از چه؟
نمی دانم
ما نکاشته بودیمش
خودش درآمده بود
خودش هم خشکید
باد آورده را باد می برد!
اما دلم سوخت
میوه هایش خوشمزه بود
ما اصلا مراقبش نبودیم
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
از بی آبی نخشکیده است
البته از کود هم خبری نبود
همین جور از سم پاشی
درخت از خودش کرم میگذارد
حتما بیمار بوده است و ما بی خبر
این روزها که هزاران بیماری متلون گریبان آدمی را چاک می دهد
حتما درختان را هم دچار کرده است و
ما از خدا بی خبرها از این مورد هم بی خبر
دست بالای دست بسیار است
زن آمد
موتور آمد
موتور خیلی تند آمد
تصادف
فریاد من
جیغ زن
زن نقش خیابان
موتور پخش خیابان
راکب آنطرف تر افتاد
زن مصدوم
راکب همچنین
آمبولانس
آمبولانس آژیرکشان آمد
زن را
راکب را برد
من جا ماندم
من هم قلبم آسیب دیده بود
من هم ترسیده بودم
من هم مصدوم بودم
راکب مقصر بود
راکب به من مدیون است
راکب به نظم جامعه هم آسیب زد
چه کسی راکب را ادب خواهد کرد؟
باید موتورش را بگیرند ؟
یا
اجازه موتور سواری را؟
وفتی کسی نباشد که حرفت را بفهمد
وقتی هیچ پناهگاه عاطفی نداشته باشی
وقتی حق نداشته باشی که خودت باشی
وقتی نباید و بایدها اجازه نمی دهند که از چیزی ناراحت شوی
وقتی که مجبوری غم هایت را پنهان کنی
خودت باشی و خودت
تظاهر کنی و لبخند بزنی و
اشک ها را در آغوش زانوانت بگریی
حس تنهایی به سراغت می آید
و ویرانت می کند
میشوی محصور در منطقه امن خودت
از دار دنیا و
غم ها و مشکلات صدمن یک غازش
که بگذریم
.
.
.
هوای امروز مثل هوای اواخر شهریور است
فقط چند عدد بچه ی مشتاق کم دارد
که بچرخند توی بازار
کیف و کفش بخرند و لوازم التحریر لوکس
دنیا دنیا ذوق زده بودیم آنوقت ها که ما هم کودک بودیم
و مدرسه بهمان دفتر تعاونی می داد
مدادهایمان یا سوسمار نشان بودند یا شمشیرنشان
جنس مدادرنگی هایمان خوب نبود
مدام در حال تراشیدن بودیم و نهایتا نوک شکسته مداد رنگی
با وسواس استفاده می کردیم که تا آخر سال برایمان بماند که هیچ
برای تابستان هم مدادرنگی داشته باشیم
در این اوضاع مریم با جعبه فلزی مدادرنگی بیست و چهار رنگه استدلرش سلطان کلاس بود
تصور داشتن یک چنین چیزی برای خیلی ها محال بود
پاک کن پنج تومنی فکتیس
مانتو شلوار و کیف هر دو سال یکبار
کفش سالی دو جفت
یکی برای روزهای آفتابی یکی برای روزهای بارانی
و خروار خروار شور و شوق و شادی
همه خاطره شده اند
لبخندی در یادها به یادگار گذاشته اند
این ها خاطرات شیرین دوست داشتنی بی رقیب هستند
مسلمان نشنود
کافر نبیند
که این دندان عقل با ما چه ها کرد
و چه های دیگری خواهد کرد را نمی دانم
ولی هنوز مشغول است و
اسب می تازاند و
نمی گذارد آب خوش از گلویمان پایین برود
می بینید
باز دارم در یک بعد از ظهر گرم تابستان
بی رسالت می نویسم
اصلا به شما چه ارتباطی دارد که
دندان عقل آسیه دارد بز می رقصاند؟
دکتر گفته است باید هر چهارتایشان را بکشی بیندازی دور
من فقط دو تاشان را دادم بکشند و
انداخته ام دور
با آن دو تا دیگر کاری ندارم
بگذار برای خودشان نفس بکشند و
زندگی کنند
همین دو تا را کشتم
برای هفت پشتم بس است
درد کوفتی اش به یک طرف
صدای قیژ قیژ دندان که با انبرک افتاده اند به جانش
تا از ریشه درآورندش آن طرف دیگر
یک طرف دیگر هم وجود دارد و آن هم خون خوردن پس از کشتن است
که هی باید خون قورت بدهیو باشی
تف کردن خون
ممنوع
حس می کنم با هر دندان عقل کشتانده شده
تعدادی از آی سی های مغزم سوخته اند
فکم سبک شده است و
بی اختیار به هر سو می رود
نکند دهن لق شوم؟
دندان را باید با ریشه درآورد
نمی شود آن را مثل درخت قطع کرد!
ولی کاشکی اینجوری بود
دندان خراب قطع می شد
و دندان جدید در می آمد
آنوقت انسان ها خیلی بی تعهد می شدند
آدمی که در مقابل دندان های خودش تعهد نداشته باشد
چگونه می خواهد در برابر دیگری مسئولیت پذیر باشد
نکته: دندان های مشترک مورد نظر را بشمارید.
چیزی برای گفتن ندارم
چیزی که قابلیت بازگو کردن را داشته باشد نیافتم
چیزهایی حتما هستند که مهم باشند
اما درک اهمیت آن چیزها برای تعداد قابل توجهی از آدم ها ممکن نیست
چیزها برای خودشان چیز هستند
برای ما همان پنیر هم نیستند
این گرما و شدت داغی هوا چیزی باقی نزاشته است
خیابان را مسدود کرده بودند
سیاه پوشان تابوت بر دوش و
اشک در چشم و
غم بر سینه
نایستادم
رفتم
سریعتر از همیشه
دیدن چهره های ماتم زده و
شنیدن ناله ها و ضجه ها
را طاقت نداشتم
اگر بشود و برگردم سرخط
میروم توی خط فنی مهندسی
از آن رشته هایش که مجبور نباشم با آدمیزاد سرو کله بزنم
من باشم و مشتی آهن پاره سرد و خموش
شاید هم بروم توی خط قرتی گری
بشوم الیزه زیرزمینی ایرانی
نمی خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد
نه
وقتی مجبور شد در بازار داغ سوء برداشت ها و سوء تعبیرهاو
نگاه های ی وری ی وری در کمین توطئه و
خیال های ناپرهیزگار خیانت پرور و
کج فهمی های پابرجا
راه برود
راه رفتن خودش را هم فراموش کرد
نمی دانم چرا پر نکشید و از آن جا نرفت
بس که این کلاغ حریص است
برق چه کورش کرده بود نمی دانم
شاید هم پرهایش را در همان بازار ریخته باشند