از انچه ناراضیم

همه انچه که نباید اینگونه باشد

از انچه ناراضیم

همه انچه که نباید اینگونه باشد

هم کوچه

با سرعت بزندگی خود خاتمه داد

دویست کیلومتر در ساعت!!!

و باز کوچه ی ما سیاهپوش شد

من او را ندیده بودم

اگرچه همسایه ی ما بود

واقعا تعجب کردم

چطور تا به حال او را ندیده بودم

اره خوب واقعا او را ندیده بودم

حتی ماشینش را

همان که تابوت مرگش شد

که همیشه جلوی درب ما پارک میکرد

ولی من او را ندیده بودم

نه خودش را

نه ماشین خوشگلش را

اوف

برآشفتگی ذهنی شدیدی برایم حاصل شده است

چطور دو نفر در یک کوچه زیست می کنند

و کاملا غریبه و نا آشنایند!!!

حالا شاید او مرا دیده باشد

قبلا که راه میرفت و نفس میکشید.

کوچه ی ما یک وجب است

چندتا درب دارد

و چندتاهمسایه

که دیگر فهمیدم همسایه نیستیم

هم کوچه ایم

فقط هم کوچه


وقتی حالم بد میشود

ذهنی باشد یا جسمی

جای واکسنی که به دستم تزریق شده است

درد میگیرد

شدید و عمیق

تا مغز استخوان



امروز آمبولانس هم امد

کوچه ی ما برای چندمین بار میزبان ان بود

ولی این بار این یکی همسایه را بردند

ظاهرا کرونای پنهان کارریه اش را ساخته بود

و او بی خبر

اما امبولانس کپسول اکسیژن نداشت

برانکارد هم نداشت

نیروی جابه جایی مریض هم نداشت

با پتو مریض خفه شده از بی اکسیژنی و کبود را

گذاشتند کف امبولانس!!!

سر پتو را که گرفته بود؟

زنهای همسایه

و یک مرد و مامور امبولانس

حتما سنگین بوده است


دستم درد میکند

شدیدا و عمیقا


امروز

امروزباز از ان روزهابود

که کار از درودیوار میریزد روی سر ادمیزاد

هی

وسط این همه کار

ذهن خراب من

رفت بدنبال خیالات ناجور

از ان خیالات کینه توزانه ی انتقامجو


این مطلب نیمه نوشته شده است

شاید روزی دیگر نیم دیگر ان کامل شد



نهج الباغه


سوار بر مرکب روز و شب

پیش به سمت اجل در حرکتیم

ارزوهای داریم در دل

و سوداها در سر

بارمان سنگین است

سرعتمان سریع

اما نه ان بار بکار اید و نه ان سرعت


عجب

امروز یک اتفاق عجیب افتاد

البته نوعا عجیب نیست

براساس الگوریتمهای ذهن من عجیب ارزیابی میشود

قسمت عجیبتری هم دارد

چندی پیش

دقیقا بیست و یک بهمن ماه

طبق درک خود از شواهد و مدارک موجود

بسیار خروشیدم و نالیدم و حرص خوردمو

اووووف

هرانچه توانستم کردم

درب را به دیوار

زمین را به آسمان دوختم

بعد امروز در طی یک تماس تلفنی

متوجه شدم

که همه چیز را کاملا معکوس دریافته بودم

حس خیلی بدی دارم

انگار دیگر پیر شده ام

ان ذهن فعال خانم مارپلی اسیه

به هن هن افتاده است

حالم خراب شد

از ان همه هیاهو برای هیچ

در اعماق خود فروریختم

همه ی حرفهایی که زده بودم

کلمه به کلمه دور سرم چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند

سوپ افطاری ته دیگ سوخته شد

و من نفهمیدم

هنوز هم دست و دلم میلرزد

باورم نمیشود این همه راه اشتباه رفته ام

حالا بار این دماغ سوختگی  عظیم را چه کسی بکشد؟

خر هم تن نمی دهد

آه



البته  اصل ماجرا نکات مبهم زیادی هم میتواتد داشته باشد

ولی فعلا بنده تا اطلاع ثانوی

دست از فکر کردن برداشته ام



پوف

همین دیشب

رفتیم مسجد و زیر قران  خودمان را از گریه خفه کردیم

که خدایا ما را ببخش

ما آدم خواهیم شد

به آغوشت باز می گردیم

حالا امشب

حوصله نداریم برویم نماز بخوانیم!!!

در حد همان  خفگی گریه کردنمان افطاری چپانده ایم در بحر بی پایان شکم

و لمیده ایم بروی تخت پادشاهی خودمان

غرق در افکار دنیا

و خیالمان تخت است

که دیشب حاضری زده ایم

نان مان در روغن است و کاسبی سکه


نمیدانم ما منافق تریم یا مریم رجوی؟


صراط مستقیم ما گره اندر گره است

تو در تو

 بهم پیچیده و

قفل 

ازبس که دهانمان باز است

و خیالمان ول

دلها شکسته ایم که نگو

هرزگیها کرده ایم که نپرس


یکبار نرفتیم دنبال خودمان

خود خودمان

بازم خودمان

های شاباش




شب قدری دیگر درپیش است

و خدا خودش می داند که چه کسی چند مرده حلاج است

کاش میشد خدا نمی دانست

شب قدر

آه که خیلی زود رسیدیم به شب قدر که از هزار سال برتر است.

ما برای یک مهمانی ساده

خودمان را حلق آویز می کنیم تا آماده شویم

از چه بپزم

چه بپوشم

چه کسانی هستند

چگونه بروم

و...

اما برای شب قدر!!!

تقریبا کار خاصی نمی کنیم

لباس میپوشیم و 

میسپاریم خودمان را به برنامه های روتین محافل مذهبی

و باقی اش توصیف کردن نمی خواهد

همه مان بلدیم

آخرش هم خوشحالیم

و میرویم پیش بسوی سرزمین عجایب سرنوشتمان

انگار فقط دلمان خوش است به حاضری زدن


خدایا 

به قدر معرفت حاضری زدنمان

که می اییم و می گوییم ما هم هستیم ،مشکلات دنیای ما را حل کن.

گره از مشکلات باطنی ما بگشا


البته برخی هم میروند میخوابند

با این شعار که چشم دل باید بیدار باشد نه چشم سر!!!

اینها نه تنها سوراخ دعا بلکه راه را هم گم کرده اند.




اندوه

یک نغ هم بزنم بروم بخوابم

الف را در نظر بگیرید

حاضر نیست

هزار تومان پول دستی به ب بدهد

ولی برای ب می رود خواستگاری!!!


من وقتی شنیدم

دوست داشتم فریاد بزنم

و تک تک موهای سر خودم را بکنم


اما این حقیقت تلخ را نشنوم


از الف خواستم این تضاد ذهنی را برایم حل کند

گفت

خوب برای دختر انها

بهتر از ب وجود ندارد

که اگر وجود داشت تا سن ۳۶  سالگی مجرد نمی ماند


می بینید

ماجرا پیچیده تر شد

من خیلی تلاش کردم

قوه ی خیال را سرکوب کنم

تا این واقعه را تفسیر نکند

ولی من که مرد کهن نیستم

من اسیه هستم

یک وبلاگ نویس 

که نون پرورش خیالش را می خورد

البته هیچ نونی از توی وبلاگ در نمی اید

حتی یک بازدید کننده ی دایمی

ولی خوب

یک دل خوشی کوچک است دیگر


نهایت اینکه

چون الف احتمال میدهد که دختر مورد نظر

شانس بهتری در ازدواج نخواهد داشت

باید خودش را در دریای هلاکت زندگی با ب بیندازد!!!

حالا ب فرد مورد اعتمادی نیست 

دلیل نمی شود که مجرد بماند

بالاخره باید سروسامان بگیرد!!!

شما نمی بینید

اشکهای مرا و 

نمی شنوید

فس فس دماغ و

هق هق گریه آن دختر را

وقتی که در کشاکش سنگ زندگی

روغن وجودش در می آید

و میگوید

کاش با ب ازدواج نمی کردم

و احتمالا الف

گریه های او را خواهد دید

و هق هق گریه اش را خواهد شنید

و خواهد شنید که ای کاش برای او خواستگاری نمی امدی


و این پیش بینی تلخ من است

و البته آینده معلوم نیست

و یک سیب هزاران چرخ میخورد تا به زمین برسد

و دوست دارم اشتباه اندیشیده باشم

و معده اخطار می دهد

قوه ی خیال را تعطیل کن

بس است

روزه کامل

بعله

اگرچه ماه مبارک رمضان است

ولی نمی دانم چرا نمی توانم خوب روزه بگیرم

معده ام هرروز شورش می کند

و طالب عدالت است

می گوید چرا فقط من؟

چرا فقط من یکه و تنها روزه باشم و استراحت کنم؟

باقی اعضای بدن هم مستحق بهشت هستند

به انها هم رحم کن

دهانت را ببند

و بگذار زبان

کمی

فقط کمی آرام بگیرد

چشمانت را به هر چیزی خیره نکن

انها را هم ببند

و از همه مهمتر

آن خانه ی سینما و فیلمسازی را تعطیل کن

خیال را می گوید

من به حرفهای معده گوش نمی دهم

او نمی داند اندرزونصیحت ره به جایی نمی برد؟

من کار خودم را می کنم

افطار هم انقدر می خورم تا خودش حالش جا بیاید

و بفهمد که بهتر است برای تامین امنیت جانی خودش سکوت کند 

البته کمی فکر کردم

دیدم خداوند هم می دانسته که ما اهل روزه واقعی نیستیم

پس ما را تشویق به خوابیدن کرده است

برای خواب روزه دار هم ثواب مینویسند

البته در خواب

خانه سینمای افراد تعطیل نمی شود

ام الفساد عمر ما

قوه خیالمان است

ان را دست کم نگیرید

لانه ی جاسوسی شیطان را


خوب دقت کنید

اتفاق یا حادثه یا ماجرا یا برخورد 

خلاصه هرچیزی

بطور مادی نهایت چند دقیقه با چند ساعت طول می کشد

اما در خیال ما سالها زنده است

کش می اید

شاخ و برگ می دهد

و برای همیشه ما را اسیر خود می کند


لعنت بر این ذهن خراب آلوده مست

اگر عقل داشت

به ملکوت میرسید

هی

افطاربند انگشتی

آن روز انقدر کارها زیاد بود

صبح تا شب سرپا ایستاده بودم

بغیر از آن یکساعت شوم

که لمیده بودم روی مبل

و او آمد نشست

درست مقابل من



فکر می کردم

برای افطار

باید یک نهنگ درسته را بخورم تا سیر شوم

از فرط زیادی فعالیت

اینجا و انجا دویدن

و شاید هم پریدن

و لی با یک تکه نان به قدر انگشتم سیر شدم

یک افطار بند انگشتی

و منتظر ماندم تا گرسنگی برسد

اما آن شب هرگز نرسید


دنبال گرسنگی می گشتم

دنبال جای خالی در معده ام

تا کالری های سوزانده شده جایگزین شوند

تا بخورم برای فردا جان داشته باشم

در کوچه پس کوچه های ذهنم در جستجو بودم

که به دیوار بلند و سیاه سرمستانه ای رسیدم

می خندید

گفت تو قبلا افطار مفصلی کرده ای

کباب گوشت آدمیزاد

همان موقع که روی مبل لم دادی و

دهان به غیبت گشودی


اووووف

راست می گفت

در اوج خستگی هم

به غیبت روی می اوریم

البته بنظر میرسید

تجزیه تحلیل رفتار کسی است

برای تعیین استراتژی مناسب

تا سرمان مجدد کلاه نرود

رفتارهای بسیار نامناسبی دارد

و من همه ی انها را با کلمات جدیدی توصیف کردم

رفتم دنبال مدرک که اینها غیبت نیست

مدیریت غیر عامل است

لوسیفر خندید و 

گفت بوی تعفن دهانت مرا خفه کرد

و رفت!

ناتمام

خوابم می اید

تازه از خواب بیدار شدم

فردا زمان چندکار به تاخیر افتاده

به اتمام خواهد رسید

و من  به نتیجه نرسیدم که اخرش چه کنم

گره های انفسی باعث ایجاد گره های افاقی می شود

یعنی وقتی گناهی کنی

راه دنیا هم سد می شود

انها که طاهر هستند

هیچگاه چون پری دریایی در گل

در کار دنیا نمی مانند

چون

فرشته ای می اید در گوششان جواب را می گوید

اما در گوش گنهکاران 

کسی حرف نمیزند

جز لوسیفر

یاهمان شیطان تک چشم

آه

از این سیل گناه و خرابات ما


تربیت

او عادات دارد

هرچیزی را از حدش بگذراند

و به هشدارها هیچ توجهی نکند

و از شنیدن هشدارها ناراحت هم شود

نمی دانم

اصل ساده ی هرچیزی حد و اندازه ای را دارد

چرا از مادرش یاد نگرفته است؟؟؟


التقاط

او

هرکاری که دوست دارد می کند

امروز دل می بندد و فردا دل می کند

به هرکس که به ساز او نرقصد پشت پا میزند

پدرش باشد

یا معشوقه اش

یا همسر رسمی اش با مهریه سیصدسکه ی طلا 

دروغ می گوید چون راستش منفعتی ندارد

شخصیت او فاجعه است

چیزی فراتر از حد توصیف

و بارها و بارها ثابت کرده است

قابل اعتماد نیست

حتی پدر و مادروخواهروبرادرش به او اعتماد ندارند

نه اینکه امروز و دیروز

نه

سالهاست که او بی اعتبار است

و

باز

و باز

پ به او اعتماد کرد

باطناب او در چاهی رفت

که بزودی صدای افتادنش در چاه را خواهیم شنید

و باز با کمال سادگی می گوید حالا بدبین نباش

هیچ روزنه ای برای اعتماد به او وجود ندارد

انوقت پ در کمال حماقت به او اعتماد می کند

انگار زلزله امده است

ارزشها جابه جا شده اند

برای معتبر بودن صداقت و امانت لازم نیست

نمی دانم چرا چهل سال بدون نیرنگ و فریب زندگی کرده ام؟!



امروز

سالگرد مسخره ترین اتفاق عمرم است

یک اتفاق غم انگیز

با آثار شوم

و نابودکننده

راه زندگی ام را مسدود کرد

و من مجبورم در همین امروز

یک خبر تلخ دیگر را به روحم وصله بزنم

و تا سالها بعد

هفتم فروردینهای غم انگیز را تحمل کنم




نکته: 

خاطرات ناخودآگاه بذهن انسان هجوم می اورند

حتی اگر خود خاطره در ذهن نباشد

سایه اش می آید و از روح می گذرد

و یک غم سنگین روی دل می نشاند

شما نمی دانید این چه غمی است

با کمی تامل و ذکاوت علت را می یابید

حتی اگر تقویم را ندانید

کمی پیچیده است

و اختلال اعصاب نمی گذارد برای توضیح ان واژه بیابم



چقدر دلگیرم

آه

هرکه بی اخلاق تر است نزد مردم گرامی تر است

سفر

هفته ای که گذشت

همه جا رفتم در خواب

هرشب یکجا

شب اول مکه بودم

شب دوم جنوب

شب سوم در راه کربلا

شب چهارم یک جای ناشناخته

خداروشکر

هم همه جا رفتم

هم سالم برگشتم

حکایت

بچه که بودیم

یک ترانه ی همه جایی بود که می گفت

ای قشنگ تر از پریا

تنها تو کوچه نری ها

بچه های محل دزدن

عشق منو میدزدن


و حکایت جوانهای ما شده است مثل همین ترانه

می روند در شهر می چرخند

در فضای مجازی می گردند

و دلشان را از دلداده ای می کنند

و به دلداده ای جدید میسپارند

حال یا بچه های محل دزدن

یا دل این خوشگله به بهانه ی دزد بودن بچه های محل

ول است و لجاره

و اگر بچه های محل دزد نباشند و

دل هم هرزه و لجاره نباشد

باز پس زمینه ی هر دو احتمال در ذهن جولان می دهد

بس که می بیند و می شنود

از دزد بودن بچه های محل و هرزگی دل

و بدینترتیب زندگی، اگر هم ساخته شود

اگر هم محکم شود

به تعالی نمی رسد

خونسردهای منحوس

حتما

قسمتش این بوده که یک همسر بسیار خونسرد داشته باشد

اگرچه خونسردی چیز بدی نمی تواند باشد

اما

بعضی جاها این خونسردی با برخی از رذایل اخلاقی همپوشانی پیدا می کند

و آنوقت است که می توان بر علیه خونسردها شورش کرد

و از انها متنفر شد

مثلا خونسردها همیشه دیر می کنند

همیشه کارهای ناتمام دارند

همیشه هم کار دارند

و توقعاتشان از دیگران زیاد است

مثلا یک خونسرد رفته است سفر

و تازه انجا یادش آمده است

حقوق پنج کارگر کارگاه را نداده است!!!

و بدترآنکه یادش رفته که مهمان راه دور هم دعوت کرده است

درحالیکه خودش خانه نیست!!!

و  اینها را وبال گردن ما کردند

هم پرداخت حقوق از جیب خودمان و هم اسکان مهمانها

و خودشان باکمال خونسردی تمام شهرهای مسیر را یک به یک می چرخند و هیچ عجله ای در بازگشت ندارند

از گذشت وگذار خود استوری می گذارند 

و به ریش ماهم حتما میخندند! 


نوروز1401

خانه ی همسایه بزن و بکوب است

و از آنجا که دیوارم دیوارهای قدیم

ما در خانه ی خودمان انگار وسط بزن و بکوب هستیم

خیر باشد


ما در جمع انسانهای بی ذوق بسر می بریم

این همه راه در این ترافیک سر سال نو

که قورباغه هم هفت تیر کش میشود

کوبیدیم رفتیم تا لحظه ی سال تحویل پیش انها باشیم

تا تنهانباشند

به محض ورود ما

رفت توی آشپزخانه

تا چایی بیاورد!!!

چندبار صدایش زدم

که بیایید الان توپ را در می کنند

ولی نیامدچ

وقتی اولویت زندگی اش شکم است 

نه دور هم بودن و پیش هم بودن

می شود این

از هفت سین خودمانو 

دعوت دوستان هم افتادیم

او هم با ما چنین کرد

درس عبرتی باشد 

برای ما که برای خوشحالی بی ذوقها

خودمان را فنا نکنیم 

برای انها لحظه ی سال تحویل و غیر آن یکسان است

فقط لحظه ی سبز خوردن است که حال می کنند


1400

چند روزی هست

که در اثر وقایع اتفاقیه

حوض وجودم بهم خورد و مواج گشت

بدینترتیب لجنهای ته نشین شده

روی آب آمدند و کثافتی به بار نشست

که بوی گندش

دمار همه را در آورد

در این میانه

مزاج هم بهم ریخت و ضعف جسمانی پدیدار گشت

از آن دردهای مرموز 

که نمی شود رفت دکتر و گفت کجایم درد می کند

ادم فقط می داند حالش بد است و

یک جایی از بدن ریپ می زند

ولی ...

در این روزهای اخرسال ترجیح میدهد

دکتر نرود و هیچ نگوید

خودش باشد و حال خودش و کارهای روی زمین

 که ناچارا می ماند برای سال بعد


اینستا را که ورق بزنی

همه استوری موفقیتهایشان را گذاشته اند

و اما رزومه ی 1400 من:

همه چیز عادی و معمولی بود

پیشرفتی نکردم 

موفقیتی حاصل نشد

اسباب کشی کردیم به خانه ای دیگر

که این در نوع خودش موفقیت حساب نمی شود

البته فهمیدم

که بدون غیبت کردن نمی توانم حرف بزنم

و هرچه تلاش کردم علت حسادت به برخی را در خودم کشف کنم موفق نشدم

و راز نگهدار نیستم اصلا و ابدا

و بسیار صریح بودنم کار دستم داد که از خیر این یکی هم نمی توانم بگذرم چون فطری هست

و دیگر اینکه هرروز بی حوصله تر از دیروزمی شوم و این هم بعلت بالا رفتن سن هست

یاد گرفتم با خدا هم می شود قهر کرد هم آشتی  همانجور که باخودت میتوانی هم قهر باشی هم آشتی



اسفند1400

دیروز رفتم بازار

درحقیقت همین سر خیابان خود خودمان

برای بچه های فامیل عیدی خریدم

چون بنظرم رسید

طبق مقاله ای که خواندم

پول برای بچه ها مفهوم ندارد

کالا بهتر از پول است

کادوی سه نفر را پیشاپیش دادم

چون می خواهند بروند سفر


بازار مثل همیشه شلوغ نبود

مثل آن روزهای قبل از کرونا را می گویم ،

ان روزها که دست فروشان همه جا بساط داشتند

و عابران پیاده راه را بر ماشینها تنگ میکردند


تنها در خانه ماندم

توپ پسر همسایه را پس دادیم

پستچی بسته ی من را آورد

از پانزده اسفند خریده بودم

و انتظار داشتم سه روز بعد بدستم برسد

که شد امروز یعنی چند روز بعد؟



فتنه

انگار خواب میبینم

روحم بشدت در منجلاب اخلاق کثیف این ادمها غوطه ور است

و معلوم نیست بتواند به آزادگی برسد

این آدمها با ذهنهای سیال سیاهشان

مدام در حال ساخت فتنه های جدید هستند

جریان سازی را می شود از اینها آموخت

مغزم قدرت تحلیل مجموعه رفتارهای مستمر و هماهنگ نمایشی این عده را ندارد

فقط برای اینکه حقانیت درست یا نادرست خودشان را به اثبات برسانند

هرکاری می کنند


خشک و ثابت  

در تحیر فرومانده ام


دی+ شب

دیشب

در این دروازه ی بی صاحب باز شد و

اسرار مگویی را روی دایره ریخت

البته من اصلا نمی دانستم که مخاطبی که روبروی من نشسته است

ماجرا را نمی داند

یا اصلا قرار بوده از ماجرا چیزی نفهمد

درحالیکه کل ماجرا بر گرد رفتار او شکل گرفته بود

و از همه مهمتر اینکه

الف که آلو در دهانش خیس نمی خورد

و حتی خود را موظف می داند بعضی اخبار خاص را

با طول و تفصیل برای خدا هم بازگو کند

 از این ماجرا خبر داشت

 اما چیزی به  مخاطب نگفته  بود!!!

عجیب اندر عجیب

البته چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

بده ی ماجرا من شدم

نقش خبر چین بدبخت را من بازی کردم

درحالیکه ناآگاه بودم

جاهل مقصر نبودم

و حالا دیگر

مخاطب در میانه ی گود است

اگرچه او بعنوان عنصر اصلی

اطلاعاتی دراختیار بنده گذاشت

که بشدت شفاف سازی شد

اما در هرحال 

برچسب دهان لق

چسبید به پیشانی بنده

و حالا حالاها

در بایکوت خبری قرار خواهم گرفت

آن هم برای ماجرای بی ارزشی

مثل این

آه

چهارشنبه سوری

 

باران می بارد

هوا سرد است

اما

ترقه بازان

مشغول شیطنت هستند

چه کار بیهوده ای

بمب

ترق

توروق

دنگ

دونگ

پولهایی که هدر می رود

جانهایی که بدر می شود

سلامتی که آسیب می بیند

و خدا کند ما مثل اینها خر نشویم

حماقت اینها سروصدا دارد

ولی برخی از حماقتها بی صدا و بی بو هستند

خودتان را بررسی کنید

کنکاشی عمیق



روز جوانی

در آستانه ی چهل سالگی

روز جوان فرا می رسد

و من سخت منتظر روز سالمندم

البته چهل سالگی میانسالی محسوب می شود

ولی

در این دنیای سلطه

کدام جوانه ای رشد می کند؟


اوکراین علیه روسیه و روسیه علیه اوکراین

یک مزیت بزرگ برای همه ی جهانیان به ارمغان آورد

و آن به فضاحت کشیده شدن

داروینیسمهایی است که خود اصلی شان را پشت

نقابها مخفی کرده اند

فکر میکنم بهتر است

از این آب گل آلود برای خودتان ماهی بگیرید

و افراد ریاکار و دو رو را خوب بشناسید

آنها را شناسایی کنید

و دورشان یک خط قرمز پررنگ بکشید

انها که هیچ جنگی را ندیدند

جز جنگ اوکراین را

ظاهرا نمی دانستند درب همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد

آنوقت انجلینا جولی را پست می کنند یمن

تا گریه کند

بسته های غذایی نمی توانند وارد یمن شوند

ولی آنجلینای موی طلایی چشم رنگی به آن بزرگی

خیلی راحت می رود یمن

با هیات همراه

و عکس و تصویر و هیاهو...

ما پینوکیو نیستیم

پیری

اخر عاقبت دهه شصتیها در هنگام کهنسالی چه می شود؟

همسایه که پا به سن گذاشت

همه. پنج بچه بهمراه نوه ها

دورش می چرخیدند

تا امورات او رفع و فتق شود

دور ما چه کسی خواهد چرخید؟


فکر کنم

مثل مادربزرگ نانوک

مارا میبرند درون غار رها می کنند

تا از گرسنگی بمیریم و

سربار جامعه نباشیم

چقدر غم انگیز


البته برخیها که خودشان مقصرند

در ازدواج خیلی سخت میگیرند

و فکر میکنند خیلی خاص هستند

و خیلی خیلی دلربا و سیندرلا وضع

ولش کن 

حوصله ندارم

وقتی پیروتنها شدند

انوقت می فهمند


نا امید کننده ترین بخش تحلیلات روزانه

بدینجا ختم می شود که 

در شلوغی برنامه ها

نماز خلاصه می شود و خواندن قرآن حذف

و دهان گشوده و چشمها خیره

گوشها تیز و ذهن در شکار

که این آن را گفت و

آن این را کرد

و البته آخر عاقبت کاری که برای خدا نباشد

همین حرف و حدیثهایی هست

که همه جا جریان دارد


دو هفته ای هست

همه ی برنامه ها و کلاسها تعطیل 

نه نماز درستی خواندیم

نه غذای درستی خوردیم

فقط دویدیم

برای تهیه ی خضعبلات و جلوه گری ها

پاپیون زدن برند روز به کیف و کفش و...

گل برای تزیینات و

گیفت برای مهمانهاو

از این قرتی بازیهای مد روز

و آخرش هم

پیک ارسال کردند که

فلان است و بهمدان!!!



نمی دانم

مفروض مردم از زندگی مشترک چیست

ولی والله که بدون این همه تشریفات زاید

تجملات بیخود

جلوه گریهای نمایشی

زندگی زیباتر است

زندگی زیباتر است

زندگی زیباتر است


ماهم آسوده تریم


این یا آن

بعله

درخت آلو چندروزی هست که به شکوفه نشسته

و ما نمی دانیم دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را

شکوفه نشان از بهار دارد و

تقویم می گوید زمستان است

و تا بهار فرصتی باقی است



دل شکستن

دیگر نوبرش را اوردم

تمام حواسم به این بود که غیبتی نشود خدای ناکرده

و این وسط مشغول الذمه کسی نشوم

شیطان از در دیگری وارد شجد

و شوخی شوخی

دلی شکست

لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود 

همین حکایت امشب بود

که گذشت

من فقط خواستم وزن شعر مرتب باشد

ولی متوجه مفهوم ناجورش نبودم

و البته واکنش اطرافیان

ماجرا را داغ تر کرد

حالا ان دل شکسته

شده است وبال گردن من

در اخرت باید پاسخگوی چه کسانی باشیم!!!

انسانها دلشان انقدر بزرگ نیست

که از ته دلشان ببخشند

یا اصلا ناراحت نشوند

حالا که البته ااو ناراحت شد

بعله ناراحت شد

دلش شکست و

 اتش فشان وجودش دامن مرا خواهد سوزاند

قبل از اینکه اخرتی در کار باشد



البته خوب که فکر کردم

دیدم مشابه همین حرف را

بارها از زبان ثیگری شنیده ام

یعنی انگار انچه که به من گفته شده است

را برای دیگری بازگو کردم

ذهن بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد


باران

باز دازه بارون میاد

شرشر ناودون میاد

زمین داره تر میشه

درخت سیراب میشه

سبزیهای باغچمون 

بزرگ و بزرگتر میشه

سقف خونه سوراخه

چک چک اون به راهه

ی قابلمه بزیرش

برای اشک ریزش

ماشین ویراژ میده

عابره خیس خیس

رودخونه پر ز آب

ماهی زیر آب

قورباغه هم زیر سنگ

به خواب خوبی رفته

کوچه پر از آب میشه

اعصاب ما خورد میشه

هنوز هم معتقدم شهرداری نداریم

شهرداری بی خاصیت

ذوق شعرم خشکید




خبر

بعضی وقتها بعضی خبرها

میشوند

خوراک شبانه روز صداوسیما

و بعضی از این بعضیها

میرود روی اعصاب ادمها

مثل خاشقچی

دلیلش را نمی دانم

ولی خوب دیگر، قرار نیست سرنوشت همه ی خبرها یکی باشد

برخی پررنگ تر برخی کم رنگ تر

برخی روی اعصاب

مثل سرنوشت ادمها

که باهم فرق دارد

همه چیز دنیا با همه چیزدیگرش فرق دارد

شرق باغرب زمین فرق دارد


قربانی جنگ

برای ما در ایران روز مهندس است

و البته چون تاریخ را درست نمی دانیم

نمی دانیم که امروز سالگرد چه وقایع یا اتفاقات مهم دیگری هم هست

در هر حال

امروز روز لبریز شدن کاسه ی صبر روسیه است

اووووف

جنگ!!!

استراتژی درستی است؟

البته از قدیم الایام بوده است

کاشکی یک موشک در آسمان کیف گم شود و برود بخورد به اسراییل

یا برود انسوی اقیانوس

بخورد به پنتاگون

یا ذخایر نفتی امریکا

یا تک تک اعضای ناتو

تا یاد بگیرند 

دیگران را تشویق و تحریک به جنگ نکنند

در خاکستر جنگ ندمند


یاد خود طفلکی مان افتادم

وقتی صدام نعره زنان حمله کرد

و ما یک استراتژی بیشتر نداشتیم

خون در برابر شمشیر

و هیچکس چیزی نگفت

مگر در ثنای عراق

مگر در کمک به عراق

مرگ برآمریکا


جان آدمیزاد چه ارزشی دارد؟


قربانی تبلیغات

هرروز قربانی یک موضوع جدید می شویم

از انجا که کلاس درس بچه ها در شاد برگزار میشود

و شاد کمی مشکل دارد

و واتس اپ پشتیبان شاد است

یعنی در هنگام بیماری شاد

 کلاس در گروه واتس اپی برگزار میشود

 و

دخترک من شماره چند تن از دوستانش را در گوشی ذخیره کرده است

حالا مادر یکی از بچه ها

محصولات تقویتی اقایان می فروشد

و البته اقلام دیگر

و هرروز در وضعیت واتس اپ تبلیغات می گذارد

طفل معصوم برایش پرسش شده است 

که این چه محصولی است؟

و فکر میکند برای قوی شدن عضلات است

پس برای روز پدر کادوی مناسبی است!!! 

ماهنوز برای روز پدر کادو نخریدیم

چون با یک موج شدید اقتصادی روبرو شدیم

موجهای اقتصادی می ایند و می روند

با خرابیهای جبران پذیر یا جبران ناپذیر

ولی فکر بچه مشغول است

که یکوقت محصول تمام نشود

و قصد دارد بدیگران هم توصیه کند تا بخرند و قوی شوند

و مامان دوستش هم سود خوبی کند

استرس دارم

این بچه با کسی روبرو نشود

حرف قدرت و ضعف درمیان نیاید

همینطور کادو خریدن برای فردی بالاخص مردی

چون هنوز ذهن بچه درگیراست

که این محصول چرا ویژه ی مردان است!!!

چرا بفکر قوی شدن زنان نیستند؟؟؟


سگ گردانی

دیشب قربانی یک سگ گردان شدم

سگی بدون قلاده و باشتاب به سمت شما می دود

و نه تنها شما هیچ جان پناهی ندارید

بلکه خودتان جان پناه طفلان معصومی هستید

که کنارتان راه می روند

وحشت و ترس بهم آمیخته

از یک سگ که معلوم نیست 

دندانهایش چقدر تیز است

و چرا به سمت شما می دود


جان در بدن نماند و رمق در تن

حال بسیار وخیم


 نوبرش انجاست که صاحب سگ

شروع به دادو بیداد کرد

وقتی دید ما ترسیدیم



لعنت به شما بددهنهای غربزده

که اگر انها خر بغل میکردند

الان شاهد خرگردانی بودیم




موفقیت

خلاصه اینکه

امشب موفق شدم 

قفل بر دهان زده و

افسار زبان را بدست گرفته و

نگذارم بر غیبت بچرخد

و از این باب بیمناکم

که شیطان مرا رها نخواهد کرد

و با حیله ای دیگر مرا مجددا درگیر خواهد کرد

الله اعلم

دوره اموزشی

اولش با اشتهای هرچه تمام تر

رفتم ثبتنام کردم

خیلی مشتاق بودم که شروع شود

بعد چه چیزهایی شنیدم؟

چالش زندگی استاد را

که عبارت بود:

در راه ویلایشان در کلاردشت

همین اول راهی 

در خود تهران

ماشینشان خراب شده و مجبور میشوند با اسنپ برگردند خانه!!!!

بعد دو روز بعد به کلاردشت مشرف بشوند!!!

اینم شد چالش؟؟؟؟

نه پول بلیط داده بودن که از دست برود

نه وسط جاده ای گردنه ای بیابانی مانده بودند

نه اجاره ی ویلا داده بودن

نه بچه کوچک همراهشان بود

نه مریضی

نه فرد کهنسالی

نه هوای خیلی سرد یا خیلی گرمی

خوب بنظرمیرسد این چالش بقدرکافی بزرگ و همه گیر نیست

که برای مثال زدن بتوان از آن استفاده کرد

آن هم در یک دوره ی آموزشی

مثال دیگری بیان فرمودند

خانم می خواهداخر هفته برود کیش

اما شوهر همان خانم میخواهد برود مشهد

بعد این اختلاف نظر تبدیل میشود به

یک دعوا و اختلاف بزرگ!!!

خوب

واقعا این اختلاف شایع و فراگیر هست؟؟؟؟

این مثال به جای اینکه به فهم مطلب کمک کند

ذهن مخاطب را بیشتر درگیر می کند

که حتما این دو نفر انسانهای سیر و ثروتمند و بی منطقی هستند

که از سر لجاجت و بطور ارادی قصد انحلال زندگی مشترک خود را دارند

خلاصه از دید مریخی که نگاه کنیم

انگار به هیچ تبلیغاتی نباید اعتماد کرد

اگرچه چند نکته ی آموزنده هم بیان فرمودند

ولی حس خوب اعتمادکردن را در من زنده نکرد

غ ی ب ت

این روزها

غیبت امانم را بریده است

روزی به شب نمی رسد

مگر اینکه یک غیبت تپل در سیاهه ی من ثبت میشود

از انجا که سیاهه هرروز سیاه تر می شود

از مقام ما به مقام من اجلال نزول فرمودیم

من هنوز گرفتار همان مطالب قبل هستم

تازه فهمیدم

اگر هم قصد بیان رفتار کسی را دارم

فقط رفتارش را شرح بدهم

نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر

نعل به نعل همان رفتار

جوری که مو لای درزش نرود

و

سنجش رفتار را به مخاطب واگذار کنم

چون در هر حال مخاطب هم  نظام ارزشی مخصوص خودش را دارد

و اگر رفتار زشتی را زشت نداند

با شفاف سازیهای من وضع تغییر نخواهد کرد

پس ارزشیابی را به خودشان واگذار کنم 

بهتر است

اگرچه هنوز نمی دانم

اگر مخاطب گفت

اووووه چه کار نادرستی

چقدر وقیح

آنوقت چکارباید کنم؟

و بازهم غیبت

فرض کنید

شما را دعوت کرده اند برای چیدمان جهیزیه ی عروس

بعد با تمام خستگی میروید تا کمکی کرده باشید

بعد ناگهان

عروس خانم با کمال حرص

بیان می فرمایند

خانه ی خودم است، خودم میدانم چگونه بچینم!!!

البته مخاطب این حرف من نبودم

شخص دیگری بود که اتاق را چیده بود و عروس خانم ناراحت بود از جای یک وسیله !!!

خداراشکر که مخاطب آن حرف من نبودم

چون معلوم نبود پس از آن حرف چه رویدادی شکل میگرفت

به یک نق زن حرفه ای که نباید حرف های بی هدف زد

و از آن روز تا کنون

من این ماجرا را برای دو نفر تعریف کردم

و یک نفر دیگر هم اتفاقی ماجرا را شنید و مجموعا شدند سه نفر

بعله سه نفر

یعنی الان غیبت کرده ام؟

البته فقط به تعریف ماجرا بسنده نکردم

و اضافه کردم 

که عجب عروس ...

(اینجا دیگر ننویسم باز غیبت برای بار چهارم میشود)

و خلاصه بهمین ترتیب غیبتها براحتی شکل میگیرند

و هیچکس حتی خودم احساس بدی ندارد

درحالیکه به قتل دختر اهوازی ناچ و نوچ میکنیم

شاید قتل همردیف غیبت نباشد

ولی در هرحال هردو شکلهای متفاوتی از پرده دری هستند

البته کار آن عاچوس خانم هم اصلا جالب نبود

و بدور از تربیت درست بود

چون انشااللله صد سال که نه

ولی حدااکثر شصت سال دیگر فرصت خواهد داشت

تا زندگی اش را به هر ترتیبی که دوست دارد بچیند

حالا که طبق رسومات

در این کرونا

و در این زمانه ای که ازدواج نادر شده است

همه به نیت شفا آمده اند کمک

بگذار بچینند و بروند

بعد خودت جور دیگری بچین 

بزاروبردار انقدر که هلاک شوی


بدبختی اینجاست

که دایره غیبت خیلی وسیع است

حتی اگر در ذهن خودت پشت سر دیگری حرف بزنی

باز هم میشود غیبت و غفلت

که هردو پدیده های شوم هستند 

در راه ترقی 

انفسی انسان

ذهن

ماه رجب که آغاز شد

در گیرودار خفتن

ناگهان خاطره ی دوازده سال پیش

آمد بالا و حاضری زد

یک جولانی داد و نرفت

من اخم کردم گفتم برو

ولی نرفت

رفت جلوتر 

کل ماجرا را زیرو رو کرد

و ناگهان من متوجه ی مناسبت زمانی شدم

این اتفاق در ماه رجب دوازده سال پیش رویداده بود

دقیقا در همین بازه زمانی اول رجب

و اینک باز امده است تا خودنمایی کند

شتید میخواهد بداند من چند مرده حلاجم

من همان ادم قبل هستم

عیارم بالا نرفته است


خبر

خبر آمد

خبری در راه است

فکر کنم زیادی از خدا دور شدم

خوردم به پست این ادم ناجور

که هرکاری می کند

برای اینکه خودش را اثبات کند

یک جریان ساز حرفه ای

بهتر نیست به این موضوع فکر نکنم؟

طبق قانون جذب فکر کردن به موضوه موجب قوی شدنش میشود

ولی این ذهن خراب من

که کنترلی هم رویش ندارم

باز به آن فکر میکند

بی تربیت

( بالحن سید خوانده شود)

یعنی سید الان کجاست؟؟؟

وبازهم غیبت

در راستای اندیشه ورزی اندر باب غیبت

باب دیگری از غیبت برویمان گشوده شد

و آن هم غیبت شوهر است

اگرچه زنان من باب درد دل به بیان کرده ها و ناکرده های شوهرجانهایشان می پردازند

و هیچ غرض خاص دیگری ندارند

و این غیبتها هیچ آسیبی به زندگی مشترکشان وارد نمی کند

ولی غیبت، غیبت است

ولی نمی دانم تعریف کردن اتفاقات و رویدادهاهم غیبت است؟

در هر اتفاقی که دیگران هم غیر از خودم هستند

البته اصولا اصل ماجرا بازگو نمی شود

بلکه برداشتها باحواشی و زواید بیان می شود

و اینجا مدخل غیبت و تاحدودی تهمت باز می شود

ازهمین روی

سیاهه ی اخرت پربار می شود





پرکاری

از آنوقت که پیج اینستای بنده شهید شد

دیگر می آیم همین جا مینویسم

اینستاگرام دزد است

محصولات فکری آدم را می رباید


غیبت ادامه

در راستای تفکرات ریشه ای

به ذهن غیبت خیز رسیدیم

از انجا که با دو تن از دوستان همراه و هم مسیر شده بودیم( فعل جمع انگار ابهت بیشتری دارد)

یکی از دوستان بنام الف پرس و جو کرد برای خانمی

که حاضر باشد با مردی مطلقه و دارای یک فرزند دختر ازدواج کند

( وقتی از شرایط مرد حرف زد شغل و خانواده و محل زندگی و.... من مرد را شناختم)

همراه دیگرمان بنام ب فرمودند

دختر نهایتا به سمت مادر خواهد رفت.

و الف در یک جمله ی خلاصه عرض کرد که

خیر، مادر امکان نگهداری از فرزند را ندارد.

والسلام

با اینکه الف میدانست اگر نام زن مرد را ببرد کمتر کسی هست که او را نشناسد

و اگر من جای الف بودم در کمال ناشی گری و خامی می گفتم

مادر صلاحیت اخلاقی ندارد( شکلک وحشت)

و حتما ب می پرسید چرا؟ و اگر هم نمی پرسید

من میگفتم میشناسیش دیگه فلانی...هست

و ب میگفت اوهههههههه

و حرف کش می آمد


من فکر میکردم بدون غیبت کردن 

حرف زدن تعطیل خواهد ماند

اما الان پی به این بردم

که خوب حرف زدن را یاد ندارم

واقعا لازم نیست همیشه همه جا شفاف سازی کرد

و البته این فکر کمی خطرناک است

چون انوقت کجاباید شفاف سازی کرد و کجا نباید؟

ذهن همه اش درگیر نکیر و منکر خودی می شود

باید نباید

نباید باید

باید باید

نباید نباید

ای خدااا

ای کریم چاره ساز

ما را چه باید؟

غیبت

امروز درجا باهم درهم

غیبت چند نفر را کردم

و حسابی زیرابشان را زدم

چون همه اعضای یک خانواده بودند

و شبیه هم

حتی گناهانشان را هم باهم مرتکب می شوند

و همدیگر را تشویق می کنند

البته برای ریختن حقایق بر روی میز

دلیل داشتم

خوب 

شنونده با دو تن ازآنها قرار کاری داشت

و باید می دانست و آگاه می شد که با چه کسانی روبروست

چون من یقین داشتم شنونده از حقیقت خبر ندارد

و غیبت شوندگان ریاکارانی مصلح نما هستند

ولی به قول نفس سرزنشگر

اصلا لزومی نداشت که دایره ی غیبت را پاره کنم

چون شنونده

قبل از ملاقات صراحتا بیان کرد که فقط یک قرار نمایشی است و قراردادی در کار نخواهد بود

و اینکه چرا آبروی همه را بردم؟

فقط کارنامه ی ملاقات شوندگان را رو میکردم نه دسته جمع کل اعضای خانواده 

و سر آخر اینکه در حضور همسر شنونده چرا گفتم؟؟؟

به او که دیگر مرتبط نبود

و در مجموع

شاید غیبت گفته باشم

برای اینکه

فقط و فقط کار انها کوک نخورد

نه اینکه مصلحت شنونده را لحاظ کرده باشم


من از اینها خوشم نمی اید

انسانهایی هستند پر مدعا

جوری که انتظار دارند

خدا برای بودنشان

به انها حق الوجودبپردازد

و دنبال پول بی زحمت هستند

خودشان را آدم حساب می کنند بقیه ابزار


حالا فکر می کنم

اگر افراد جامعه انقدر محافظه کار نبودند

و مثل من

همه ی گزینه ها روی میز را دقیق روشن می کردند

من هم فریب ظاهرالصلاحی انها را نمی خوردم

و اکنون از اینکه صابون غیبت شوندگان به تنم خورده است

انقدر دل چرکین و ناراحت نبودم

که اینجور آخرت خودم را ویران کنم

البته فقط تا چهل روز

ولی نمی دانم عقاب غیبت دسته جمعی چگونه است

چهل روزعبادت منتقل میشود برای هرکس یا

چهل روز تقسیم بر همه ی افراد؟؟؟



البته هنر این است که در موضع قدرت انتقام نگیری

ولی من دیوانه وار بفکر تخریب غیبت شوندگان بودم

و دلم خنک شده بود که موقعیتش پیش آمده بود



اقدر هنر ندارم که ببخشم و فراموش کنم

شاید باید بخشید و مکلف شد که مانع فریب خوردن دیگران شد

مرگ

شاید بی رحمانه بنظر بیاید

ولی عین واقعیت است

مرگ جیغ و داد ندارد

نعره زدن ندارد

ولی برخی فکر می کنند

برای آبرو داری باید فیلم بازی کنند

غش کنند

و جیغ بکشند


ولی برای غیبت کردن 

هیچکس کاری نمی کند

همینطور برای دروغ گفتن

یا هر گناه دیگری

بخصوص بی حجابی

دریدن پرده های حیا یکی پس از دیگری

برای طلاق هم کسی کاری نمی کند

البته اگر کیک سفارش ندهند

برای خیلی از کارها هیچکس کار خاصی نمی کند

یا حداقل کار خاصی مد نیست


این همسایه هم به آن همسایه پیوست

و باز روح و روان ما بازیچه ی مرگ شد






واکسن+ برکت

خانه ات که وسط شهر باشد

نیم ساعته میشود رفت و واکسن زد و برگشت

بعله 

از همین تریبون رسما اعلام میکنم

دوز سوم واکسن برکت را زدم

و قاطعانه پیشنهاد تزریق پاستوکوک را رد کردم

نزدیکانی که پاستو تزریق کردند

تایید کردند که واکسن قوی ای هست

و ادم را می اندازد

پس ما چون قصد افتادن نداشتیم

چون دنیا بدون ما کارش لنگ می ماند

به همان برکت خودمان قناعت کردیم

برکتی که دوز اول و دومش  شانسی و کمی امیخته با پارتی به بنده تزریق شد

فقط کمی 

خوب سرتان را درد نمی اورم که پارتی در تزریق واکسن یعنی چه

برویم سر مبحث بعدی

که عدم رعایت شیونات اسلامی است

ان هم خودتان حتما دیده اید

که من باز ترجیح میدهم وقت شما را نگیرم

چون شیونات اسلامی

مدتهاست که در نظام پزشکی و بیمارستانی ما گم شده است

چرا به بزرگترها نمی گویند

جای واکسن را یخ کمپرس کنند

مثل واکسن بچه ها!؟؟

چون لازم نیست؟

یا چون فکر می کنند بزرگترها خودشان میدانند؟

ولی همه از کجا باید بدانند؟

این را هم نگفتم که مرکز واکسیناسیون

خلوت بود

هیچکس نبود

فقط یکنفر 

پس خیلی زود کارم تمام شد

اسم فامیل

از بیکاری و هرزگی باطن

زدیم تو کار بازی

اسم و فامیل

اونم با کی

با این آدمی که

اعضای بدن 

نوشته تف(همان بزاق دهان)

بحث بالا گرفت

جان میدهیم اما باخت هرگز

کل فلسفه رو برد زیر سوال بنظر من در ان زمان

ولی بعدش فکر کردم دیدم

گل مریم چه کم از لاله ی قرمز دارد؟؟؟

تف هم در هضم غذا موثر است 

و مسیولیتی خطیر برعهده دارد

جوری که به گفته ی اطبا

هضم اول در دهان صورت میگیرد

و امیخته شدن غذا با بزاق دهان

نقش بسیار موثری در هضم کامل مواد غذایی دارد

اگرچه برخی مثل شی بی ارزش

آن را از دهانشان به بیرون پرتاب می کنند

یا بعنوان ناسزا از ان بهره می جویند

ولی این دلیل نقض ارزشهای تف نمیشود

و اینکه تف دایمی نیست

درحالیکه چشم از اول تا اخر عمر همان چشم است

ولی باز اگر دقیق شویم

انچنان که پژوهشگران دقیق میشوند

چشم همان چشم نیست

سلولها می میرند و با سلول جدید جایگزین میشوند

پس چشم همان چشم نیست

نتیجتا اینکه

تف را میشود عضوی از بدن دانست

اما ادرار هیچ راهی ندارد

وقتی کلاه را برای اشیا قبول نمی کند

چون پوشاک است

ما هم دیگر ادرار را قبول نخواهیم کرد



ولی از انجا که انصاف در وجود ما رخنه کرده است

بعدتر در مورد ادرار هم اندیشه خواهیم کرد

که ایا عضوی از بدن است؟

بنظر می رسد بدوا باید بدنبال تعریف عضو بود

و بعدترش دید که عضو در ارتباط با بدن چه تعریفی خواهد داشت

گندم


کیسه های بذر گندمی که آماده کرده بود برای کاشت

همچنان روی ایوان جاخوش کرده بودند

پاییز رو باتمام بود

و زمین کشت نشده منتظرکشاورز

که بیاید و او را بارور کند

اما

چرا نمی آمد؟

زمین نمی دانست

کشاورز رفته است

جسم مادی اش را رها کرده و طورش عوض شده است

دیگر گندم و زمین و محصول برایش ارزشی ندارد

کشاورز رفته بود به مزرعه ی اعمالش

و کسی نمی دانست که چه درو خواهد کرد

گندمها منتظر

زمین منتظر

و خانواده ای بی پدر

منتظر دست محبتی تا زمین را کشت کند

کسی بیاید و مزرعه ی اعمال خویش را آباد کند



حال


در آستانه قرار گرفتن

تا رسیدن کامل

حال و هوای خاص خودش را دارد


در ثابت ترین شرایط هم

نرسیدن نهفته است


کاش به این شعور رسیده بودم

و غیبت ان موجود دنی را نمیکردم

اگرچه متوجه شدم 

گوینده ی دیروز سیرداغش را زیاد کرده است

و ماجرا را جور دیگری مطرح کرده

و با آشکار شدن حقیقت خبر از تب و تاب افتاد

ولی در هر حال غیبت شد

و من رسوای عالم


ظاهرا زندگی اجتماعی ما

سرشار است از عادتهای زشت بهم درآمیخته

جوری که اگر از غربیل گناه رد شود

چیزی باقی نمی ماند


خیالگردی ممنوع

دوست دارم در خیالم پرواز کنم

بروم به همه ی ماجراهایی که دوستشان داشتم سر بزنم

بعد ان قسمتهایش که انتظارش را داشتم

ولی هیچ وقت شکل نگرفت را در ذهنم بسازم

با نتیجه ای دیگر

ای کاش ها را رنگ حقیقت بزنم

و جای همه ی انسانهای ماجراهای کوچک و بزرگ زندگی ام

خودم بازی کنم

و معلوم است دیگر

 خودم اول شخص داستان هستم

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد...



ولی افسوس که خیالگردی درحقیقت ذهن را هرزه میکند

چون کلاغی  سیاه رنگ

با پاهایی بزرگ

و نوک درازی که چشم در می آورد



فکر میکنم 

برخی از ماجراها را باید کلا فراموش کرد

چنانکه نه خانی امده است و نه خانی رفته

ولی شتر در خوابربیند پنبه دانه

همین ماجراها که باید بروند در فراموشخانه ی ذهن چال شوند

هرروز اوج میگیرند و 

در اسمان ذهن جولان میدهند

وبرزخی برایمان میسازد

سخت

جشن تولد

برای برگزاری جشن تولد هفده سالگی اش

برنامه هایی چیده بود در صف اجرا

اگرچه هفده سالگی

به اندازه ی هجده سالگی اهمیت ندارد

خوب دیگر

رسیدن به سن قانونی انگار خوشمزه تر است

ولی کیک هفده سالگی هم می تواند به اندازه کیک هجده سالگی خوشمزه باشد

منتظر بود شنبه برسد

بروند جشن بگیرند

اما نیمه شب پنج شنبه

همه چیز بهم ریخت

بدجوری هم بهم ریخت

با تصادف و مرگ مادرش

جشن تبدیل به عزا شد

نمیدانم

چرخ بازیگر و بازی هایش می دانند که چه بر سر ادمیزاد می اورند یا خیر؟؟ 

و بازهم نمیدانم

انسان در مسیر سرنوشت چقدر باید قوی باشد

تا قد خم نکند 



هرسال اینچنین میشود

جشن تولدی پس از سالروز مرگ مادر

و البته از دست رفتن مادر نوعی سختی دارد

ازدواج مجدد پدر سختیهای دیگر

که اگرچه رویکرد انسان به اتفاقات حال خوب یا بد تو را رقم می زند

اما بازیچه های چرخ بازیگر را نمی توان به آسانی از سر گذراند