از انچه ناراضیم

همه انچه که نباید اینگونه باشد

از انچه ناراضیم

همه انچه که نباید اینگونه باشد

آفتاب داغ

امروز هم به تشییع جنازه گذشت

زیر آفتاب داغ مرداد ماه

مرگ

مادر او هم رخت بربست و برفت

راهی آن دنیا شد

رفت تا ادامه اش را در جایی دیگر زیست کند

ازشر بدن مادی اش خلاص شد

سبک شد

و حالا به شر اعمالش درمانده است حتما

البته آدم مهربان و دلسوزی بود

ولی در هرحال ما معصوم زاده نیستیم و

سیاهی هایی دامن فطرتمان را آلوده کرده است.

فشارها باید دید

تا آن سیاهی ها پاک شود.

 



همین

حرف دارم

حوصله حرف زدن ندارم


اسپلیت ما

این روزها

خسته ترین عضو خانواده

اسپلیت طفلکی است

که تمام وقت می‌تازد تا ما سردمان شود

برویم زیر پتو

راحت بخوابیم

چه خوب است که خسته نمی شود

زبان برای گله و شکایت ندارد

چه خوب است که  رئیس جمهور قبلی نیست

تا اسپلیتمان استرس قطعی برق داشته باشد

طفلکی با همه ی بی زبانی اش

از این بابت خوشحال است

این را می‌شود از تلالو نور سبز رنگ چراغ کوچکش فهمید

همچنین از باز و بسته شدن دریچه هایش

و قطره قطره آب روان جاری اش.


به اسپلیت خیره شو خیره شو

بو بکش 

گوش کن

شادی را در آن پیدا کن






آی سی یو

پدر آنها جان داد 

مادر اینها هم در حال مرگ است

انگار آی سی یو

برابر است با آخرین گام‌های محکوم به مرگ

دو هفته است درگی. خبرهای آی سی یو هستم

آن یکی که تمام شد

این یکی هم بزودی با مرگ تمام می‌شود

چقدر خسته ام

انگار من هم قرار است بمیرم



همسایه

همسایه در سکوتی مشکوک غرق شده است

نه رفتی

نه آمدی

نه جیک و پوکی

هیچی

سکوت و دیگر هیچ

البته همسایه ی پشتی هنوز هست

با همه ی سروصداهای تا نیمه شبشان 

کاش این سکوت دراززشود

پهن شود

همه جا را بگیرد

از غرب تا شرق دنیا را




اسطوره ریا

خیلی برام جالبه

بین بانوان پیرامونش تبعیض میزاره

مثلا سوگلی جونش که بنظرش زن طراز هست را بشدت تشویق میکنه به ادامه تحصیل

نوبت ب که شد از ارزش های خانه داری و بچه داری آنقدر گفت که نزاشت ب بره سر کار یا ادامه تحصیل بده

با ج هم همین کارو کرد، می تونست تشویقش کنه که کاری که شروع کرده بود و خوب پیش رفته بود رو ادامه بده ولی ...زیرپاشو خالی کرد فقط با حرف


حیف

تازه از راز تشویق کردن‌های پنهانیش پرده برداشته شده


 

دندان

با زبان میزنه به دندان کوچولویی که تازه یکمش از لثه زده بیرون

میگه مامان! عادت کردم اینجا خالی باشه

این دندون مزاحم هست

چه جوری تحملش کنم؟؟؟


اوووووف

من بخورم تو رو نمکدون

بی فایده


فراموش کردن حوادث ناخوشایند چه فایده ای دارد

وقتی احتمال تکرار همان حادثه یا بدتر از آن وجود دارد؟


و وقتی تکرار می شود

حادثه اول را هم با خود به صحنه ی ظهور می کشاند



آنها

دور خانواده هایشان را خط کشیدند و

به قول خودشان فنچ وار زندگی عاشقانه ی ایده آلشان را دنبال می کنن

دور از همه

در کنج دنج خودشان

در غربت


حالا زندگی ایده آلشان چیست؟

کار

کار

کار

تفریح آخر هفته

کار

کار

کار

تفریح آخرهفته

کار

کار

کار

سفر

کار

کار

کار

رفتن به رستوران لاکچری

یعنی خلاصه اش میشود 

کسب پول و خرج کردن آن


همسایه

دیروز همسایه برخلاف همیشه صبح زود بیدار بود

از ساعت پنج تا هشت که راه افتادند و رفتند سفر

و ما را از شر سرو صداهایشان راحت گذاشتند

خدایا شکرت

خانه در سکوتی عمیق فرو رفته است

آفتاب باحرارت می‌تابد

انشاءالله همسایه چندروز بیشتر در سفر بماند

آدم ها

بعضی از شخصیت‌های کتاب آدمهای احمد غلامی می روند و دیگر بر نمی گردند

می‌روند برای خودشان گم می شوند

از آشنایان و محله و سنگفرش خیابانی که می شناختند می گریزند

می روند

در سایه ی ناشناسی مخفی می شوند

غافل از اینکه چه کسی آشناتر از خود آدمیزاد؟


دل



ای دل نروی خار شوی برگردی


دیپورت بشی

از آنجا رانده

از اینجا مانده

از شیر شنبه و دوغ جمعه بیفتی


آره 

نرفت تا خار نشود

حالا نرفتنش خارشده تو گلوی خودش

ای کاش میرفتم شده قبله ی آمالش

دست بردارم نیست

نخور غم گذشته

گذشته ها گذشته

با غصه خوردن تو 

گذشته برنگشته


ابله داستایوسکی


آیا این کتاب را خوانده اید؟

خواندن آن وقت زیادی میطلبد.

کاش نویسنده موقع ترجمه اسمهای روسی را به اسمهای کمتر گیج کننده تبدیل می کرد.

اگرچه انسانامروزی طالب سرعت است و همه دنبال انتقال مفهوم در کوتاهترین زمان ممکن هستند

ولی انگار زمان داستایوسکی اینگونه نبوده است

توضیح دقیقه دقیقه ی زندگی شخصیتهای داستان

با آن توصیفهای بکر و یادگار

با آن کلمات به جا و شایسته

نمی دانم چه بگویم

اگرچه اصل داستان را نمی پسندم

ولی وصف آن مرا شیفته ی خود کرد

چنانکه قادر به خواندن ادامه آن  نیستم

به قدری آدم در فضای داستان  غرق می شود

که خواندن آن رنج آور می شود

رنجهای ملموس


آه داستا، چه کردی با آن قلمت

دل پیچه

دلم پیچ می‌خورد و مرا تاب می دهد

دل پیچه 

نمی دانم فاز روده چیست که پیچ می دهد آدم را

عطر بادمجان سرخ شده همه جا پیچیده است

صدای برخورد قاشق و چنگال به بشقاب‌های چینی آن همسایه هم می آید

صدای زنگ خوردن موبایل همسایه هم می آید

شوهر همسایه بسلامتی از سفر برگشته

چون صدای او را هم می‌شنوم

همسایه با خواهرزاده ه اش خوش و بش می کند

قربان صدقه اش می رود

ملخ چشم قرمز سبزی های توی گلدان را چرید

دل پیچه تمام می‌شود

امان از این  دیوارهای بی خاصیت

کاش نبودند و ما مثل قدیمی ها باهم زندگی می‌کردیم

حیاطمان هم بزرگتر میشد


احمد غلامی و آدم‌هایش هایش


اول که کتاب را گرفتم

گفتم از آنهاست که آدم را بیچاره می کند

از همه کار می اندازد و به پای خودش می‌نشاند

یک نفس خواندم تا خسرو خرگوش

سرم گیج گرفت

از آدم‌هایش

این همه آدم؟

مگر آدم در هر چنددقیقه توان هضم چند آدم را دارد؟


کتاب خوبی است

میتوانید بخوانید

و عین همان را برای آدمهای اطرافتان که نه

برای هررهگذری که از کنارتان می‌گذرد بنویسید

اینطوری

هزاران جلد آدم ها داریم

آدمهای چند دقیقه ای که حیات و مماتشان دست خداست



روز معلم۱۴۰۲


از اول هفته درگیر ماجرای روز معلم شدم

چقدر سختش کردن

فلان قدر برای هدیه

فلان قدر برای پذیرایی

بزار به بچه ها خوش بگذره

مادرا می افتن به جون کلاس و تزئینات و ...

کارهای بیهوده

ما دانش آموز،بودیم که برای معلممون جشن می‌گرفتیم

خودمون

بدون دخالت مامانها

بچه های امروزی بچه آن

قرار نیست هیچوقت بزرگ بشن

همش مامانا دنبال این هستن که به بچه ها خوش بگذره

یعنی فقط بخورن و بچرن

سنگی روی کلوخی نزارن که روزشون خراب نشه

چی داریم تربیت می کنیم؟؟؟

بعد به ایران‌خودرو ایراد میگیریم

مرزداران باغیرت


"فارسی حرف بزن اینجا خلیج فارس"

کاش هرکسی ی مرزبان باغیرت تو وجودش داشت

که بلند و با قدرت تذکر بده

از خط قرمزها رد شدی برگرد

برگرد

از فطرتت دور نشو



#خلیج_فارس


قربانی


هوا ابریست

نه گرم و نه سرد

پنجره ها باز است

همینطور پنجره های همسایه

خسته شدم

از درگیری زن همسایه با پسرش

اصلا اهل مراعات نیستند

برای ده هزارمین بار

مثل خروس جنگی به جان هم افتاده اند

داد در مقابل داد

توهین 

بی احترامی

اوقاتم تلخ شده است

انگار خودم دعوا گرفته ام

همان خانه قبلی را می خواهم

کوچک بود

قدیمی بود

سوسک داشت

هرچه که بود

ساکت بود

آرامش داشتیم



تف نامه


امان از این روابط بی سر و ته

مردای بی خاصیت

زنای بوگندو

شخصیت‌های شهوت زده

لعنت به بی غیرتهای روزگار و

ناموس های نجس







دندانپزشکی

عصب کشی دندان با روکش

هفت و نیم میلیون تومان

 خود خانم دکتر گفت!!!

یعنی معادل پانصدکیلو گندم


الف ماهی پانزده میلیون تومان حقوق می‌گیرد، شوهرشم درآمد داره، خونه از خودشونه و ماشین هم دارن،


با این حال گفت نمیرم.

دنبال جای ارزونتر میگردم.


پس بقیه چی بگن؟


یک آقای دندونپزشکی میگفت  مواد و تجهیزاتی که می‌خریم خیلی فرق می کنه جنس چینی درجه یک و دو سه باشه یا جنس اصل آمریکایی

مثلا چسب را مثال زد که صدتومنیشم هست نهصدهزار تومانی هم هست

بعد هم گفت الان هفتاد و پنج تا بیمار تو نوبت دارم که جنسای اصل آمریکایی برسه!!!


من فقط شنونده بودم

اکثر مراجعه کنندگان به دندانپزشکی نمیفهمن چه جنسی براشون استفاده میشه

خوبه وزارت بهداشت دندانپزشکان رو مجبور کنه ی فاکتور مرتب بدن دست مریض

مثلا دو سی سی بی حسی مارک ایکس آنقدر تومان

و باقی موارد

تا همه از ابهام دربیان


دندانپزشکی هرروز فاصله اش با مردم بیشتر میشه

هرروز هم فارغ التحصیلان جدید وارد بازار کار میشن



سفر اربعین چی ببرم

لیست وسایلی که سفر اربعین برده بودمو خیلی وقت بود که میخواستم اینجا بنویسم الان انگار وقتش شد:


دمپایی سبک 

کف دمپایی یکم قطور باشه

جوراب ضخیم سه جفت

دستمال کاغذی

لباس نخی جیب دار سبک دو دست( مانتو شلوار روسری )

آفتاب گیر و عینک آفتابی

کوله نخی سبک جادار

نخ و سوزن

خوراکی سبک

بطری آب تک‌نفره اکساب

لیمو ترش

خاکشیر

تخم شربتی

نمک

عسل

سبوس گندم و برنج

عنبرنسارا چند عدد

پماد ضدسوختگی(هرچی فکر میکنید بهتون می‌سازه درصورت عرق سوز شدن)

استامینوفن خشک کن قرص ضداسهال و سرماخوردگی

کفش هم من صندل گرفته بودم واقعا راضی بودم

اکثر اعضای کاروان کتونی داشتند این کفش جورابی ها

روغن ماساژ یا روغن‌های ضد درد مثل سیاه دانه حتما ببرین برای چرب کردن پاها من شبها هرجا می‌رسیدیم پاهامو با سیاه دانه ماساژ میدادم


برای تاول هم چند هفته قبل از سفر چندبار کف پاها حنا بزارین از کاروان ما فقط یکنفربه تاول آزاردهنده مبتلا شد باقی تاولها تحمل پذیر بودن


برای خنک شدن من به توصیه یکی از دوستان از تخم خرفه آسیاب شده مخلوط با شکر سرخ استفاده کردم که واقعا عالی بود.

عسل و لیموترش با خاک شیروتخم شربتی هم می خوردم.جاهایی هم بود که شربت آب لیمو می دادن یا شربت لیمو عمانی که رنگش قهوه ای بود یک جا هم لیمو ترش میدادن، به به.

آب خیلی سرد و یخ نخورید اصلا.

قاطی پاطی هم نخورید. یکم خودداری کنید جلوی شکم بایستید تا مریض نشید.

چون تنوع غذایی زیاد هست آدم وسوسه میشه هی بخوره تست کنه.

بیشتر غذاهای ساده بخورید. سراغ ماهی و کباب و غذاهای ناشناخته نرین.

من بیشتر نون میخوردم.


الان که اربعین تو تابستانه بنظرم خوردن آجیل کار درستی نیست. یکم کشمش هم بریزین تو جیبتون بخورید که ضعف نکنین خوبه.خوردن معجون چهارمغز باعسل نتیجه ای جز بالارفتن حرارت بدن نداره.

اونایی که هرشب رفتن حمام مریض شدن. لزومی نداره زیاد حمام برین. 

دارو هم هرچی برمیدارین به دمای نگهداریش  توجه کنید. بعضی‌ها هرشب نوروبیون میزدن تقویت بشن همشم مریض بودن. نوروبیون حداقل سه روز یکبار هست و دمای نگهداریشم زیر سی درجه.


بطری آب تک‌نفره اکساب یا بطری نوشابه . منظور داشتن یک بطری آب هست که توش خاکشیر و آب لیمو و عسل و آب بریزین برای خوردن.


سبوس گندم و برنج هم برای سیر شدن در مواقع بی غذایی و ضد یبوست هست .


اصلا نیاز به این همه دوپینگ نیست.

تجربیات زیاده وقت گفتنش نیست ولی اگر نرفتی همین حالا نیت کن اسمتو امسال بنویسن راهی بشی.







زن در ترازوی ثروت

دیشب

ی آقای دست ی بچه ی تازه راه افتاده رو گرفته بود و گدایی می کرد

میگفت مادر نداره، کمکش کنین.


خوب خیلی ها مثل من حتما تو دلشون گفتن : پدر که داره.نکنه قرار بوده مادرش خرجشو بده؟


بعد 

بعد

و اما بعد

به مکتب فکری رایج امروزه دقیق شدم:

زن پولدار خیلی بهتر از زن بی پوله

از اولویتهای انتخاب همسر درآمد داشتن زن یا بابای پولدار داشتن هست

 حتی آقایونی که شغل و درآمد خوب دارن هم روی این گزینه خط نمیکشن


آره

حالا که مادره مرده

آین آقا از درآمد زنش محروم شده

ایها الناس بهش کمک کنید

تا جبران خسارت بشه


چی شد رسیدیم به اینجا؟

زن در ترازوی ثروت




از ماست

از ماست که برماست

پس تا اتفاقی روی می‌دهد که بر ماست

دنبال از ماست میگردم

از ماست‌های بسیاری را باید بیابم

ولی کو حافظه؟

کو قدرت کشف حقایق علی و معلولی جهان؟


پس قبل از انجام کوچکترین تحرکی

از گفتار رفتار نگاه شنیدن خوردن خوابیدن و...

باید بدانیم که برماست

آیا می پسندیمش؟


اینگونه دنیا جای تنگی می شود برای زیستن

ولی چه کنیم دنیاست دیگر

قدرت نداریم بساطمان را از اینجا جمع کنیم برویم جای دیگر

اول اینکه جای دیگرش را بلد نیستیم

بعد هم  کجا برویم؟

آنجا که از ماستش بر ما نباشد؟



حتما چنین جایی گرگ خانه است

من دوست ندارم آنجا باشم

شما را نمی دانم





اسمارتیز

ظرف تلقی بی رنگ قلب شکل

پر از دانه های رنگی اسمارت بینز یا همان اسمارتیز خودمان

روی مبل کنار خوراکی‌های دیگر نشسته است

دختر برای خودش فروشگاه بازی راه انداخته است

همه ی خوراکی‌هایی که از فروشگاه خریداری کرده  را کنار هم ردیف کرده است

به تک تک آنها نگاه میکنم

هرکدام از این خوراکی‌ها برای بچگیهای زمان ما

دنیایی شاهانه بود

پر از اشتیاق و ذوق

اما همه شان در کنار هم برای دخترک چندان ارزشی ندارد

اسمارتیزهای رنگی اش از همه برایم جذاب‌تر است

اسمارتیزهای رنگارنگ مینو در بسته های کوچک پلاستیکی زرد رنگ زمان بچگی ما خیلی خوشمزه تر بود از این دراژه های شکلاتی که در حجم زیا و بسته بندی بزرگ می خریم

نمی دانم این طفلکیها که با این خوراکیهای ناسالم بزرگ می‌شوند چقدر عمر می کنند و یا چگونه عمر می کنند در سلامت یا با مرضی دست در گریبان



تشکر از یک نویسنده

((وای تستر تو هشتادهزار و خورده ای پوند بردی و طفلک پسر شیطون تو باختی))

داستان قهرمان اسب چوبی از دی اچ لارنس متوفی در ۱۹۳۰

داستان بسیار جالبی هست و تاثیر رفتار مادر را در زندگی بچه ها نشون میده

به زنها هشدار میده مر اقب باشید در عوض پول هرچقدر زیاد هم که باشه بچه هاتونو از دست ندین

انگار میخواد بگه زنها دارن مادریشونو در مقابل پول میفر وشن.

ممنونم لارنس

ممنون

احوال

و تو چه می دانی حال باغبان را پس از وزش بادهای شدید؟؟؟

او نگران میوه های سر درخت است

که با باد بر خاک غلتیده اند

فقط می تواند تماشا کند

ایستاده یا نشسته یا خوابیده

کاری از دست کسی بر نمی آید

باد می آید و طومار زندگی میوه های سردرخت را در هم می پیچد


و تو چه می دانی حال کشاورز را وقتی گندم های تشنه اش را می بیند

آسمان درهایش را بروی مزرعه بسته است

از خورشید آتش می‌بارد

هوا هوای فروردین نیست

کشاورز آب می خواهد

کو آب؟؟؟

باران نمی بارد و طومار مزرعه را درهم میپیچد


خدایا حال بندگانت را دریاب

دهنک

"دهنک زد و خلاص"

می دانید عبارت بالا یعنی چه؟

دهنک زدن به نفسی گفته می‌شود که بازدم ندارد

معمولا به نفس آخر انسان اشاره دارد

احتمال دارد در طول عمرتان 

آخرین نفس بدون بازدم  را از نزدیک مشاهده کنید و یا مشاهده کرده باشید

چون در هر حال در میان جمع انسانها زندگی می کنید

انسان هایی که مرگ هر لحظه رصدشان می کند

تا به نقطه ی قرار برسند

بعد در چشم بر هم زدنی غافلگیرشان می کند

همانطور که دیشب خانواده آقای ب را غافلگیر کرد

همینطور همه دوستان و آشنایان و اقوام وابسته را


تصور کنید

همه دور میز افطار نشسته اند

مرگ هم حضور دارد

افطار تمام می شود

مرگ همچنان حاضر است

پدر برای خواندن نماز و استراحت به اتاقش می رود

مرگ هم همراه او می رود

مادر در آشپزخانه مشغول است

امین سراغ درسهایش می رود

حسین تلویزیون را روشن می کند

و پدر در سکوتی تکراری با مرگ ملاقات می کند

حسین فیلم مورد علاقه اش را تماشا می کند

درحالیکه یتیم شده‌است و خودش خبر ندارد

مادر سحری می پزد

درحالیکه بیوه شده است

شوهرش مرده است و دیگر لازم نیست برای او کنار قابلمه سبزیجات بخارپز بگذارد

امین درس هایش را می خواند

درحالیکه نمی داند بخاطر فوت پدرش فردا مدرسه نمی رود

و نمی داند قرار است جنازه ی پدرش را در آغوش بگیرد


پدر رفته است

اما مرگ جایی نمی رود

همه جا هست

با حسین

با امین

با مادر

با من

باتو

با او

با شما

با ایشان

با ما

آه

حیف که دیده نمی شود


هیچگاه به چشم نمی آید



آن زن


تمام توجه شان را گذاشتند روی بی توجهی

خودشان را زدند به کوچه ی علی چپ و 

فراموش کردند که دکترها جوابشان کرده اند

خانه را تکاندند

هرچند مختصر

هرچند سطحی.

جامه نو کردند.



سیب در کاسه ی گل قرمز مادربزرگ تاب می خورد و

ماهی در تنگ بلور.

سبزه نارنج در کنار سنبل   و

سکه ها در کنارسنجد بی قرار بودند

چند ساعتی به نو شدن سال مانده بود که

...

...

مستی بی خبر ازخود، از خدا

و تمام رنج های یک خانواده

گاز را تخت کرد و

فرمان سرنوشت چند نفر را پیچاند


سه بچه را یتیم کرد

و چند خانواده را داغدار


اشک کفاف غم سنگین این زن را نمی دهد

سه بچه ی یتیم و سرطانی منتشر در بدن

درد و درد و درد

تن رنجورش

تنهایی خودش

و بی کسی فرزندانش


ای خدای دانا و حکیم 

ای پرورش دهنده ی جهانیان

ما تماشاچی بیرون گود هستیم

خودت آنگونه که صلاح همه هست یاری اش کن

الهی آمین



نوروز۱۴۰۲


سبز روشن چشم نواز همه جا حضور دارد در

گلها

علفهای هرز

چهره ی خندان آدمها

کوه

دشت

جنگل

حتی آسمان

و همچنین در آرامگاه مردگان 

و  تو را می خواند

هیت لک

هیت لک




بانک

دیروز صبح زود روانه بانک شدم

وقتی رسیدم

چهارده نفر در صف انتظار بودند

چهار صندوق دار مشغول خدمات رسانی

سه مرد و یک زن

آن سه مرد با سماجت و سرعت کار می کردند

اما آن زن

جا دارد که اخراج شود

در کمال خونسردی و به آهستگی هرچه تمام تر مشغول بود

بیشتر تمرکزش روی وقت گذرانی بود تا راه انداختن کار مشتری


درد


سرم درد می کند

خیلی وقت است که این درد با من همراه است

من به او بی توجهم

تحملش می کنم و صدایم در نمی آید

بدین ترتیب یک آب خوش از گلویم پایین نمی رود

انگار استخوان لای گلویم مانده است

زندگی نمی کنم

درد امانم را می برد

به اوج می رسد

سرم را به دیوار میکوبم 

شاید ساکت شود

فایده ای ندارد

با مشت میزنم

بدتر می شود

وسعت می یابد

می آید پایین تر

توی قلبم

آه قلبم

مسکن نمی خورم

دکتر هم نمی روم

علت درد را می دانم

درد کهنه ای در دلم مدفون است

کاش نمی گذاشتم درد شود

کاش مدفونش نمی کردم

می گذاشتم همان وقت دل بترکاند

ولی...

انسان اسیر گذشته اش هست

من امروز 

محصول تمام افکار و اعمال و احساسات گذشته هستم

چگونه می توان به گذشته نیندیشید؟

این درد عذابم می دهم

گرما


 شکوفه های آلو تمام شدن

فکر کنم اگر با همین فرمان جلو برویم

چند سال بعد

آلوگوجه یا همون گوجه سبز سین هشتم هفت سین باشد

چه آب و هوای بهم ریخته ای

قبلا انقدر هوا سرد بود که سیزدهم فروردین تازه درخت آلو شکوفه می داد

ما امسال غیر از اون هفته که کل کشور سرد شده بود

زمستونی ندیدیم

که باشد لحظه ی چشم انتظاری برای بهار

پول خون


دخترش تصادف کرد و مرد

راننده مقصر نه گواهینامه داشت نه بیمه!!!

یعنی دیه رو باید از جیب خودش بده

و چون نداره صندوق  میده

بعد از این آقا میگیره


شکایت درحال رسیدگی هست

نمیدونم چرا انقدر طول کشیده

بیشتر از یکسال

حالا شاکی که مادر متوفی هست

میگه رضایت دادم

پول خونی رو نمی خوام!!!


باور کردنش برام سخته

خیلی سخته

از یکطرف مادر شاکی اهل دروغ و فریب هست

شخصیت سالمی نداره

از طرف دیگه

این همه پول وکیل داده اونو از کجا بیاره بده؟؟؟


دیه اگر بد بود

خدا مقرر نمی کرد

ما آدمها یک چیزایی رو به ی چیزایی وصل می کنیم

بدون هیچ گونه سنخیت و ارتباطی


الله اعلم


ضعف ها

آیا از اینکه دیگران به نقطه ضعف شما بخندندلذت می برید؟

آیا از اینکه به نقطه ضعف دیگران بخندید لذت می برید؟

آیا از اینکه دیگران را با نقطه ضعف شخص خاصی بخندانید لذت میبرید؟ 

آیا شده است تاکنون وقت بگذارید و برای نقطه ضعف خودتان جوک بسازید و آن را در فضای مجازی و رسانه های عمومی منتشر کنید؟ در مورد نقطه ضعف دیگری چطور؟


اگر از روان سالم و اخلاق مناسب  برخوردار باشید، قطعا جواب تمام این سؤالات منفی است.


پس چرا وقتی نوبت به نقطه ضعفهای جامعه ایرانی میرسد،رفتارهای زشت فوق الذکر همه شان عادی میشود؟

عادی تر از آنکه حتی بتوانی زشتی این کار را به نشردهنده پیام بفهمانی.


آیا با مسخره کردن و خندیدن مشکل حل میشود؟




شیطان و سعید

نمازش تمام شد

 اذکار بعد از نماز را باتوجه و دقت میگفت

ندایی آمد :(( عجب نمازی خواندی))

بعد از تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها

آیت الکرسی را شروع کرد

ندای شیطان بود،ادامه داد(( خوشبحال سعید،نشسته است پای قلیانش و تو برای او پاداش جمع می کنی))

جواب شنید:(( خوشبحال حضرت ابراهیم که سنگ دم دستش بود و به طرفت پرتاب کرد. من نه سنگ دارم،نه میبینمت.فقط صدای نحست در وجودم طنین انداز میشود))

حق با شیطان بود

چند دقیقه قبل از اذان

او با دختر همسایه شان راجع به  عملکرد بد مالی سعید حرف میزدند

اینکه اجاره اش را نمی دهد

پول برق را دیر می دهد

اهل قلیان و خلافهای مختصر است

همین

خوشبحال سعید

شیطان همیشه هم دروغ نمی گوید

بعدترش را که شیطان نگفت بدتر است

اینکه گناهان سعید هم می آید توی کارنامه ی غیبت کننده ثبت میشود

موضوع جذابی است برای ساخت فیلم

غیبت تجارت پرزیانی هست

نه تنها سود تجارتت را به شخص دیگری میدهند بلکه بدهی های او راهم به پای تو مینویسند

موفق باشید


پز دادن

هستند پدر و مادرهایی که اهل تبعیض هستند

تعدادشان هم خیلی کم نیست

تبعیض خیلی بد است

بالاخص در توجه دادن

علاقه ی خاصی دارند که تمام پولشان و دارایی شان را برای سوگلی شان خرج کنند

بسلامتی مبارک باشد

مال خودشان است

هرجور دوست دارند خرجش کنند

ولی چرا بر سر بقیه منت می گذارند؟

جلوی همه، دامادش را میکوبد بخاطر ماشین قراضه اش

وماشین سوگلی را میزند توی سر داماد و دخترش!!!

میگوید شما گدابازی در می آورید و....

و همه سکوت می کنند

احترامش را نگه می دارند چون بزرگتر است

به او نمی گویند ماشین سوگلی را شما خریدی

حالا داری پزش را به ما می دهی؟؟؟

خریدی ، خداوند خیرت دهد

با بقیه چکار داری؟






تکلیف

آدمیزاد یکوقتهایی عوض میشود

به همه کارهای کرده ی خودش می خندد


الان دوست دارم با یک رفیق حرف بزنم

دور سینی چای


چقدر لهیده شدم

مچاله ی مچاله

به حال  گوجه حسرت میخورم

محصول له شدن گوجه رب است 

ولی له شدن من ثمری نداشت


به آ فکر میکنم

همه اش مریض است

از این دکتر به آن دکتر

ازمایشگاه و سونو رادیولوژی و جراحی های کوچک و بزرگ

پاکت پاکت دارو

معده ی داغون

استراحت و حال بد و نقاهتی که هیچ وقت قرار نیست تمام بشود

او زنده است که درد بکشد

انگار رسالت زندگی اش کشیدن درد است


فکر کردم قبل از تولد این مرض

آ چه میکرد؟

زندگی اش چگونه بود؟

چیز قابل توجهی نداشت

همین زندگی معمولی

سرکار،خانه، سرکار، خانه

غذای گرم می خوردند ، خانه تمیز میشد

تولدشان براه بود، هفت سین نوروزشان سرجایش

پولشان را خرج تفریح و ملزومات زندگی شان می کردند

مثل بقیه ماشین نو کردن و خانه بزرگ کردن و...

حالا بیشتر درآمد خانواده در بخش بهداشت و درمان هزینه میشود

جوری که بقیه هم کمک می کنند

دلگیرند

غمزده اند

دیدن مریض و مریض داری اعصاب فولادی می خواهد

منتظرند تا تمام شود یا مریضی یا عمر

به هرحال از این وضعیت راحت شوند، دربیایند.


ته زندگی ما آدم ها چه چیزی باید دربیاید؟

هسته ی خرما درخت میشود و خرما میدهد نه یکی نه یکبار

 چندین هزار خرما آن هم هرسال

ما چه باید بشویم؟

انگار تکلیفمان روشن نیست

ما که قابلیتهایمان از خرما خیلی بیشتر است



دو همسفر

خورشید

به آسمان ها پر کشید

درست مثل حاج اسماعیل.

اقوام مشترک زیادی داشتند

میشد هر دو را با هم تشییع کرد

ولی این امر میسر نشد.

خانه هایشان از هم دور بود 

و هر مرده ای ظاهرا دوست دارد برای بار آخر از خانه خود وداع کند

 بافاصله تشییع شدند

تا اقوام مشترک بتوانند در هر دو پدیده حضور یابند

اول حاج اسماعیل را بدرقه کردند

بعد خورشید را


شاید باهم همسفر شوند

چون درهرحال فامیل هستند و آشنا

اگر در این دنیا بود حتما شوهر خورشید خانم به اسماعیل سفارش میکرد که در طول سفر هوای خانمش را داشته باشد

شاید اصلا هم مسیر نباشند که همسفر بشوند یا نشوند

چون به تعداد آدمها راه است برای رسیدن به خدا

البته اگر مقصدشان خدا بوده باشد

در هرحال

فرقی به حال ما نمی کند

خورشید می داند و خدایش


اسماعیل و خدایش

ما و خدایمان



شب آرزوها۱۴۰۱

نمی دانم به توان چند خسته هستم

از اذان صبح بیدارم

موقع راه رفتن کمرم را کمی به جلو خم می کنم

اینجوری انگار دردش کمی ساکت میشود

دلم خواب میخواهد

اما می دانم فرصت خواب را ندارم

باید برویم مهمانی

آنهم در این شب عزیز

آدم دوست دارد برود یک گوشه در درون خودش غرق شود

شاید یکهو با یک فرشته رودرروشود

می دانید که خود آدم کش می آید از اینجا تا خود خدا

این خود وجود است

و ما درکی از وجود نداریم

افسوس



یا امیرالمؤمنین

یا علی بن ابی طالب

ای مولود کعبه

ریسمان بین خدا و بندگانش در این ماه عزیز شماهستی

ما اگر به خدا متصل نشدیم

ما را رها نکن

این دستهای خالی

و این کوله بارهای سنگین از گناه

ما را رها نکن

به جان عباست

که برادر رها نکرد







نویسندگی

می دانید چه شده است؟

رفتم و خود را اسیر کلاس نویسندگی کردم

فکر میکردم خیلی نویسنده هستم

نه اینکه بی هوا و در خیالات ها!

نه

تستهای روانشناسی قدرت نویسندگی را در من نهفته دیدند

و من هم فریب خوردم

گفتم: بعله من که وبلاگ مینویسم

پس حتمامیتوانم نویسنده خوبی باشم.


ولی الان در جلسه چهارم گیر افتاده ام

شب باید تکلیفم را تحویل بدهم

و هنوز چیزی ننوشته ام 

ساعت دو تا پنج هم بیرون هستم

بعدش هم که حتما نایی ندارم

و اینچنین و خیلی زود فهمیدم

من برای نویسندگی خلق نشده ام.



برای نشستن و خواندن روایتهایی چون کوری ساراماگو

جلال را دوست دارم چون میدانم بخشی از تاریخ است

همان است که روی داده با حواشی و اضافات

من فقط مستند را میپسندم

کتاب زیاد میخوانم

اما رمانهای تخیلی را اتلاف وقت می دانم

دوره های نویسمدگی بسیار استیصال می آورد

خلق یک شخصیت با همه ی زیر و بمش

آه

هوای سرد


در این چند روز

که هوا بسی سرد گشته

فهمیدم

علت اینکه تعداد بیماران در جامعه بالاست

همین هست که هوا درست و حسابی سرد نمیشود

روزهای اول شبیه گوریل انگوری بودم

از بس لباس تنم بود 

اما الان با سرما کنار آمده ام

پذیرفتمش


نوشتنم نمیاد 

چون فکرم در ارتباط مستقیم با موضوع خاصی نمی باشد

جز خوردن خوابیدن رفتن و آمدن

یک روز

مسخره تر از مسخره

وضع اکنون من است

ظرفهای صبحانه بی صدا و آرام در سینک نشسته اند

درست مثل برنج شسته شده ی در انتظار پخت

فایلهای ضبط شده همه مخدوش هستند

دوباره باید ضبط شوند


 برنامه الف را حذف کردم که به برنامه ب برسم

خیلی شیک و مجلسی این یکی هم بهم خورد

آه


شیطان نشسته است در گوشم

آواز یأس می سراید

بی حوصلگی تزریق میکند

و نا امیدی را پیشکش

اماها و اگرها و ای کاش هارا هل می دهد توی ذهنم

روز را مفتضح می خواند

و مرا غمگین می سازد


من اینجا چمباتمه زده ام روی گوشی

اوه ساعت یازده شد

باید به ج زنگ بزنم

بروم دنبال این یکی

بعد ناهار بپزم

کاش یکی بیاید ظرفها را بشوید

زن،زندگی ،خانه داری




پول

اینجا نشسته ام کنار بخاری

جایم گرم است

شکمم سیر

اما فکرم مشغول است

دوست داشتم یک لپ تاپ جدید بخرم

اما حیف

خواسته را تقلیل دادم به یک رایانه

اما انگار باز هم حیف

یعنی من بعد باید بروم در کافی نت کار انجام بدهم؟؟؟

شاید هم باید بروم سر کار

دنبال پول

آه

کجایی پول

ای چرک کف دست

بی پولی


ازآن قسمت بی پولی میترسم

که نتوانم کتاب مورد علاقه ام را بخرم

من خوره ی خرید کتاب دارم

خواندنش اما نه



بعد از چند سال


در  کشاکش شستن ظرفهای مهمانی 

ظرفها و حرفهایی که از آن دست به این دست میشدند

حقایق برنامه ی چهارده سال قبل افشا شد

میدانید چقدر سخت است

و چقدر تلخ

تمام پنداشته های مرا درهم فروریخت

حقیقت تلخ آن ماجرا

و تمام سختی هایی که تحمل کردم برای هیچ

 همه بر سرم خراب شد

خستگی اش بر تنم نشست

گویی از پشت خنجرخورده ام آن هم بس ناجوانمردانه 

که در وصف نگنجد


و چند روز بعد

اتفاق دیگری افتاد که بسی مرا شاد کرد

باز پنداشتم

خدا گر زحکت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری


ولی روزگار مهلت نداد و

باز بر غلط بودن پنداشته ها فهمانده شدم

آنهم خیلی زووووود.

باز همان تلخی بر جانم سوار شد

شدت گرفت

و اینک روحم سخت تلخ و آزرده است

تلخی به توان بی نهایت

نمی دانم چگونه مزه تلخی جانم را بزدایم

جوری که هیچ اثری از آن نماند

کاشکی مغزم شیفت دیلیت داشت

ولی ندارد

مغز انسان اصرار بیخودی بر انبار کردن دارد

حیف

هیمنه ها فرو میریزند

تصورات باطل میشوند

خدااااااااااااااایــــــــــــا

بگو کجایـــــــــــــی




و اما بعد:

آنکه حقایق را گفت

شخص ثالثی بود که اصلا در ماجرا نبود و نمی دانست من در ماجرا بوده ام

و اصلا موضوع صحبت چیز دیگری بود

ولی این دو موضوع باهم مرتبط بوده اند

و انگار فقط من باید در این زمان متوجه حقیقت میشدم

حالا ذهنم مشغول شده است که چرا الان؟

انگار آماده باشی است برای فردا

فردایی نزدیک

آه

مسگر ماجرا من هستم، من

گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شوشتر زدند گردن مسگری


عبور


ای کاروان آهسته رو

کین عمر گران میگذرد



ایران_ آمریکا

آه

از این حجم هیجان محبوس شده در سینه ها

و اگر ایران ببرد

چه شود

خدایا 

چشم امیدمان به آسمان است



بعد از بازی:

ایران

فدای اشک و خنده ی تو

دل پر و رمنده ی تو

و باز هم هیچی از ارزشهای تیم ملی کم نمیشه

و ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.


#ایران_آمریکا#جام_جهانی_قطر


برای رزا

رزا لوگزامبورگ

من او را از ورقها میشناسم

از آنچه حک شده است

نوشته شده است

از رزا راجع به رزا

من مقهور شخصیت او شده ام

زنی مبارز

معتقد به آرمانش

بدون توقف

بدون دلسردی

همه چیز را پای آرمانش خرج کرد

قربانی کرد

زن بودنش را

جانش را

و من اینک در ورای زمان او

در جایی از تاریخ او را می خوانم

دوست دارم با او دوست باشم

باز هم بنویسد

برای من هم بنویسد

و من سیراب نوشته هایش شوم


قلم نویسنده را تحسین میکنم

شاید اوست که رزای قهرمان را پرورانده است

شاید رزای واقعی با زن شورشی فاصله ها داشته باشد

قدرت قلم

قلمی که خداوند به آن سوگند می خورد


و نداریم نوشته ای اینچنین در مورد اهل بیت یا حتی پیامبر

مبارزان انقلاب اسلامی

رزمندگان دفاع مقدس

که خواننده را همراه کند

جوری که با مرگ قهرمان داستان 

خواننده میشکند میگرید

ای کاشهایش به هوا میرود


کجایند نویسندگان چیره دست؟