از انچه ناراضیم

همه انچه که نباید اینگونه باشد

از انچه ناراضیم

همه انچه که نباید اینگونه باشد

گوشی

دستم را کردم توی جیب پالتو تا کلید را دربیاورم

همراه کلید گوشی هوشمند طفلکی من هم به بیرون رانده شد درحالیکه حواسم به ان نبود و افتاد.

من ماندم و صفحه ی سیاه گوشی که روشن نشد که نشد.

اولش اصلا ناراحت نشدم چون این گوشی بادمجان بم بود که آفت نداشت

 این بار اولش نبود که می افتاد

 ضربه های شدیدتر دیده بود و آخ نگفته بود 

اما الان داشت ناز میریخت

یکساعتی گذشت

 من از اوخواستم که بازی را تمام کند ناز ریختن بس است و بهتر است که روشن شود اما...

گذاشتمش شارژ شود اما

باز هم ناراحت نبودم اصلا عمرش تمام شده است دیگر ادمیزادهم  میمیرد اینکه یک گوشی است.


آن مرد آمد

 با دست کبود و چهره ی خسته

 قیمت گوشی جدید و تورم  و مهمانی پیش رو را بخاطر آوردم

 همچنین آذر و دی ماهی که همه ی اعضای خانواده در آن متولد شده اند و تولدهای پی در پی که دعوت خواهیم شد


کاش بیشتر مراقب بودم

چه وقت خراب شدن بود

آه


ایران-ولز


فریاد زدیم

از اعماق جانمان

بارها و بارها و بارها

تا عاقبت

گلی در کنج دروازه نشست

با شوتی سوباسایی

از راه دور 

توپی که

همه را پشت سر گذاشت و

از زیر دستان دروازه بان

در بهت و حیرت ولزی ها

به تور دروازه چسبید.

و گل بعدش

که مهر پیروزی را

شادی را

در دلهایمان اوج بخشید

بچه ها مچکریم

ایران قهرمان

ایران جاودان

ایرااااااااان


#ایران_قهرمان#ایران_جاودان#تیم_ملی_فوتبال#جام_جهانی_قطر

مرد گاری چی


مرد گاری چی

گاری زندگی اش را هل داد

آخرین هل

آخرین روز

آخرین روزی

و تحویل داد 

بار جانش را برگاری تن.


گاری چی هستیم همه مان

جانمان را خدا تحویل داد روزی

که برسانیم به مقصد

مقصد  خداست  

بی خیال مقصدیم، چقدر!!!

بی توجهیم، چرا؟

دور هوسهای میرقصیم، بی پروا!!!

چاله ها را نمیبینیم که هیچ

لجاجت خرج میکنیم، برای هیچ.

ویل میخوریم درون چاهها، بی خیال بی هوا.

مرگ را نمیبینیم 

نه

مرگ دیدنی نیست

مرگ چشیدنی است

مرگ مزه دارد

مرگ را باید خورد

باید بلعید

باید جان داد

تا فهمید


برای تیم ملی


ما هنوز دلگرم هستیم و امیدوار

به اینکه امسال تیمی که به انگلستان دو گل زده است قهرمان بشود

مردم خود را قهرمان جام میبینند

تا جایی که زمان شکست را برخ نکشیده

مردم جام را در خانه میبینند

تا وقتی که تیمی آن را به خانه نبرده است

مردم منتظرند و هوادار

با قلبهایی تپنده و امیدوار

ما ایرانی هستیم و پشت هم می مانیم

یاد بازی ایران و استرالیا همیشه زنده است

یاد شادی گلها

چه افتخار آمیز و غرور آفرین

تیم ملی بتازید بر حریفان

شگفتی آفرین جام شما هستید

ما زیر رگبارهای بی امان موشکهای روانی قد علم می کنیم

فضل خدا شامل حالمان شود

انشاءالله


#تیم_ملی_ایران#جام_جهانی_قطر


مادر کیان


اتل متل توتوله

مادر کیان بدونه

اگه شعری که میخونه

راست و حقیقت باشه

الان باید تو زندان باشه

یا پیش کیان باشه


توهین و تمسخر از ابزار آلات شیطان و جبهه ی کفر است


#مادر_کیان

تولد۳

مرد لباس پشمی چهارخانه ی سبز تازه دوخته شده را پوشید

رویش هم همان جلیقه ی بافت خاکستری قدیمی اش را

خیلی ناجور نبود

ولی کهنگی و نویی دو لباس بدجوری توی ذوق میزد

اما برای او مهم نبود

چه کسی به یک مرد هفتاد و دوساله با موهای کم پشت سفید توجه میکند؟

مگر توجه دیگران مهم است؟

تمام توجه مرد به مردن است

به اینکه کی می آید

و اینکه تا آن روز چقدر پس انداز کرده است

...


آشوبگران

از خانه بیرون زدم

خیلی سریع

بند کفشهایم را هم نبستم

شاید بعدا وقتی پیدا شود برای آن

ولی الان با این همه سرعتی که باید بخرج بدهم

تا به موقع برسم

خم شدن و بستن بند کفش

زمان تلف شده محسوب میشود.

نمی دانم دویدنهای ما در این دنیا در آن دنیا چه شکلی میشود؟

طفلکی کفش ها و پاها که فشار دویدن را تحمل می کنند

البته قلب هم باید بیشتر بتپد

و چشم ها سریع تر کار کنند 

تا موانع را بیابند

و طفلکی سلولهای مغز

که هم باید دویدن را مدیریت کند

هم تند تند حوادث و اتفاقات را در ذهن مرور کند

تا واکنش مناسب را بیابد

زبان هم بایدکمربند را ببندد و

 سفت سرجایش بنشیند تا لای دندانها گیر نکند

و حرف نامناسبی پیش نراند که دردش را دو تا کند مشکلات را چند برابر

اما

برخی این روزها انگار بدون هدف به هر سو

مثل مولکولهای گاز

هرچه به ذهنشان میرسد روی جامعه استفراغ میکنند

دستشان هم هرز میرو د

پایشان هرز میدود

هرزگی می کنند

و اینچنین در آتشی هیزم میگذارند

که فکر می کنند مخصوص سوختن بسیجیها و پلیس است

فکرش راهم نمی کنند که این شتر پشت درخانه خودشان هم ممکن است بخوابد

نمی دانند آتش خشک و تر را میسوزاند؟

البته اینجور آدمها که راضی به مرگ و خونریزی و نا امنی هستند

برای اثبات توهمات شخصی خودشان

برای ارضای حس درندگی حیوانیشان

برای تامین منافع خودشان

عاطفه را نمیشناسند

من باورم نمیشود این افراد کسی را دوست داشته باشند

آری آنها کسی را دوست ندارند

یا اساسا کسی را ندارند

مذکر یا مونث

فرقی ندارد


فحاش ها به بهشت نمیروند






تولد۲

پیر مرد کادوهای تولدش را باز کرد

پارچه!!!

شلوار و پیراهن هماهنگ( همان سِت خودمان)

ظاهرا عروس و دختر بفکر تیپ پدر بوده اند

و باهم خرید کرده اند تا کادوها تکراری نشود

حالا پیرمرد مجبور است یک میلیون تومان بدهد

و این دو پیرهن و دوشلوار را بدوزد

تنش کند

برای خوشحالی دل اهالی خانه.

پیرمرد هنوز هم از فردای خود خبر ندارد.




چشمش افتاد به پیراهن و شلوارهای دوخته شده،

خانمش سر راه مسجد آنها را از خیاطی گرفته بود.

هوا هم سرد شده 

پاییز کم کم خودنمایی می کند

لباسهای گرم پیرمرد دیگر کهنه شده اند

با پیراهن و شلوارهای نو هماهنگ نیستند

زنش تصمیم گرفته است برای او جلیقه و کت پشمی نو بخرد

پیرمرد نمی داند قسمتش میشود دوباره لباس بخرد؟


آفتاب لب بام بودن چه حسی دارد؟




تولد


این همان کارت است

همان که قلک پس انداز او و زنش بود و هنوزم هست

همین کارت  توی مغازه های مختلف چرخید

برای خرید جهیزیه

سیسمونی دختر کوچک و

خرج عروسی پسر بزرگ.

حالا او مانده است و این کارت و زن جانش

و مراسم ختم هر دویشان

او دیگر بچه ای در خانه ندارد

قسطها را تازه صاف کرده اند.

خداراشکر

در زمان حیاتش قرض هایش را پرداخت 

و  بدهکار از دنیا نرفت

اینک او و زنش باز هم پس انداز می کنند،در همان کارت،

برای مخارج کفن و دفن خودشان.که نمی دانند کی می خواهند بروند؟ چگونه خواهند رفت و چه کسی زودتر میرود؟

او همین چند روز پیش شمع هفتادو دوسالگی تولدش را روشن کرد

چشمانش اندوهگین بود انگار

شاید این آخرین شمع باشد

درحالیکه کارت کمتر از یک میلیون موجودی دارد

اگر او زودتربمیرد 

زنش چه کند؟ با بی پولی و جنازه ای روی زمین؟؟؟

هنوز گوری برای خوابیدن ندارد

دوران کرونا را را که تجربه کرد

کمی خاطرش آسوده تر شد

چون مراسمات پر هزینه تبدیل شده بود به مراسمهای کوچکی در قبرستان دقیقا کنار قبر متوفی با جمعیتی اندک.

ترس از مرگ جولان میداد و نمیگذاشت کسی در مراسمات شرکت کند، حتی درجه یکها.

ولی اکنون کرونا تمام شده است و

مراسمات دوباره شکل گرفته اند.

به همان سبک و سیاق قبلی و شاید هم بدتر،

با این گرانیها و تورم.

او باید چندین سال دیگر پول پس انداز کندتا هزینه های مردن یکنفرشان را تامین کند

مراسمی آبرومند، جلوی در و همسایه و فامیل بالاخص خانواده عروس و داماد.

از بچه ها که انتظاری نمی رود

دختر دستش زیر سنگ داماد است و پسر اختیاری از خود ندارد

تازه آبی هم از آنها گرم نمیشود

گلیم خودشان را از آب بکشند، کافی است.

او نمی داند عاقبت چه میشود

کاشکی عروسی کمتر هزینه های زاید داشت

تا پول کمتری هزینه میشد

اما حیف

ظاهرا عرف جامعه 

همه چیز را مجلل میپسندد

آتلیه و آرایشگاه و ماشین عروس خودش اندازه یک مراسم آبرومند هفتم خرج برداشت.

چه هزینه های بیهوده ای

کاش پسرش باندازه کافی استقلال مادی داشت که هزینه های ازدواج خودش 

یا هزینه ی کفن و دفن پدرش را

تامین کند

کاش پسرش را جوری تربیت میکرد که شیفته تجملات دروغین نمیشد


عروس و داماد 

 دختر و پسر و نوه

همه کف میزنند و خوشحالند

اما پیرمرد فکرش مشغول است

لبش خندان است 

جسمش اینجاست

ذهنش در کوچه پس کوچه های مرگ پرسه میزند

کاش مردن بی سروصدا هم داشتیم

مثل مرگ کارتن خوابها

آرام و خاموش

زیر سقف آسمان یا در گرمخانه ی شهرداری

شاید هم زیر پل در جمع دوستان معتادش

مرد زیر لب آرزو میکند

خدایا قبل از تکمیل موجودی ما را نبر

شمع را فوت میکند

میخندد

او اطمینان دارد که خدا صدایش را شنیده است

دردش را میداند

جوادترین مهربانترین مهربانان عالم

او را میبیند

و هرچه او بخواهد همان نیک است

ما تسلیم اراده او هستیم

هوالاول والاخر

و علی به کل شیء علیم


جای خالی

اگر وضعیتی برای مدتی در حالت خاموش قرار بگیرد

پس از آن مدت رفتار انسانها با آن وضعیت دیگر مشابه قبل نیست

بطور مثال

سالهای کودکی من که باران زیاد میبارید

ما آدمها حتی یک چتر هم روی سرمان نمیگرفتیم

باران بوددیگر

مثل باقی روزها

و چتر حالت بار اضافی داشت.

ولی اکنون

باران که میبارد

ما ترجیح میدهیم

در خانه بمانیم

و خیس نشویم!!!

می دانید چه میگویم؟؟؟

حالا وضعیت شاهچراغ را با زمان جنگ مقایسه کنید

آن روزها که خانواده های بسیاری باهم در خانه شهید میشدند در بمباران های بی امان

و اکنون

 ما همه در کنار آرتین هستیم

آرتین های بی شمار دوران جنگ کجا هستند؟

چرا هیچ وقت به سراغشان نرفتیم؟

حتی کتابهای مرتبط با جنگ به خاطرات آنها نپرداخته است.

#آرتین_کنارتیم#شاهچراغ_شهدا

شاه چراغ

آه

از این غم


مشاهده

مشاهده ی خالص کار بسی سخت و پیچیده است

 فقط حس کردن و درگیر نکردن ذهن در مشکلات

میدانی دقیقا چه میگویم؟

فقط ببین و ذهنت را خالی نگهدار

اگر لباسش خاکی است

فقط خاکی بودنش را ببین

اینکه حتما خاک بازی کرده است را از پیشخوان ذهنت بیرون  نیاور

فقط چشم باش

یک اسکنر حرفه ای

و فقط گوش بده

به صدای پرنده

و اینکه او یک گنجشک است را بگذار همان جا گوشه ی ذهنت بماند

این فقط یک صدا است

و آن فقط یک طعم

یک مزه

پیامی که زبان به مغز میفرستد

اینکه انسانها آن را چه نامیده اند به تو ارتباطی ندارد

قوه خیال را پاک کن

ذهن را در بند

آنوقت شکوه جهان تو را خیره میکند


در مورد آدمها هم میتوانی همینقدر خالی رفتار کنی؟

خالی از تاریخچه ی پر چالش روابط فی مابین

که در ذهن انبار شده است

و قوه خیال با تدوین شیطنت آمیز خود آن را سریالی هیجان انگیز

از صحنه های غبار گرفته میکند

پر از سوء نیت ها 

آمیخته ای با نفرت

انتقام

و کینه

شاید هم تمسخر و خودبرتربینی

خالص باش

خالص ببین

احساس+ها

امروز دقیق شدم

در احساسات آدمی

حسهای مختلف را رصد کردم

در صدا

در چهره

در نگاه

طرز ایستادن

لحن

حرکت دستها.


غم

استیصال

بی تفاوتی

روکم کنی

انتقام

خشم

سرخوردگی.


همه در روابط آدمها متولد شده اند.

بایک کلام

بایک حرکت دست

بایک نگاه عاشقانه بدیگری

بایک رفتار اشتباه

بایک برداشت غلط

غرور بی جا

طمع

یک تسویه حساب هیچ -هیچ.


اینجا زمین است

صدای ما را از مریخ نمی شنوید

از دل جنگلهای وحشی وحشی آفریقا نمیشنوید

اینجا انسان ابوالبشر است که کارنامه اعمالش را سیاه میکند

از نور به سمت تاریکی ها در حرکت است.

 در نهایت هر متحرکی به هدفش میرسد

یعنی در هدفش محو میشود. 


به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته اینجا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اینجاست

دل ببستم  اینجا

به هوسهای بسیار


تولد

درحال نزدیک شدن به سالگرد افتتاح وبلاگم هستم

از این صدوبیستودوهزار و اندی بازدید

شاید همان اندی اش دیگران باشند

باقی اش خودم هستم

باوبلاگم زندگی میکنم

برای من که نوشتن برایم واجب تر از نون شب است

خودم مینویسم می خوانم و نقد میکنم

چرکنویسهای منتشرنشده بسیار دارم

بعضیهاشان حتی تایپ نشده اند

راستی وبلاگم

امسال چندساله میشود؟

سیزده ساله!!!

خورشید از اولین نوشته تاکنون سیزده بار دور زمین چرخیده است

خوشبحالش

با این توانش

راه را گم نمیکند

اگرچه تشنه است

خسته است از فسق و فجور بشر دو پا

و زخمی است از نمک نشناسی


الهی نامه

بیماری امانش را بریده است

بچه است

گریه می کند

حتی روی تخت سونوگرافی.

دکتر با تعجب میپرسد

چرا گریه میکنی؟

این که درد ندارد.

دکتر جان بچه درد دارد

چون مریض است دیگر

با تخت سونوگرافی شما کاری ندارد

در بین گریه هایش با ناله میگوید:

"دلم برای خدا میسوزد

حتما خیلی برای من غصه می خورد"

و خدا گفت:"عزیزم

قشنگ من

قربان آن دل پاکت شوم

زود خوب میشوی"



آدم وقتی کودکان مریض را میبیند

می ماند چه کند

گریه های بی امان

والدین مستاصل با چهره ای درهم

و پزشکانی خوب و بد

اللهم اشف کل مریض

بخصوص انها که برای درمان مجبورند سفر کنند

علاوه بر غریبی و در به دری مریض داری هم کنند.


فضای مجازی

داشتم فکر میکردم با فضای مجازی چند چند هستم

بعد سیل خسارتهای مالی وارده در ذهنم شکل گرفت

آن هم سر نماز

و شیطان دلشاد شد

خدایا

خودت میدانی

ماهم میدانیم

سرنماز مغز آدم بهتر همه چیز را به یاد می آورد

شاید تاثیر رو به قبله ایستادن باشد

شاید هم هجمه ی شیطان های همیشه آماده

خلاصه اینکه با یک حساب سرانگشتی

من ده میلیون تومان از خرید در فضای مجازی متضرر شدم

و این پول رفته است توی جیب عده ای که از درامدشان در فضای مجازی راضی اند با کاه به کوه رسیده اند

درحالیکه مشتری ناراضی است

مثلا کتاب خریدم و هرگز بدستم نرسید

یا پول در پرداخت انلاین گم شدبه ادعای فروشنده و پس از یکماه و بالا وپایین رفتنهای بسیار فروشنده گفت تازه به حساب من امد!!!

سایز اشتباهی لباس 

محصولات نامرغوب

دوره های بی خاصیت شکوهمند درتبلیغ

و ...

همه ی اینها باعث شد 

اول به خودم برای اعتماد بی جا

و دوم به فضای مجازی بعنوان بستری برای کلاهبرداری

لعنت بفرستم

و هم خودم از فضای مجازی خرید نکنم

و هم بدیگران توصیه کنم با تحقیق بیشتر از این فضا خرید کنند

اگرچه منکر خریدهای موفق مجازی نیستم

ولی در مجموع خرید در فضای مجازی نوعی اتلاف وقت و پول است


خانه

و بالاخره از بیمارستان ترخیص شد

 و به خانه نرفت.

به سردخانه، سپس مرده شوی خانه

و بعد  منزل آخرت برده شد.

نه سردخانه فضای دلچسبی دارد و نه مرده شوی خانه.

پس چرا هردو پسوند خانه را یدک میکشند؟

خانه محل امن است و آسایش،راحت روح و آرامش جان.

شاید بهتربود اسمهای دیگری انتخاب میشد برای این دو مکان.

شاید آنکسی که اسمها را انتخاب کرده است

خودش خانه نداشته یا خانه ی آرامش بخشی نداشته است

شاید در کودکی پدر سختگیردست بزن داری داشته که خانه را برایش تلخ کرده است

یا شاید مادر طعنه زن بی توجهی داشته که او را از خانه فراری داده است

شاید هم کوچ نشین بوده و در چادر زندگی میکرده است


 و یاشاید سردخانه یا مرده شوی خانه چون محل جمع شدن است

جایی که بهانه ای برای دور هم جمع شدن وجود دارد

برای دلگرمی دادن به همنوع.

همدلی + دورهم بودن.

یا شاید چون محل گرد هم امدن اجسادی است که در نداشتن جان نقطه ی اشتراک دارند، مزین به نام خانه شده اند.

مخلص کلام اینکه

مرکز نگهداری اجساد بی جان و یا اسکان مردگان

مرکز شستن اجساد بی جان یا حمام مردگان 

را انتخاب کردیم به جای سردخانه و مرده شوی خانه

شاید غبار غم انگیزی از خانه برداشته شود.



بازمانده

آن مورچه مشغول بود

داشت دانه ای میکشید و میبرد

او بازمانده است

بازمانده ی بمباران شیمیایی ما

ما

چقدر دست و دلبازیم در غیبت

 در تهمت زدن

و وضع قوانین خاص برای حفظ شخصیت پوشالی خودمان

با دین و مذهب هم کاری نداریم

خدایی ساخته ایم در خیالمان 



سوال

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

خواب مادر مورچه ها را دیدم

درحال دلداری دادن به خودش

منتظر بچه مورچه ای بودکه برنگشته بود

و نمیدانست بچه مورچه زیر دستهای من له شده 

 و جان شیرینش را از دست داده است

و سوال برایم پیش امد

که ایا اضراییل هم خواب میبیند؟

خوابی از این قبیل خوابها و از این جنس؟

توبه

این روزها به این فکر میکنم

که شایدمورچه ها هم به مدرسه میروند

با آغاز پاییز ناگهان تعدادشان چند برابر میشود

انگار همه شان را از زیر زمین بیرون ریخته باشند

هرچه نگاه میکنی هستند

و این برای من که از مورچه کشی توبه کرده ام

بسیار سهمگین است

چون النهایه بعلت آدم بودن

و تحمل کم

مجبورم با مورچه ی دانه کش مقابله کنم

با فوت

با دست

یا با سم

البته خود خدا هم می داند که تا صبرم لبریز نشود

دست به سلاح نمیبرم

ولی عاقبت میرسد آن لحظه

و دلم را با شعر شاعر گرم میکنم

که صدبار اگر توبه شکستی باز آی

ولی من دیگرقادر به توبه نیستم

تحمل مورچه هایی که از نوک پا تا فرق سر راه میروند 

بسیار مشکل است

سلیمان نبی هم نیستیم که از لشکریان ما بترسند و خودشان در بروند

آری مشکل ما هستیم

خود ما


قرار است برویم سفر

مثلا حال و هوا عوض کنیم

ولی نمی دانم چه مشکلی در ما وجودددارد

که قبل از سفر

همه جا باید برق بزند

و آدم انقدر هلاک میشود

که میگوید

کوفت، سفر رفتنت چه بود وسط این همه شلوغی

و حالا که به وقت رفتن نزدیک شده ایم

دوست دارم همین حالا 

بروم بیرون از خانه

تا جایی کثیف نشود

و این تمیزی فراگیر

خراب  نشود

از این ثانیه به بعد

کار همه

سخت تر میشود

باید آهسته بروند و بیایند

و چیزی نخورند

تا خانه تمیز بماند

حسادت

نمی دانست حسادتش را چه کند؟

آرام و قرار نداشت

حس می کرد بدجوری عقب مانده است

و البته از نظر خودش آن مرد لیاقت آن زن پولساز را نداشت

حیف که زن خودش باندازه زن او پولساز نیست

خودش که قصد داشت با یک زن پولساز ازدواج کند

کاش چشمانش را گشاده تر میکرد

و زنی پولسازتر پیدا میکرد


خلاصه حسادت فشار آورد

تبدیل به خشم شد

و بر سر درب یخچال خالی شد

ولی تمام نشد

ادامه پیدا کرد

به زن

به بچه هم رحم نکرد

و آخر هم از خانه  بیرون زد!!!


عجب داستان تلخی دارد این انسان

نمیدانم حسادت در کجای ذات انسان نهفته است

قابیل هم به هابیل حسادت کرد

شیطان به آدم

قابیل از شهر رانده شد

شیطان از بهشت

ما با حسادت از چه رانده میشویم؟


بیچاره درب یخچال

شد حکایت" گنه کرد در بخل آهنگری/ به شوشتر زدند گردن مسگری"

طفلکی آن بچه ی از همه جا بی خبر

ولی آن زن حقش است

باید چشمانش را باز می کرد

با مرد حسود شوهر نمی کرد

اصلا قسمتش داشتن شوهر حسود است

آن بچه هم قسمتش داشتن بابای حسود است

آن یخچال هم قسمتش داشتن صاحب حسود است

اگرچه جهزیه مال خانم است

ولی خوب دیگر مرد هم بنوعی صاحب است

قانون ما درخصوص مالکیت جهیزیه روند درستی را در پیش نگرفته است

اینک قانون بماند برای بعد

اما او حسادتش را چه کند؟

هابیل هم نیست که  چالش کند

حسادت است

در سرتا سر وجودش

 در ذره ذره ی باطنش لانه دارد

چه کند با این غم؟


کاش کر می شد و خبر را نمی شنید

و کور میشد و شاستی بلند صفر را نمی دید

بعله 

همه این مسایل

بر سر یک مرکب است

یک چهار چرخ!!!


اسب راهوار با الاغ حتما فرق دارد

شاستی بلند هم با غیر آن حتما فرق دارد

ولی آنقدر آخر؟


حسادت وجه مشترک قابیل و ابلیس بود

همه ی اتفاقات از حسادت آمیخته به خود بزرگ پنداری آغاز شد

از این دو درخت دوری کنید

دور باد 

دور



اینستاگرام

سفر اربعین هم به راههای کسب درآمد اینستایی اضافه شد

لایو چی ببریم اربعین

لایو با بچه چگونه برویم اربعین

پک کرمهای مخصوص اربعین

هرکدام فلان قدر پول!!!


اینستا یک شعار دارد

به هر قیمتی  که میتوانی بفروش!!!

 با چشنی فریب 

و استفاده از حقه های روانشناسی

اهمیتی ندارد که آن کالا یا خدمت مورد فروش چقدر ارزش دارد



بی ارزش

بعضیها حاضر هستند

به هر قیمتی کسب درامد کنند

برای تامین بودجه تجملات و تیپ،

حتی به قیمت فریب دیگران

با فروش کالاهای نامشخص و مجهول

بهمراه قسم دروغ

چقدر این آدمها خطرناکند

چون نمیتوانند ساده زندگی کنند

دیگران را نابود میکنند

پله میکنند

تا به هوای نفسشان برسند

خوشبحال شیطان

عجب رهروان راسخی دارد



کوک

دامب دومب دامب

دومب دومب دومب

دینگ دینگ دینگ

سازش را کوک می کند

هربار قبل از نواختن

کاش میشد ماهم خودمان را کوک میکردیم

برمیگشتیم به تنظیمات کارخانه

پاک و بی آلایش

فطرت خداییمان


حسن کچل

استعداد شدیدی دارد برای اینکه

موضوع استراحت مطلق پزشکان قرار بگیرد

بعله 

برخی از آدمها قدرت یکجا نشستن و

استراحت کردن مداوم را ندارند

حتی وقتی بشدت بیمارهستند

و توصیه پزشکی به استراحت دارند

باز نمی توانند در رختخواب بمانند

اما

این یکی و چند تن دیگر از هم نژادهایش

استاد استراحت مطلق و ماندن در رختخواب و خوابیدن هستند

بنظر میرسد میتوان انها را در زمره عجایب جهان ثبت کرد

چگونه ممکن است آدم تا لنگ ظهر بخوابد

ناهار بخورد

دوباره بخوابد؟

و بعد شب بیدار شود و بگوید خسته ام!!!

کاشکی حداقل زن بودند

آنوقت میتوانستند با این همه استراحت

مداومتا بارداربدون تکان باشند

...

خدایا خودت نظری به حال این تنبلها کن

تحملشان واقعا کار سختی است


صبحانه

سفره را پهن کردم

چای تازه دم

نان مانده دیشب

پنیر محلی

گوجه خیار

لیموی ترش تازه

و صدای لا اله الا الله

همسایه را بردند برای تدفین

خانه ها یکی پس از دیگری بی فروغ میشود

کاش مرگ برایمان روزمرگی نبود

مثل صبحانه

کاش علم به مردن برایمان عقیده شود

مثل ...

مثل چی؟

مثل پول

اینکه معتقدیم باید پول داشته باشیم



سراشیبی

پروژه در سراشیبی سقوط قرار گرفت

به نتیجه رسیدن آن در هاله ای از ابهام فرورفته است

کاشکی با خدا رابطه داشتم

انوقت او حتما چاه و راه را  نشان میداد

که اینگونه در آستانه ی شکست احساس غم نکنیم

ما گفتیم تا تنور داغ است

نان را بچسبانیم

نمی دانستیم تنور زیادی داغ است و نان اگرچه میچسبد ولی خواهد سوخت

برای دلداری خودمان

رفتیم که برویم در دامان طبیعت

سر راه فهمیدیم 

خ برحمت خدا رفته است

و چون پیر بود و مریض و مرگ قابل پیش بینی

خیلی سریع تشییع و دفن شد

و چون ماهم سربزنگاه رسیده بودیم

و توسط فامیل رصد شده بودیم

طبیعت و دل گرفته ی خودمان را فراموش کرده و

رهسپار مراسم تشییع و تدفین شدیم

 و شاید کار درست این باشد

که غم دنیا را با رفتن به قبرستان،در دلمان بمیرانیم


در پی بروز این غم که چون درد مثل کوه می آید و مثل کاه از تن بیرون می رود

باقی شاخه های فعالیت های روزانه نیز

برایم از سکه افتادند و بی ارزش شدند

دوست دارم همه را مختومه کنم

هیچ کاری نکنم

کیک خامه ای بخورم و بخوابم و آدامس بادکنکی باد کنم



اووووووه

باز هم

نیم ساعت از شروع کلاس گذشته بود

دست در دست هم با عجله و باگامهایی بلند

در زیر آفتاب گرم تابستان

پیش میرفتیم

از کوچه خودمان گذشتیم و

رسیدیم به کوچه ی بعدی

که چشمم افتاد به پسر همسایه با لباس مشکی بر تن 

دم درب خانه شان

روی زمین پهن شده بود

با چهره ای درهم

موهای ژولیده

و نگاهی به زمین دوخته شده

فهمیدم

همسایه ای دیگر از میان ما رفت

خدایش بیامرزد


سلامتی

بیماری

نبود سلامت است

و چه کسی صد درصد سالم است؟


سلامت جسم برای همگان شفاف است

اما سلامت اجتماع چطور؟

یک جامعه ی سالم در نگاه یک عابر چه شکلی باید باشد؟


بچه


بچه های امروزی نسل جدیدی از آدمیزاد هستند

که اتفاقات خاصی به اسمشان رقم می خورد

مثلا یک نفر پیدا میشود که هشتاد میلیون ایرانی را حاضر است فدای بچه اش کند

و یکی دیگر میهنش را بخاطر بچه اش ترک می کند و میرود 


این بچه ها بتهای جدیدی هستند

که آدمها آنها را میپرستند


مراقب حربه های شیطان باشیم

او هم بروز میشود

از او توقع نداشته باشید که درجا بزند

و انسان  پست مدرنی که همه را فدای منافع خود میکند

را به پرستش بت چوبی و سنگی دعوت کند

او سخت مشغول است 

هرلحظه به تناسب هرکس بتی جدید میتراشد

حواسمان باشد 

به خودمان و به حمله های قریب الوقوع شیاطین




هم اینک

هم کره ایهای عزیز 

توجه فرمایید

هم اینک

که بنده روی زمین ولو شده ام

و باخود می اندیشم که  چرت صبحگاهی  را انتخاب کنم یا گوش دادن به ویس استاد را،

روح چندصدنفر 

از قفس  تن آزاد گردید.

حالا در آن دنیا با اعمال و افکارشان مواجه هستند


هر ثانیه در جهان چند نفر می میرند؟

خشم

دیروز

روزی بود سراسر متروپل روانی

آوار پشت آوار بر اعصاب ضعیف آدم دو پا

لب بدندان گزیدم و

شدم آتش بدون دود

در درونم غوغایی بود

لبریز از غرولوند و شکوه و گلایه

رفت و آمدی در ذهنم بود سرسام آور

کلنجار داخلی. مثل نفاق است

تا عصر پشت سرهم ضربه فنی شدم

تا آخرش گوشه ی رینگ گیر افتادم

خراب شدم روی سر حریف

و همه ی آنچه که از صبح قورت داده بودم

روی او استفراغ کردم

ولی حالم بهتر نشد

و بعد از آن هم از سمت تراوشات زهرآگین نادان دیگری

مورد هدف قرار گرفتم

و اینبار آتشفشان وجودم قلیان کرد

ولی باعث و بانی آن انجا نبود که نتیجه ی حماقتهای جاودانه اش را دریابد

پدر طفلکی من بود که مدام مرا به آرامش دعوت می کرد

ولی کار از این حرفها گذشته بود

تمام مملکت بدنم لرزید

هریک به سمت و سویی

و سلامتی از دست رفت

آن هم برای حماقت دیگران

و البته تاحدودی  شاید حماقت خودم

در بی توجهی

در عدم تفکر قبل از اقدام

در اعتماد بی جا


امروز هم برای خودم و هم برای شما تکرار میکنم

عصبانیت و خشم هیچ اثری در حل مشکلات ندارد

جز افزوده شدن بر شدت مشکلات

و ایجاد مشکلات جدید

و ضربه به سلامت تن و روان.


انشاءالله که یادمان بماند

خدایا

تو در مقام کن فیکون قرار داری

دست یاری بسوی تو دراز می کنیم

ما را در برابر خشم بیهوده محافظت بفرما




دندانپزشکی

دو  دندان اصلی اش را کشیده است

درحالیکه ریشه هایش جامانده

چندتایی هم دندان خراب دارد

ولی متاسفانه دندانپزشکی خیلی گرانتر از درامد بابایش است

نمی دانم

پس الان خدا کجای این ماجراست؟

کاش هرانکس که دندان می داد 

پول دندانپزشکی رفتن را هم میداد

هیچکس بفکر هزینه های سرسام آور دندانپزشکی نیست

انگارفقط دندانهای ثروتمندان نیاز به درمان دارد

هرسال نرخ خدمات دندانپزشکی افزایش می یابد

فارغ از آنچه اکثر مردم در می آورند

ظاهرا دندانپزشکی همه جای دنیا گران است

هرجا بروی آسمان همین رنگ است




هعی

یعنی

آه

آه از سر دلسوزی

از سر نمیدانم چه. طوفانی درپیش است

ولی میدانم آرامش قبل از طوفان است

و من هم در دل این طوفان قرار خواهم گرفت

درحالیکه در پیشگیری یا شکلگیری آن نقشی ندارم

خودم هم دوست ندارم نقشی داشته باشم

چون من اصولا چوب دو سر طلا هستم

اگر بخواهم اقدام پیشگیرانه هم انجام  دهم

مسبب حادثه میشوم

همیشه هستند حوادثی که دنبال یک دیوار کوتاه هستند

برای اینکه بریزند روی سرش

مثل متروپل که روی دیوار کوتاه عبدالباقی ریخت

نفس عمیق میکشم

ولی

...

بروم بخوابم

ای ادم

ادم باش

باور کن

خدا هست

حکیم است


حرکت

خوب

امروز هم گذشت

امروز چندسال پیش هم تکرار شده بود

مثل نقطه سرخط است

همه کارهارا تعطیل کردم

مثلا رفتم دنبال کارهای مورد علاقه ام

همه کاری را امتحان کردم

ولی اکنون پس از سه سال

رسیدم به همانجای قبل

همه کارهایی که در ذهنم بود

هیچ کدامشان انقدر جذاب نبود که ادامه دار شوند

هیچ کدام

و امروز همه ی کارها تعطیل شدند

ولی کاری نیست که بخواهم بروم آن را تست کنم

ببینم به مذاقم خوش می آید یا خیر

من ماندمو نوشتن در وبلاگم

شاید بهترباشد بروم دنبال نویسندگی!! 



اگرچه در کوچه ی ما یک خروس جنتلمن و زیبا و خوش صدا زیست می کند

اما

اهالی کوچه باصدای استارت زدنهای همسایه

از خواب برمیخیزند

و در ته دلشان همان حرفهایی را میزنند که وقتی

صدای قیریژ قیریژ بازوبسته شدن درب خراب همسایه

چنگ به دلشان می اندازد

می گویند

بدینترتیب

و با تولید این همه صدای مزاحم

بهمین راحتی

همسایه

برای خودش حق الناس میتراشد


همسایه کامیونش را کوچه ی پشتی خانه ی ما پارک می کند

هرروز صبح مجبوریم دود گازوییل استنشاق کنیم

و بدینترتیب بهمان راحتی مورد قبل

با آلودگی محیط زیست

برای خودش حق الناس بار میزند


همسایه آن ورتری

در دل سیاه شب

سیگار دود میکند

و ته سیگارش را می اندازد همانجا توی کوچه

این هم نوعی حق الناس است


پسر آن یکی همسایه

مدام پا به توپ کوچه را متر می کند

به همراه دوستانش

و این هم حق الناسی است

غیرقابل توصیف


برگهای درخت ما هم میریزد

هم توی کوچه هم توی حیاط خودمان

و همسایه همیشه آنهارا جارو زده و جمع میکند

بعضی اوقات باد آنهارا تا پشت درب ان یکی همسایه پرواز می دهد

همان همسایه که به تمیزی حساس است

و احساس میکند حتما و باید پشت درب حیاطشان

مثل قلب آشپزخانه از تمیزی برق بزند

بهمین راحتی

ما برای خودمان حق الناس میتراشیم

البته حالا که به ما رسید

قضیه کمی متفاوت میشود

چون برگها از ما نیستند

و اگر بشود بنحوی تعلق برگها را به ما اثبات کرد باز هم اختیار آن برگها در دست ما نیست

ما که نمی توانیم زیر درخت بایستیم

تا هربرگی که عمرش بسر امد و

 از درخت افتاد را جمع کنیم

اخر برگها که برنامه ی منظمی برای ریختن ندارند

درست مثل آدمها

که برنامه ای برای مردن ندارند

ولی ناگهان میمیرند

اگرچه خداوند انسانها را مکلف کرده است

به غسل و کفن و تشییع و دفن متوفاها

ولی درخصوص برگهای ریخته

شخص خاصی تعیین نشده است

اگرچه شاید بتوان طبق قانون مسیولیت مدنی ما را مسیول دانست

به این نحو که هر که درخت خواهد

جور برگ جمع کردن را هم بکشد

ولی باز خواستن درخت به ما مرتبط نمیشود

همه چیز از آنجا شروع شد

که شهرداری برخلاف قانون به همسایه ی روبرو

مجوز ساخت سه طبقه روی پارکینگ را داد

و حیاط ما بی حجاب شد

و ما مجبور شدیم

از درخت بعنوان مانعی برای دید همسایه

و حفظ حجاب حیاطمان

بهره ببریم

میبینید

اگر خوب موشکافی کنیم

بازهم به شهرداری و امضاهای طلایی میرسیم

درست مثل متروپل

خدابیامرزد عبدالباقی را

ساختمان زیاد ساخته است

و این یکی فقط فروریخته است

شاید ما زود راجع به او قضاوت کردیم

حتما دیگرانی هستند که سر عبدالباقی را هم کلاه گذاشته اند

عبدالباقی جان

ما بدنبال تشویش اذهان عمومی در فضای مجازی به شما ظنین شدیم

درحالیکه ما درجایگاه قضاوت نیستیم

علم هم نداریم

مافقط میتوانیم

از مسیولان بخواهیم مسببان حادثه را شناسایی و مجازات بیادماندنی ای بکنندشان

نه اینکه انگشت اتهام را به سمت این و آن نشانه رویم.

داشتم فکر میکردم

اگر عبدالباقی خودش میدانست که این ساختمان ایمن نیست 

پس چرا دفتر خودش را انجا مستقر کرده بود؟

نه اینکه فکر کنید من فامیل عبدالباقی هستمها

نه

اما با شنیدن سخنان افراد متخصص

متوجه شدم

همه ی تقصیرها را نباید بر سر عبدالباقی خراب کرد

و اینچنین در متروپلی که نه ته پیاز بودیم نه سر پیاز

برای اخرت خودمان بار منفی جمع کنیم

البته حتما وسط پیاز که هستیم

ما نباشیم که سنگ روی سنگ بند نمیشود

ولی در حد همین وسط پیازی پایمان را دراز کنیم

بهتر است

اگرچه متروپل هنوز در پرده ای از ابهام است

اما موضوع درخت ما کاملا روشن است

بدون شک و شبهه

و اینکه ما تقصیرکار نیستیم هم مثل روز روشن است

کاشکی سازمان و چهارچوب شهرداریها عوض شود

تا نه کوچه ی ما برگریزان داشته باشد

نه متروپلی فروبریزد

وام ناسزا

رگ گردنش باد کرده است

چون احساس می کند

دولت باید به او وام بدهد

تا او اندیشه های خود را به منصه ی ظهور برساند

و حالا که از وام خبری نیست

به خودش حق میدهد

به زمین و زمان بدوبیراه بگوید

آنهم فقط برای بیست میلیون تومان


این درحالیست که میتواند

این مبلغ را بافروش طلاهای همسرش تامین کند

و اندیشه های خود را در معرض آزمون و خطا قرار دهد

ولی این کار را نمی کند

چرا؟؟؟

چون خودش هم اطمینان ندارد به مثمر ثمر بودن اندیشه هایش

و حاضر نیست خطر کند

بهمین راحتی

پس فحش دادن راحت تر است


و اینکه وامهای بانکی موجب شکوفایی خاصی نمیشوند بهمین علت است:

یا وامها خرج مصرف میشوند

یا خرج خرید املاک

و در راه تولید مطمین صرف نمیشوند

و بانکها نظارتی بر این موارد ندارند


ورشکسته

چند سال پیش که پدرش مرد

چندسالی بود که بعلت ورشکستگی

درب کارخانه اش بسته شده بود

کارخانه ای که منبع درامد خودش و پسرانش بود

هنوزهم کارخانه بسته است

و نمیدانم چطور به تصرف طلبکارها درنیامد

ولی نکته جالبش اینجاست که

زندگی انها تکان نخورده است

همان سبک پولداری خودشان زیست میکنند

ویلای شمال و ...

از کجا می آید؟

ورشکسته یعنی کسی که داراییهایش کفاف بدهی هایش را نمیدهد.


خدا

از آنهایی است که باالحاح هرچه تمامتر

مرزهای عفت و حیا را می درد

اما

استوری میگذارد

باخدا باش!!!

ها؟؟؟

کدامین خدا؟

خدای محمد؟


عبدالباقی ها بسیارند

دلم می رود به گذشته

زمان جنگ

انجا که شهرها بمباران شد

و مردم آرام و بیصدا در زیر تلی از خاک جان دادند

و انجا که راه نفسشان برید با گاز خردل

ان روزها که مردم خودشان بادست خالی 

در میدان نبرد شهید می دادند

 عزیزانشان را از زیر آوار درمی آوردند  

غسل می دادند و کفن می کردند و

شاکر بودند و صبور

ان وقتها که هیچکس نبود برایشان توییت بزند

استوری بگذارد

کاسه ی داغ تر از آش بشود

و هنوز هم نیستند

هنوز هم نمی کنند

انها را به فراموشی سپرده اند

ولی متروپل را علم کرده اند

نه بخاطر خودش،

که بخاطر اغراض خودشان

و منفعت خودشان

راست میگویید

حقوق شهدای سردشت را مطالبه کنید

حقوق شهدای موشکباران اندیمشک را مطالبه کنید

متجاوزان را به تمسخر بگیرید

یکبار بگویید مرگ بر آنها که بر سر مردم ایران بمب ریختند

نمی شود وسط زمستان

ناگهان روحیه ی حق خواهی شما به شکوفه بنشیند 


اینها فکر میکنند 

رفتار متناقضشان را کسی نمیفهمد؟

نمی دانند بار کج به منزل نمی رسد،

همانجور که مال عبدالباقی به منزل نرسید.

فرق شما با عبدالباقی چیست؟

او طماعانه دنبال منافع شخصی خودش بود

شما هم همینجور



بعدا نوشت:

در تفکر فرو رفتم که شباهت من با عبدالباقی چیست؟

چون تا سنخیتی وجود نداشته باشد

نفس ها سر راهم قرار نمی گیرند

عبدالباقی. من

من. عبدالباقی!!!







متروپل

 متروپل ریخت

و باز انها که اسمان را به ریسمان می بندند

سرشان شلوغ شد

برای بافتن

بدون محدودیت

بدون مرز

متروپل حاصل طمع است و نظارت نامناسب

و اگرچه در مدیریت ضعف داریم

ولی در نظارت این ضعف بیشتر دیده میشود

آن هم در ررده های مختلف

در زمینه های متفاوت

ظاهرا کسی آن را نمی بیند

مثل خدا

که هرروز بیشتر از او فاصله میگیریم

گویی وجود ندارد

یا اصلا نیازی به بودنش نیست

مثل نظارت

و اینچنین متحمل خسارتهایی می شویم

که ای کاش درد داشتند 

مثل متروپل



سوم خرداد 1401

سینوزیتها متعفن شده اند

سردرد و سرگیجه از عوارض آن است

و البته استفراغ

خلط پشت حلق

خرمن خرمن

سه روز درگیر این بیماری مزمن هستم

می دانم درد را فقط باید به خدا گفت

درمان را از او خواست

اینجا نوشتنم برابر است با به خدا گفتن

بعضی حرفهایم را اینجا به خدا میزنم

بعضیها را توی دلم

ناهار را پختم

تا بروم امروز بیرون

اگر خدا قسمت کند

انشاءالله که در سالروز آزادی خرمشهر

یک عیدی خوب بگیریم

هرکی عیدی میخواهد دستش بالا

زنگ خانه ی شهدا را بزنید

برویم مهمانی شهدا

پیش به سمت گلزار

در این آفتاب سوزان

برادر عزیزم

رزمنده عزیزم

خدانگهدارتو


لا یسود

امروز گریستم

بشدت 

و با حسرت

بعلت حسادت!!!

بله

این حسادت است که در میدان باطن اسب میتازاند

و من ماندم و یک دنیا اعصاب خورد

و کارهای زمین مانده و

هوارهای به آسمان رفته

سگ بزرگ حسادت را میبینم

اسب نیست

سگ است سگی بزرگ و وحشی و خاکستری

درماندگی ارمغان حسادت است

باطن ماگل بود

به سبزه نیز آراسته شد



امروز خجالت هم کشیدم

عمیق و شدید

دوست داشتم بخار شوم بروم آسمان

بعد باران بشوم ببارم در اقیانوس

نیست و ناپدید شوم

خدایا

چه بگویم

که نگفتن بهتر است

کاش همه می بخشیدند

نه به زبان

از اعماق وجود

هرچند وجود ما عمقی ندارد

دروغگوهای نشان دار

فکر نمی کنم کسی را بتوان یافت

که از دروغ گو خوشش بیاید

حتی اگر دروغ گویی را دوست داشته 

یا آن را پیشه ی خود کرده باشد.


و هیچ دروغگویی از اصل فراموش کار بودن مستثنا نیست

و نتیجتا دروغهای خود را وقیحانه انکار خواهد کرد

البته بنظر خودشان وقیح نیستند

حق بجانبهایی هستند که حقشان ظالمانه لگدمال توهم دیگری شده است.

و بدان اویی که اولین دروغ را گفت

بازهم دروغ خواهد گفت

پس روی حرفهایش حساب باز نکن.

و چقدر دلم به حال مردهایی میسوزد که زنشان به آنها دروغ می گوید تا بخیال خودش راحت تر زندگی کند یا مصلحت زندگی شان را تامین کند

اگرچه مردان دروغگوهم باید لحاظ کرد

اما تعدادشان انقدر زیاد است که با تاسف کاری پیش نمی رود

مردان دروغ میگویند

چون ترجیح میدهند زنها با ندانستن حقیقت

در کارهایشان دخالت نکنند و آن حس ریاست خودشان پابرجا بماند

و البته هزاران دلایل دیگر.

رقت برانگیز است

مردهایی که هنوز زن را به چشم ضعیفه مینگرند

نه موجودی ذی شعور

و البته شاید هم بتوان به آنها حق داد

زنی که سعی می کند جذابیت جنسی اش را به رخ بکشد

حتما چیز با ارزش دیگری برای قیمت دار شدن ندارد

آه

چه روزگار تلخی

همه نگران بالا رفتن قیمت ها هستند

و هیچ کس نگران کاهش عیار انسانیت نیست

حتی خودآدم ها

که با هرزگی فکر عریانتر از دیروز به مسلخ می روند

و خودشان را با دروغ فریب می دهند

انهایی که عفت ندارند دروغگوهای نشان دار هستند

فکر میکنند دیگران یا اساسا شهوت ندارند

یا یوسف پیامبر هستند که با دیدن بی عفتی، نفس را مهار کرده و  راه ملکوت را بپیمایند.

 

عمرشان چراگاه شیطان شده است







لجاجت

وقتی یک چیز بین افراد زیادی مشترک میشود

ادم کم کم مشکوک میشود

چرا همه به یک چوب میرانند؟

همه شان در لج مدیر یا ناظم یا معاون یا معلم

متعصب خشک مذهبی

تصمیم گرفته اند

برخلاف اصول حرکت کنند

خوب حالا که بزرگ شده ای

و خودت اعتراف بر لجاجت داری

پس چرا ادامه میدهی؟


لج کردن

تبدیل شده است به بهانه

برای بستن همه ی دروازه های امربه معروف و نهی از منکر

خیلی ها خیلی از اصول را خیلی خوب می دانند

اما دلشان نمی اید طبق اصول رفتار کنند

و چه کسی دم دست تر از

ناظم و مدیر و معلم گردن شکسته ی دهه ی شصت؟


خودشان هم می دانند کارشان خطاست

پس یک مقصر را درشت میکنند

میگذارند پشت ویترین

برای تبریه کردن خود

و بزرگ کردن خود بعنوان قربانی مظلوم

و سخت در نقش قربانی فرو می روند

خیلی سخت


وصف

خدایا

نوشتن بسی سخت است

در باب مفاهیم ذهنی

آیا می توان با کلمه ها

مزه ی چیزی را برای کسی شرح داد؟

یا عطر عطری را؟

یا هوای جای خوش آب و هوایی را؟


مردودی ها

امدم بگویم عید شما مبارک

ولی خیلیها از امتحان بندگی سربلند بیرون نیامدند

همه ی انها که پیامهای مبتذل عید نشدن روز دوشنبه را فروارد کردند

همه در امتحان بندگی مردود شدند

و هرانچه که در شب قدر یافتند

را فروختند

رد شدنتان مبارک


بعدا نوشت:  فحش نوشتید!!!

فکر میکنید با فحش ااتفاق خاصی می افتد؟

مثلا من عوض میشوم؟؟؟

یافکر میکنم اشتباه کرده ام؟

هوچی گری دیگر زیادی بور شده است

دهان هرزه و بی دروازه داشتن هم نوبر است.

گوارای وجودتان

مار و عقرب و خرچنگهایی

که در دهانتان پرورش میدهید.


کسانی که فحش میدهند هم پالکیهای شیطان هستند

که بندگی خدا برایشان سخت است 

کاش بوی تعفن لجنزار دهانتان را همین دنیا از بین ببرید

دوست دارم

دوست دارم

چون فنر

از جا بپرم

در بروم 

و بروم

پی یک رود روان

برسم 

غرق بشوم در دریا

شاید اشوب دلم

شسته شود



هزاران بار

اعلام کردم

انجام این کار از توان من خارج است

بخصوص که تحمل م را ندارم

اصلا و ابدا

ولی کو گوش شنوا؟؟؟