به زمان می اندیشم
اگر خوب دقیق شویم
زمان موجود ناشناخته ی ترسناکی است
هر لحظه دقیقه ای می میرد تا دقیقه ی دیگری متولد شود
وقتی لحظه تمام می شود بخشی از وجود ما هم تمام می شود
کاری کا در آن لحظه میکردیم هم در همان لحظه می میرد
ما مثل ماهی در رودخانه در زمان جاری هستیم؟
نه
آره؟
نمی دانم نسبت ما با زمان چیست
خیلی پیچیده هست
نیاز به تأمل و تفکر داره
هر روز بر تعدادشان افزوده می شود
آنهایی که فقط خودشان را می بینند
این موجودات بسیار خطرناکند
تا حد غیر قابل تصور
مراقب خودتان باشید
خانه با این عطر آبگوشتی که در آن چرخ می خورد و همه جا رد پایش محسوس است با دیزی سرای سنتی هیچ فرقی ندارد.
همسایه هم چرخ می خورد، توی خانه ی خودشان میپزد و می شورد ترق و توروق امروز مهمان دارد.
تقدیرت که این باشد
همین است دیگر
دستی روی دست تقدیر بلند نیست
خاله اش قصد کرد برود تشییع جنازه
اما نمی دانست اجل دنبالش است
ده بچه داشت
و مستاجر بود
بچه ها را سروسامان داد
به قیمت فروختن خانه اش
و دوسال پیش بیوه شد
بیوه ای تنها و بی خانمان
دست نگاه کن این و آن
حالا دیه اش برجا ماند
و حواشی زیادی پیرامونش شکل گرفته است
آدمهای بیکار هم بلدند چگونه از دل ماجرا تراژدی بسازند
گوش های بیکار من هم شنید و حرفی نزد.
او هم سوار ماشینش شده بود تا خودش را به تشییع جنازه برساند
همان جنازه ای که خاله قصد داشت برود
هردو عجله کردند
و هردو زمینگیر شدند
خاله به نحوی
و ضارب به نوعی دیگر
و هیچ یک به تشییع جنازه نرسیدند
خاله امروز تشییع شد
و ضارب
نمی دانم در چه حال و احوالی است
پدرش حالش خوب بود
معمول همیشه خرید صبحگاهی را کرد و
راهی کار شد
همانجا ها وسط راه حالش بد شد و
دیگر به خانه برنگشت
تمام
دیدارشان افتاد به سردخانه ی بیمارستان
و گریه و گریه و گریه
نشسته بود روی خاکها
نشسته که نه
وسط دراز و نشسته بودن
جان نشستن نداشت
آهش
چون تیغی در قلب من فرو مینشست
آه
بابا
همه ی باباها به صف شدند
باباهای که رفتند و دخترکانی که تنها ماندند
از غزه تا مکه
تا شلمچه تا کرمان
تا یک و بیست و...
چه خوب است که می شود بی بهانه گریست
در مجالس ختم متوفی.
گداشت آخر هفته بچه ها تعطیل شوند
بعد برود مادرش را ببیند
اما دیر رسید
به نعش بی جان مادرش سلام کرد
نصفه و نیمه
سلامش در هجمه ی گریه اش گم شد
حالا او مانده است و عمری دراز
که مادر مادر کند و بگرید
دست روی دست بزند و ای وای ای وای کند
چقدر بد
دیدارشان افتاد به قیامت
آنجا هم که کسی برای دیگری وقتی ندارد
هوا دلپذیر شدگل از خاک سردمید
زمستون ندیدیم
بهارم نمیبینیم
هوا ی جوریه
نه پاییز نه زمستان
نه بهار و تابستان
یکم شبیه بهار هست
فقط یکم
جناب کاذب زشت کلام فرموده اند
اگر ایران با اسرائیل بجنگد
به نسل های آینده چه بگوییم؟
جنگ با کشوری کیلومترها آنطرف تر که هیچ تهدیدی هم ما را نکرده بود!!!
خوب کاری نداره که
از رو دست آمریکا انشا مینویسیم
هزاران کیلومتر اینطرف تر و انطرف ترنیروی نظامی دارد
تو هر کشوری که حتی تهدیدش نکرده بود
ما هم مثل اونا
شما که نوکریتو می کنی
اینم از اربابت یاد بگیر.
اسرائیل ما رو تهدید نکرده؟
واقعا؟
طفلک اسرائیل
غده سرطانی است باید از بین برود.
نقشه اسرائیل را خوب نگاه کن
یک مقداری از خاک ایران هم تو نقشه هست.
من کارشناس نظامی نیستم که بگم بریم بجنگیم یا نجنگید
ولی زشته آدم صغرا کبرای حرفش کذب باشه
بقال سر کوچه هم اینجوری رو هوا حرف نمیزنه
جناب بهتر است بدانید
هربار که دهانتان را باز می کنید، به میزان جهالت بشر اضافه می کنید.
عکس روی اعلامیه توجهم را جلب کرد
چقدر آشنا بود
آه خودش بود
در آن روز گرم تابستانی مرداد
سرتاپا مشکی پوش بشدت اشک میریخت
در آن فوج جمعیت سیاه پوش گریان او دیده می شد
از شدت گریه
و آن هایی که دوروبرش بودند تا بتواند قدم بردارد
آن روز برای مرگ دوستش گریان بود
و هنوز شش ماه نشده
خودش هم به او پیوست
و مرگ اینچنین رابطه ها را برقرار می کند
اگر می دانست که قرار است بهمین زودی برود
آیا حاضربود آنجا بایستد و زار بزند
آنچنان که رمقی برای راه رفتن نداشته باشد؟
برنامه ی نروریستی اسراییلی که منجر به شهادت هموطنان عزیزمان شد را محکوم می کنم.
انشاء الله مسببان آن به درک اسفل السافلین واصل شوند.
همه ی حامیان اسراییل دستشان به خون این عزیزان آلوده است.
تا زمانی که باطل در میدان جولان می دهد، همه چیز را میدان تعیین می کند.
حق طلب باشیم و حق طلبانه بمیریم.
همسایه کار خودش را کرد
دوست دارم بروم با همان تیشه و اره ای که افتاده به جان درخت آلو
یکی به پاهای خودش و یکی هم به سرش بزنم
رفت و آمد و از برگهای درخت آلو شکایت کرد
معتقد بود کوچه باید تمیز باشد.
آنقدر گفت که پدر را بیچاره کرد
گفت برو آن درخت را بزن
بزن و من را خلاص کن
از نگاه های طعنه آمیز
و سلام های معنادار.
همین دیگر
حالم بد است
عروس کوچه را کشتند
حالا ما از کجا بفهمیم بهار شده است
بهار با بوی شکوفه های آلو معنا میشود
هرچند چندسالی است که در بهمن شکوفه می داد
ولی مرا تا عمق سرخوشی می برد
نگاه کردن به شکوفه هایش
و عطر دلپذیرش.
خدایا من دوستش داشتم
و اکنون دیگر او را ندارم.
راحت و بی سروصدا
وقتی در خواب بود رفت
خواندمش
به سبک خودم
یکم از اول تا شخصیت ها دستم بیاید
بعد آخر کتاب
و بعد وسط کتاب
و یکجاهایی اش را اصلا نخواندم
توصیف درد و رنجی پیوسته
همه اش همین است
بدرد آنهایی می خورد که فکر میکنند
فقیر و ندار فقط در ایران موجود است
و البته توصیفات نامربوط هم دارد
آنقدر که خاطر آدم مکدر میشود
البته نویسنده حتما می خواسته پکیج کامل فقر را تقدیم مخاطب کند
نمی دانم
کتاب حال خوب کنی نیست
و مسیحیت کاتولیکی را به نمایش می گذارد که نه بدرد دنیا خورد نه آخرت
و پدر مست لا یعقلی که شراب را به فرزندان گرسنه اش ترجیح می دهد
دوست دارم بدانم چگونه این کتاب درصدر پرفروشها قرار گرفته است؟
انسان ها از خواندن این غم نامه به چه می رسند؟
آیا آنقدر تاثیر دارد که دنبال کودکی گرسنه بگردند تا شکمش را سیر کنند؟
یا کودک برهنه ای را بپوشانند؟
مدام تصویر کودکان غزه در ذهنم چرخ می خورد
آنها هم گرسنه اند
وضع مناسبی ندارند
کسی برای نجات آنها کاری می کند؟
ا
من توصیه نمی کنم این کتاب را بخوانید
مگر اینکه ...
بعضی ها رو باید ببرن آریزونا رها سازی کنن
ملت از دستشون راحت بشه
بس که موج منفی هستن
حرف هرچی رو بزنی
میگه اوضاعش خوب نیست!!!
واقعا؟؟؟
شما مگه متخصص جامع الشرایط هستی؟
اوووووف که بعضیهای دیگه هم حرفاشو تایید میکنن
رسالت زندگی اینا پخش نا امیدی هست
ابزارش تنبلی در فکر کردن هست
سلام مهندس جان
خوبی؟
رادار گریز شدی؟
اون از سید که محو شد و در پهنه ی گیتی گم شد
اینم از شما
بسرم زده زنگ بزنم بیمارستان
داداشتو پیدا کنم ببینم
کجایی؟
میفرمایند
آموزش مثلث است
سه رکن دارد
معلم دانش آموز والدین!
موافق نیستم
آموزش دو رکن دارد
دانش آموز و معلم
مادر بچه را اجبار نکنید معلم سرخانه هم بشود
ایده تزیین دفتر مشق
ایده تزیین دفتر ریاضی
چندبار در خلوت این جمله را مزه مزه کنید
تهوع آور است
چرا همه چیز باید تزیین شده باشه؟
استاد سخت کردن همه چیز شده ایم.
ازدواج آنقدر پرهزینه شده که از سبد خانوار خارج شده
حالا همین بلا بر سر یلدا درحال آوارشدن است
آلودگی به تجملات و تشرفات و تزئینات بی حاصل
خیلی راحت فرهنگ ایرانی مان را از ما می دزدند
و ما هم دل به دلشان میدهیم
هیزم توی آتششان می گذاریم
یلدای قدیمیها را بیاد بیاورید
باهمان لباسهای معمولی میرفتیم خانه ی پدربزرگ
همان خوراکی همیشگی بود و
نهایت هندوانه ای بود یا نبود
الزامی به بودن آجیل و ژله و کباب وانار و ....نبود
دورهم تخمه ای میشکستیم و خوش بودیم.
اما حالا
روسری یلدا
لباس یلدا
آجیل یلدا
کیک یلدا
ژله ی یلدا
تل یلدا
تم یلدا
آتلیه یلدا
....
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟
یلدا را آنقدر پر هزینه کنید
تا آخرش این هم از دست برود.
پایش را زد روی ترمز
همانجا ایستاد
درست وسط خیابان
شاخ به شاخ با پاترول روبه رویی
شیشه را پایین داد
بدون عجله،
دستش را بیرون برد و
علامت داد
یعنی برو عقب!
اگر چه چیزی به نیمه شب نمانده
خیابان خلوت و تاریک است
و پلیسی نیست که چیزی را ببیند
اما "حق با من است"
خیابان یکطرفه است
تو حق نداری بیایی.
پاترول از جایش تکان نخورد.
چراغ داد
یعنی منتظرم چون حق با من است
پاترول تصمیمش را گرفت
عقب رفت
رفت تا سر تابلوی یکطرفه شدن
و او خوشحال از اجرای قانون
با سرعت مورچه ای خیابان را طی کرد
از جلوی پاترول که رد میشد
دستی به نشانه ی دوستی برایشان تکان داد
او رفت و
پاترول با نقض قانون
خیابان یکطرفه را طی کرد.
اما همین او
هیچ تکلیف شهروندی در خود حس نمی کند که به ناقضین سایر قوانین تذکر بدهد
چرا؟؟؟؟
رمان نوجوان میخوانم
دلیلش بماند پیش خودم
اکثرا ترجمه هستند.
خودکشی
خیانت
فقر
ناامیدی
همه ی چیزهای بدی که خیلی ها فکر می کنند
فقط مخصوص مکان زندگی خودشان است
آنجاها هم هست
تاوقتی انسان دیندار واقعی نباشد
بدی همراهش است
ربطی به مکان ندارد
بعله
از قدیم گفته اند :
اندازه نگهدار که اندازه نکوست.
خوبه به معلمها یاد بدهیم اسم وسایل و روش های کمک آموزشی روشون هست
کمک به آموزش.
نه اینکه هرروز کاردستی و املای خمیری و...به جای آموزش
خداوند لعنت کند
آنکس که تزیین دفتر مشق را مُد کرد.
اصلا و ابدا
تزیین دفتر مشق برایم قابل فهم نیست.
جز اتلاف وقت و اسراف کاغذ و حواس پرتی دانش آموز چه نتیجه ای دارد؟
نمی دانم چرا معلم ها به تزیین دفتر مشق توجه میکنند
و بعضا تشویق می کنند به انجام این کار کریه
و امتیاز برایش می گذارند
و آن را نشان خوش سلیقگی می دانند
و
ای کاش آموزش پرورش اصول مشخصی داشت
موج مکزیکی کرونا فرو نشست
اما
عوارض آن همچنان کش می آید
یکی از آن عوارض
تنبل شدن معلم ها( برخی از آنها) می باشد.
معلم ها فهمیدند که می توان کمتر زحمت کشید و
بار آموزش را بر فضای مجازی
یا خانواده دانش آموز تحمیل کرد.
و بدین ترتیب دانش آموزان تنبل و تنبل تر
و اعصاب والدین بالاخص مادرها درهم ریخته تر می شود.
هرچه می گذرد به خنگی نسل جدید بیشتر معتقد می شوم
یک نگاه به کانال معلمهای کلاس اول بیندازید
واقعا یادگرفتن الفبا این همه دنگ و فنگ دارد؟
کاغذ و کاردستی و قیچی و بازی می خواهد؟
ما دان آموز بودیم که با همان آب و بابا سواد خواندن نوشتن پیدا کردیم
و معلمهایمان معلم بودند که به چهل و چهار نفر کلاس اولی آموزش می دادند.
هرچیزی حد و اندازه دارد
ولی آموزش پرورش ما در و دروازه ندارد
تا حد و اندازه ی اصول و ارزش های تعلیم و تربیت را تعیین کند
و طفلکی من
طفلکی همه ی والدینی که در زندان بی سر و ته مدرسه گیر افتاده ایم
من نفسم تنگ شده است
مغزم نمی کشد
داد میزنم
خدا بیامرزد همه ی معلمهای با عزت و با شرفی که آبرومندانه کار و زندگی کردند.
و هیچگاه ارزش کارشان را با ماده نسنجیده و
و نگفتند: من باندازه ی حقوقم کار می کنم.
دست هایم بوی وایتکس میدهد
وایتکس برای من یاد محبت مادرانه را زنده می کند
آن روز که حالم بد بود
مهمان هم داشتیم
مادرم هم هزار تا کار داشت
باز با این حال
آمد و کنارم نشئست و با دستهای خودش لقمه به دهانم می گذاشت
دست هایش بوی وایتکس می داد
حالت تهوع را بدتر می کرد
اما چیزی نگفتم
توان بوسیدن دستهایش را نداشتم
طبق معمول جلو پیراهنش خیس بود
مثل طبق معمولهای حالای خودم
پیش بند بستن برایم سخت است
بعد از ظرف شستن روسری را میگذارم زیر پیراهنم تاخشک شود
بوی وایتکس همیشه برای من خاطره آن روز را زنده می کند
گرما محبت مادرانه اشک را در چشمانم می دواند
مادری را از زنها دریغ نکنیم
مرد خانه با دوستش بیرون رفته است
بچه ها هم با خاله ی شان.
خیلی راحت خداحافظی می کنند و در را پشت سرشان میبندند و می روند
ولی اگر مادر خانه بخواهد روز تعطیل یکجایی برود صدای همه شان باهم در می آید که روز تعطیل روز خانواده است!!!
الان هیچ کدامشان خیالشان نمی رسد که روز تعطیل است و روز خانواده!
مادر بودن آدم را میخ می کند به هرچیز و هر جا
فکر میکنم
با نخ های نامرئی به خانه دوخته شده ام
از سمت جنوب
صدای ساز و دهل عروسی پسر همسایه می آید
از سمت شمال هم صدای بلند ارکست نمیدانم کدام خواننده
بدینترتیب
ما مانده ایم مابین شیطان و شیطانک ها
ای بابا
هی قر به کمرمان میریزد
و بر پستی مان دلیل میشود
یمنی ها چه می کنند و غزه ای ها و ما چه می کنیم؟
بصورت کاملا اتفاقی و ناخواسته
به سینما برده شدم
و بچه زرنگ را به تماشا نشستم
ولی
اصلا ازش خوشم نیومد!!!
حوصلم سررفت
انگار تکراری بود
صحنه ی بعدی قابل پیش بینی بود
ی جوری بود
بچه زرنگه هم که بیشتر فکر کنم شبیه بت من لباس میپوشید
خلاصه که جز سردرد چیزی نصیبمان نشد
خیلی خسته هستم
خیلی
نمی دانم فلسفه ی وجود مبل در خانه چیست
راحت نشستن و برخاستن و لمیدن؟
یا
داغون کردن گردن و کمر برای نظافت؟
البته مدل مبلهای ما مشکل داره
اگر خواستید مبل بگیرید
حالت وسط نباشه
یعنی:
یا زیرش اصلا پیدا نباشه
یا اگر زیرش پیدا هست
جوری باشه که جارو برقی راحت بره زیر پایه ها و برگرده بیاد بیرون
توی خانه ی ما انگار فقط همین چند نفر زندگی می کنند
همین بچه ها
ما بزرگترها که حال و جان نفس کشیدن هم نداریم
آنقدر محدوده ی دم مان وسیع است که مدام بهم یا بدیگران گیر می کنیم
مدام در حال اصطحکاک و قبض بسر میبریم
یا از کسی دلخوریم یا از سیر حوادث پیرامون ناله می کنیم
چرا من نمی توانم انگشت دستکش پلاستیکی آشپزخانه را ببرم
و برایش چشم و دهان بکشم و
تهش را با چهل گیس ببندم و
بندازمش توی یک بطری آب و
از تکان خوردنش جیغ بکشم ذوق کنم که ماهی دارم
یک ماهی نمردنی همیشه سیر
آه
این آه چندین سال است که
از نهادمان برخاسته و همچنان جاودانه مانده است.
در درونم جا خوش کرده
راهی برای بیرون رفتن ندارد
تا نفسی راحت برآید
نمی دانم برای چه نگهش داشته ام
هر روز با خودم کلنجار می روم
که دهان بگشایم
و چون دودی که از کنده برمیخیزد
آن را بیرون فرستم
اما
نمی دانم کی تمام خواهد شد؟
و ذغال برجای مانده به چه درد می خورد.
آه
قبلن ها شنیده بودم سگ باش مادر نباش
و یا به نقلی دیگر گرگ باش مادر نباش
نمیفهمیدم
یعنی چه؟!!!
اما حالا
که همه ی همه ی همه ی
تاکید میکنم
همه ی
نقصهای بچه بر سر دیوار کوتاه مادر خراب میشود
بخوبی
با تمام امکانات درک و فهم و ذهنم
این قضیه را میفهمم
که میخ دیوار باش اما مادر نباش یعنی چه
حتی اگر نه نه تا بشود هشتاد و دو تا
تقصیر مادر بچه است
نه پدر بچه
یا معلم بچه
یا از همه دم دست تر
خود بچه
به هیچکس مربوط نیست
جز مادر بچه
در دنیایی که زور اسرائیل فقط به بچه ها می رسد
اصلا عجب نیست که مادر بچه مسئول مستقیم هشتاد دو باشد.
اوووه
از این لحظات سخت
که فقط خدا میبیند
اما صدایش در نمی آید
نمی دانم
شاید صدا را در نمی یابم
صدایی هست
آری آری
جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد مادر
متعجبم
از خودم
چگونه شب را در خواب راحت بسر میبرم؟
مگر آدم نیستم؟
مگر بنی آدم اعضای یک پیکر نیستند؟
مگر قرار نیست درد عضوی قرار از دیگر عضوها برباید؟
پس چرا من بی قرار نیستم؟
حالم خوب است؟
پسر رفت و
مادر هم بدنبالش روان شد.
پدر برجای ماند و پسر دیگر
خانواده چهار نفره در عرض شصت روز تبدیل به دونفره شد
چقدر همه تاسف میخورند
و دلشان را میبرند تا غزه
پیش خانواده هایی که همه با هم میروند
و هیچکسی برجای نمی ماند برای عزاداری
زانوهایم م درد می کند
مانند کمر ف
البته درگذشته
گذشته ای نه چندان دور
یعنی دقیقا دقایق و لحظه های قبل از شب جمعه
دقیق ترش میشود تا قبل از نیمه شب جمعه که عزراییل سر برسد
"دکتر گفته بود عمل کردن پنجاه پنجاه هست
پس با چه عقلی خودش را به تیغ جراح سپرد؟"
این را همه می گویند
همه ی بیرون گود نشینان طعنه زن
که نمی دانند دکتر دقیق چه گفت و منظورش چه بود
دکتر گفته بود پنجاه درصد احتمال بهبودی هست و پنجاه درصد احتمال عدم تغییر
نه اینکه پنجاه درصد زنده می مانی و پنجاه درصد زنده نمی مانی!
اصلا درد کمر به مرگ چه ربطی دارد؟
مگر اینجا غزه است که همه ی دردها به مرگ ربط داشته باشد چون اسراییل بیمارستان ها را هدف قرار میدهد؟
و برخی خیلی آهسته آه می کشند و می گویند کاش عمل نمی کرد.
این هم حرف درستی نمی تواند باشد
ما نمی دانیم درد ف را چقدر پیچانده بود
و او را به اینجا رساند که خود را بسپارد به تیغ جراحی
بعضی وقت ها آدم با خودش می گوید
بگذار بروم
دیگر نای ماندن ندارم
یا رومی روم یا زنگی زنگ
تحمل این درد
زنده بودن با این درد
لذتی برای بودن هم باقی نمی گذارد
چه برسد به زندگی کردن
عشق ورزیدن
مادر بودن
همسر بودن
ف رفت
همسرش بیوه شد
و من هنوز درست نفهمیدم ف چرا مرد؟
واقعا جراحی کمر باعث مرگ میشود؟
چگونه؟
آدم هایی که ناگهان تنها میشوند
به چشم برهم زدنی
تمام خانواده شان دود میشود
با یک بمب
با یک حرکت رذیلانه
با چکاندن یک ماشه
تمام چهره های آشنا ناپدید میشوند
حجم این درد چقدر است؟
مصیبت به توان مصیبت
مرگ بر اسراییل
شنیده ام
پدر همکلاسیم دیروز تشییع جنازه شده و در خاک آرمیده
با بابایش بیشتر از خودش آشنایی داشتم
بخاطر شغل بابایش
البته این آشنایی متعلق به چندین سال پیش بود
از همان موقع ها دیگر خبری ازآنها نداشتم
تا امروز که شنیدم
راهی سفر شده است
صدای جاروبرقی همسایه می آید
فکر کنم بهتر باشد برای آسایش خودم
پول جمع کنم برایش یک جارو برقی کم صدا بخرم
همین دیگر
دچار رکود فکری شده ام
افسردگی ممتد
فقط برای عملیات شهادت طلبانه مناسب هستم
کاش میشد بروم غزه
شاید آنجا بدرد کاری بخورم
بشوم سپر گوشتی بچه ها
نمی دانم سپر گوشتی در برابر فسفر سفید کارایی دارد؟
از اینکه هیچکاری برای غزه از دستم بر نمی اید حس بی خاصیتی می کنم
ما که نشسته ایم نگاه می کنیم
بعضیها را بگو که از اسرائیل حمایت هم می کنند
اینها رامیبینم دلگرم میشوم؛
بی خاصیت تر از من هم هست هنوز.
مدرسه ها شروع شد
انگار در یک چرخه ی بی پایان قرار گرفتم
مدرسه تابستان
مدرسه تابستان
هرچی فکر میکنم
هیچ هدفی تو این چرخه پیدا نمیکنم
انگار زندگی بچه دارها برمحور مدرسه میچرخد
چقدر وقت تلف میشود تا بچه هیچی یاد نگیرد
چرت بعدازظهرم با زنگ تلفن پاره شد
سخت ترین چیز در عصر حاضر
پدر و مادر بودن هست
برای هزارمین بار شاید
وبینار شرکت کردم درباره تربیت فرزند
همشون از اول تا آخر میخوان بگن
شما والدگری بلد نیستین
هر عیبی بچه تون داره از روش تربیتی شماست
که چون هیچی بلد نیستین
بچه رو زدین ترکوندین
بعد حرفاشونم با هم تطبیق نمی کنه
مثلا میگن بچه مثل ماشین نیست که دفترچه راهنما همراهش باشه!!!پس خودتون باید برید کلاس پول بدین یاد بگیرین
نقطه چالش برانگیز ماجرا از همینجاست
بچه ها ماشین نیستن
یعنی مثل هم نیستن
در شرایط یکسانی زندگی نمی کنن
والدین متفاوتی دارن
پس چطور شما میتونید تو اون کلاسهای ... تون برای همه یک نسخه بپیچین؟
بعد تشخیص اینکه الان کدوم روشی که شما گفتی باید اعمال بشه رو میندازی رو دوش مادر
بعد مادره با خودش درگیر میشه
کدومو بدم؟
آخ که پایش را روی گاز گذاشته و به تاخت می تازد
جاده صاف و بدون دست انداز
بدون مانع
بدون حتی یک تابلوی خطر
یک تابلوی جاده باریک می شود
یا به پیچ خطرناک نزدیک میشوید
نیچه ی درون که بیدار می شود
دیگر بیدار شده است
هیچ چیزی جلو دارش نیست
می رود تا به قله برسد و از آنجا تو را ساقط کند
از هستی
از وجود
از تک تک لحظه های زیبای بندگی
از آدمیت
از بودن
با این نیچه ی ترک تاز میدان چه باید کرد؟
حبیبی
حسین جان
جوابش را برسان
چراغ راهم باش
بعضی وقتها گذر زمان مشکل را پیچیده تر می کند
البته نه خود مشکل را
چون آنچه در گذشته روی داده،
دیگر تمام شده است.
اما
هرچه زمان پیش تر می رود
آدم زوایا و جوانب پنهان بیشتری را کشف می کند
بیشتر متوجه گشادی کلاهی می شود که سرش رفته است
و بیشتر می فهمد راه گریزی نیست
و راه جبرانش بسی سخت تر از آنچیزیست که تصورش را می کرده است
و دریک کلمه
به درک عمیقی از واویلا میرسد
شهریور هم رو به اتمام دارد
آخ
حوصله مدرسه را ندارم
کاش می شد بچه ها مدرسه نمی رفتند
برای مقطع ابتدایی بغیر از اول همان شبکه آموزش کافی و بس است
چرا راههای جایگزین نداریم؟
چرا انواع مدرسه نداریم؟
کوله ام را برمیدارم
لباسهای سفر سال قبل را میپوشم
همان کفش ها را
همان چادر را
بسم الله می گویم
سفر من آغاز شده است
دیر زمانی است که در سفرم
باید تندتر حرکت کنم
فرصت زیادی نمانده است
باید خودم را به کشتی نجات برسانم
کشتی پهلو گرفته است
هرسال در اربعین پهلو میگیرد
تا خیل مشتاقان در پناهش آرام بگیرند
وای بر من اگر جا بمانم
بعد از این کشتی را کجا پیدا کنم؟
این روزها کاری نمی کنم
سرگردانم
دور خودم میچرخم
کاش این روزها زودتر بگذرد
روزهای در خانه ماندن
روزهای تلخ جاماندگان اربعین
دوری و دوستی باورم نمیشه
آدم را چنان می شود
که حسرت خستگی بر دلش می ماند
حسرت بی خوابی و تاولها
گرما و گرما و گرما
چه فراغی چه فراغی
کاش بشود این روزها کوله ام را بندازم روی دوشم
بزنم به دل جاده
بیایم بطرفت
اگرچه به کربلایت نخواهم رسید
شاید پای دلم
تا به حریمت برسد
حسین جان
بچه اول: اگه راست میگی کدوم دریا رفته بودین؟
بچه دوم: نمی دونم. اسمشو یادم رفته.
بچه اول: پس اگر من بگم تو نباید همونو بگی.ما رفتیم دریای خزر.
بچه دوم: آره آره ما هم رفته بودیم دریای خزر.
بچه اول:اِ ، قبول نیست تکراری بگی
....
و این گفت و گو ادامه داشت
امروز هم مراسم ختم بودم
چهارمین مراسم ختم درپانزده روز اخیر
چهار نفر از صحنه ی نمایش زندگی من حذف شدند
چون زنجیری که حلقه هایش از هم می گسلد
با مرگ هر کدام روابط فامیلی کمرنگتر میشود
آدم ها از هم دور تر
چون حلقه ی میانی از دست رفته است
جوان بود
تصادف کرد و به ابدیت پیوست
شماره ام را داشت
گهگاهی زنگ میزد
چه راحت محو میشویم
Shift+delet
خسته ام آقا
به علمدار بطلب
دلم برای خود پارسالم تنگ شده
یک آسیه ی دل شکسته ی بر سر دو راهی
تمام فکر و ذکرم این بود که بروم یا نروم
به من اگر بود نمیرفتم
ولی خدا خودش من را برد
همه ی کارها جوری ردیف شد که خودم در آن نقشی نداشتم
از پارسال تا امسال سقوط کردم
چون امسال اصلا هوای رفتن ندارم
برادر او هم رفت
اسمش زینب است،
او را می گویم.
جوان بود
حالش خوب،
زندگی اش در جریان.
نمی دانست به آخر خط نزدیک شده است
نزدیک و نزدیک و نزدیک تر
و تمام
به آخر خط رسید.
اشک ها سرازیر و آه ها برخاسته
آهی که از نهاد زینب برمیخیزد
سوز جانسوزی دارد
خانه خراب کن
یغماگر
نگاهش
جان از تنت میرباید
سیلاب درد
هجوم می آورد و چنگ می اندازد
گلویت را می فشارد
راه نفس را می بندد
آه
نفس زینب رفته است
آه
اشک جوابگو نیست
این حجم غم را
باید فریاد زد
تا تلمبار نشود
تا پشته پشته روی هم نماند
تا درد دو تا نشود
درد چشیدنی است
درد صبوری می خواهد
صبر به توان صبر
صبر روی صبر
سلام بر کوه صبر زینب کبرا
و امان از دل زینب
نمی دانم چگونه شامیان و کوفیان از آه زینب آب نشدند
دود نشدند
دغ نکردند
درجا نمردند
منتظرم
بیاید
در را باز کنم
آماده نیستم
اما چاره ای نیست
باید رفت
رفت و عذاب هیچ بودن را چشید
در خود فرو رفته اند
در خود فرو رفته ام
غم با آدم چه می کند؟
جان را برای چه باید خرج کرد؟
جانی که ماندنی نیست
روح در جا میزند
او رفت
زندگی ما هم تعطیل شد
کارمان شده است
مرور و مرور و مرور
چه شد
اجل پیشش کرد
سلسله پیام های خبری مرگ ادامه دارد
تازه از مراسم ختم جوان ناکام برگشته بودیم
که خبر مرگ جوان ناکام دیگر ی از راه رسید
چوب خط من پر شده است
تا کنون در مراسم ختم جوانی شرکت کرده اید؟
آن هم به سبک ایرانی
سراسر جیغ و شیون و از حال رفتن
آه
امان از دل زینب
من تازه فهمیدم که ما علیرغم این همه روضه های باز و صریح
هنوز نتوانسته ایم آن داغ جگرسوز عاشورا را ذره ای درک کنیم
امروز فهمیدم
امروز که داغ آن جوان خوش اخلاق پاک سیرت
جگر همه ی اهالی و دوست و آشنا را سوزاند